کابوس واقعی به قلم زهرا زارعی
پارت یازده :
با حامی به خانهاش رفتم،به محض ورود، لبخندی ناخودآگاه روی لبانم نشست. دکوراسیون خانه، با وجود سادگیاش، حسی از نظم و گرمای عمیق را القا میکرد؛ مشخص بود که اینجا محفل عشق است، هرچند عشقی پیچیده و پنهان.ناگهان، دختری موطلایی از اتاق بیرون آمد. با دیدن من، پرسشی مبهم در چشمانش جرقه زد. لحظهای مکث کردم. راستش را بخواهید، رنگ چشمانش مرا متحیر کرد. اول فکر کردم اشتباه دیدم، اما نه
لطفا صبر کنید...
