دوست داشتی؟
رمان بازوبند‌های طلا اثر Aramis.H

رمان بازوبند‌های طلا

  • به قلم Aramis.H
  • ⏱️۹ ساعت و ۱۹ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 65.1K 👁
  • 136 ❤️
  • 77 💬

خلاصه رمان بازوبند‌های طلا

پسری به نام کای، با بال‌های طلایی در آسمان مصر به پرواز درامد. او در کودکی گم شد و مردی که به تازگی همسر و فرزندش را ازدست داده بود، سرپرستی او را به عهده گرفت. کای سال ها بعد برای علاج این مرد مهربان، عازم سفر ماجراجویانه‌ای می شود‌ که حقایق زیادی را آشکار خواهد ساخت...

قسمتی از متن رمان بازوبند‌های طلا

- پسره‌ی دست و پا چلفتی! باز هم واسه من خسارت به بار آوردی هان؟ بیا اینجا ببینم!
پادوک نگاهی به پشتش انداخت و شتاب‌زده این سو و آن سو را از نظر گذراند. گفت:
- اوه خدای من! بابام از کجا پیداش شد؟
و سپس بلافاصله به سمت خانه‌ی «خانم سوانت» دوید. خانم سوانت، زن میانسال و مهربانی بود که من و پادوک از کودکی در چنین مواقعی به خانه‌ی او پناه می‌بردیم.
- منتظرم باش کای! بابام رو دست به سر کنم به سفر ادامه میدیم.
با لبخند سرم را به طرفین تکان دادم؛ من با این پسر لاغر و اسکلتی، هرگز همسفر نمی‌شدم.
پدرش به من رسید و با همان اخم‌ها؛ ولی لحن همیشه محبت آمیـ*ـزش پرسید:
- کای! پادوک کجا رفت؟
با لبخند گفتم:
- نمی‌دونم، تا شما رو دید فرار کرد!
دو بار روی شانه‌ام زد و با گفتن «بعداً حرف میزنیم» دور شد‌.
هنوز از شهر خارج نشده بودم که، متوجه شدم من هرگز بیرون شهر نبوده‌ام و هیچ‌ اطلاعاتی هم در این‌باره ندارم.
چشمم به یک پیرمرد ضعیف افتاد. مردی ریش سفید با لباس‌های فرسوده و عصای چوبی، در نزدیکی خروجی شهر نشسته بود‌. این مرد برای خودش یک معما و حتی یک افسانه محسوب می شد؛ زیرا هیچکس از آمدن او به شهر، یعنی چگونه و چه زمانی و برای چه آمده، خبر نداشت. حتی گفته می‌شود که او قبل از بنای شهر در این مکان حضور داشته.
می‌گویند این پیرمرد مانند مجسمه ابوالهول، دانا بوده و جواب تمام سوال‌های مردم شهر پیش اوست.
باید از این امر مطمئن می‌شدم، پس مقابل او زانو زده و گفتم:
- مرد دانا! من دارم به یه سفر میرم، نمی‌دونم ‌چجوری و چطور این کارو کنم ولی...
به چشمان پیرمرد که از میان شال فرسوده و موهای بلندش، به سختی دیده می شد، چشم دوختم‌. ادامه دادم:
- ولی من یه هدف دارم، اونم پیدا کردن پاپیروس برای درمان پدرم. به نظرت چطور انجامش بدم؟
پیرمرد سرش را کمی بالا آورد و با صدای ضعیفی پرسید:
- آیا از اعماق ‌وجودت این خواسته را داری؟
لبخند ‌زدم و بی تردید گفتم:
- بله!
عصایش را از روی زمین برداشت و به صورت ایستاده میان دستانش گرفت.
- تو با شخصی آشنا خواهی شد که تمام گذشته و آینده را مبهم می‌سازد، این شخص به تو یاد آور می‌شود که گذشته آنچنان که به نظر می رسید، نیست و آینده آنطور که احتمال می رود، نخواهد بود.
سخنان به ظاهر خردمندانه او، به من این احساس را داد که به راستی داناست؛ هرچند باید دید آیا چنین شخصی به زندگی‌ام خواهد آمد یا خیر.
اگر چنین اتفاقی رخ داد، برگشته و پیرمرد دانا را به عنوان پیشگو نیز معرفی خواهم کرد، در واقع شاید او از این کار خوشحال نشود.
بگذریم، تقریباً نیم ساعت است که من به این پیرمرد خیره شده‌ام ‌و او به خواب رفته.
همانطور که نگاهم به پیرمرد بود، ایستادم. برای دیدن آن آدم مرموز باید هر چه زودتر از شهر خارج می‌شدم و بر حسب اتفاق، به محض خروجم از دروازه‌ی شهر، شخصی را دیدم.
***
مرد جوانی که عصبانی و با ارابه‌ی شکسته به شهر همسایه می‌رفت، با غرولند گفت:
- بیا اینجا حیوون زبون نفهم!
الاغ بیچاره که از پس حمل آن ارابه‌ی شکسته و بار سنگین آن، برنمی‌آمد به سختی قدم برمی‌داشت. آن مرد هم با کشیدن افسار او، فشار زیادی را متحمل می‌شد.
جلو رفته و پرسیدم:
- کمکی از دست من برمیاد؟
نگاهی به من انداخت، سپس گفت:
- میتونی کمک کنی این ارابه رو به شهر خودم برسونم؟
به این اندیشیدم که ممکن است آن شخصی که پیرمرد دانا من را از وجود او آگاه ساخت، این مرد باشد. پس سرم را تکان دادم و با لبخند گفتم:
- حتماً!
از پشت، ارابه را هل دادم و به سمت شهر همسایه رفتیم. مسیر برای ما که پیاده بودیم، نیمی از روز را در برمی‌گرفت.
نگاهی به آن مرد انداختم.
- من کای هستم، شما؟
نگاهی گذرا به من انداخت و دوباره به مسیر چشم دوخت. پاسخ داد:
- تَوّاب.
- خوشبختم تواب!
- منم همینطور.
- اهل «المعادی» هستی؟
- درسته، تو چی؟
- من تو عابدین بزرگ شدم با پدرم، راستش اون مریض شده و برای درمانش باید کمی پاپیروس گیر بیارم.
یکی از ابروهایش بالا پرید، پرسید:
- پاپیروس؟
سرم را به نشانه تائید تکان دادم که گفت:
- توی این فصل غیر ممکنه... میدونی که سال‌هاست پاپیروس دیگه دیده نشده، مخصوصاً توی این هوا!
- می‌دونم، ولی مجبورم!
مکثی کرد و سپس گفت:
- شاید بتونم بهت کمک کنم.
با شنیدن این سخن، متعجب به او خیره شدم. با ابروهای بالا رفته پرسیدم:
- واقعاً این کار رو‌ می‌کنی؟
خندید و پاسخ داد:
- معلومه! هر کاری بتونم انجام میدم.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان بازوبند‌های طلا

  • Zaza

    0

    واقعا رمان خوب و پرمحتوایی بود واطلاعات تاریخی زیادی هم داشت خسته نباشید واقعا

    ۱ هفته پیش
  • نفیسا

    1

    ممنون از نویسنده عزیز.معلومه خیلی زمان گزاشتم و با تحقیق این رمان رو نوشتی.عالی بود.واقعا ارزش خوندن رو داشت.من خیلی خوشم اومد.امیدوارم موفق باشی😘

    ۵ ماه پیش
  • Aramis.H

    0

    سلام آرامیس هستم نویسنده رمان اول اینکه ممنون از همه نظرات زیبای کاربران واقعا بهم انرژی دادین بازوبندهای کای بخشی از داستان هایی بودند که توی سن یازده تا پونزده سالگی نوشته بودم و حالا ما یه رمان کامل داریم و خبر خوب این که رمان بازنویسی شده و یک نسخه کامل تر و البته بهتر قراره بزودی منتشر بشه

    ۶ ماه پیش
  • فاطیما

    0

    این رمان خیی زیباست جدیده خیلی داستان زیادی داره من چندسال پیش خوندم

    ۷ ماه پیش
  • خانم x

    2

    جزو اون دسته رمانایی بود که کلک و پر ریزون میشی با خوندنش؛ب طور مستقیم خیلی مختصر تموم رازها رو فاش کرد و تونست نصف ابهامات و درمورد اهرام مصر و اینکه چ اتفاقاتی افتاده از بین ببره و چشم ما رو ب خیلی چیزا باز کنه، واقعا جمله برای توصیفش کم میارم،لحظه به لحظه این رمان غیرقابل پیشبینی بود✨

    ۸ ماه پیش
  • یکی از بهترین ها

    3

    واقعا باید به نویسنده ی این رمان آفرین گفت

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    4

    رمانی بسیار عالی بود برخلاف بسیاری از رمانا ک ابکی اند یا مسخره یا هرچی خیلی آموزنده و جالب بود ب جرعت میتونم بگم ک بهترین رمانی بود ک خوندم دستت درد نکنه نویسنده با قدرت ادامه بده ما پشتتیم.. 🍉🍉

    ۲ سال پیش
  • نازنین

    1

    ممنون نویسنده عزیز رمان خیلی جالبی بود کیف کردم خوندم

    ۲ سال پیش
  • ریحانه ام

    4

    داستانش خیلی خیلی جالب بود و خواننده رو به خودش جذب می کنه.خدایی ذهن خوبی داشت نویسنده اش دمش گرم

    ۲ سال پیش
  • ****

    4

    زیبا بود قسمتهای اول خیلی گیج کننده بود ولی اخرش خوب بود ،افسانه چمروش خیلی خیلی عالی هست پیشنهاد میکنم حتما بخونیدسپاس از نویسنه عزیز

    ۳ سال پیش
  • سهیل

    4

    و نظر خودم راجب این رمان اینه که واااقعا فوق العاده ست..ماجراجویی و معمایی بودنش خیلی جذابش کرده حتما بخونیدش..دست نویسنده ش درد نکنه براش موفقیتو آرزومندم

    ۳ سال پیش
  • Nazanin

    13

    همیشه دوست داشتم یه جوری افسانه های مصر رو یه داستان بدونم، و این داستان عالی بود. کاش بشه یکی پیدا بشه تاریخچه ی قدیمی ترین تمدن دنیا یعنی ایران خودمون رو بنویسه!

    ۵ سال پیش
  • ملیکا

    22

    هرکس تاریخچه ایران می خواد رما آینه زمان رو بخونه

    ۴ سال پیش
  • زهرا

    4

    آی گفتی واقعادرجه یکه آینه زمان ولی ازجلد۳به بعد نمیشه دانلودکردکسی میتونه بگه چطوریه چون توگوگل لینک دانلودنداره

    ۴ سال پیش
  • پریسا

    9

    رمان تیدا زاده نور یا تاریکی رو بخون و رمان ۶جلدیه آینه زمان

    ۴ سال پیش
  • سهیل

    4

    کشتینمون خو شماها..تا یکی یه رمان افسانه ای بنویسه میگید کاش افسانه های این کشورو مینوشت کاش افسانه ی اون کشورو مینوشت😏😏 رمان افسانه ای میخواید؟ راجب به ایران..افسانه ای از چمروش رو بخونید عالیه

    ۳ سال پیش
  • الهه

    0

    اینقدر پیچ در پیچ وقاطی بود که آدم نمیدونست چی به چیه

    ۳ سال پیش
  • سمیرا

    2

    عالی وفوق العاده به نظرم این داستان خیلی قوی بود انقدری که توش غرق میشدی وباشخصیت رمان همراه میشدی ممنون ازنویسنده

    ۳ سال پیش
  • زینب

    3

    من از الف تا واو این رمانو خوندم واقعا برام جالب بود حتی باعث شد چند بار برم توگوگل سرچ کنم گفته هاش درسته یا نه ولی گفته هاشم تا یه جاهایی درست بود وخوشحالم که باخوندنش یه چیزایی یاد گرفتم، ممنونم.

    ۳ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!