دوست داشتی؟
رمان حلقه جادویی(جلد اول) اثر س.زارعپور

رمان حلقه جادویی(جلد اول)

  • زبان فارسی
  • 71.2K 👁
  • 104 ❤️
  • 57 💬

خلاصه رمان :

جنگ نزدیک بود؛ کنار گوشمون نفس می‌کشید و هیچ‌کس متوجهش نمی‌شد. مردم بی‌گـ ـناه تاوان پس دادن؛ تاوان گناهی که مرتکب نشده بودن. امیدها رفت، زندگی‌ها نابود شد و ویرانه‌ها کنار هم قرار گرفتن و دشمن‌ها قوی‌تر و ترسناک‌تر شدن. اگه ویرانه می‌موندم، باید محکوم می‌شدم به تباهی. تعداد زیادی باورم نکردن؛ اما من دوباره جنگی رو برپا می‌کردم؛ بزرگ‌تر و هولناک‌تر از تصورشون. گرچه تموم انتظاراتم از تنها سلاحم اون‌طوری نبود که می‌خواستم، گرچه رازهای زیادی پشت خودش داشت و گاهی ما رو به ورطه‌ی نابودی برد؛‌ اما نفس‌های جنگ رو داغ‌تر کردیم و این‌بار... ما بودیم که به‌جاش نفس می‌کشیدیم!

قسمتی از متن رمان حلقه جادویی(جلد اول)

شکست خورد.
شمشیر رو پایین آوردم و روی زمین انداختم. نفس‌نفس می‌زدم. اون هم همین‌طور.
- خب. شرطو باختی.
باد خنکی از سمت درختا وزید و کمی خنک شدم. لبخند زد:
- بیا جلو.
جلو رفتم. یه‌ دستش رو جلو آورد.
- دستمو بگیر.
گرفتم. نفس عمیقی کشید و چشماش رو بست. چندلحظه بعد، عبور جریان عجیبی رو حس کردم. یه‌جریان قوی. معرکه بود. بی‌اراده لبخند زدم و به هاله‌ی قرمز دور دستم نگاه کردم.
ثانیه‌ای بعد چشماش رو باز کرد و دستم رو رها کرد.
- هی. حس عجیبی دارم. حالا باید چی‌کار کنم؟
دنیل با اشتیاق گفت:
- احساس قدرت می‌کنی نه؟
سرم رو تکون دادم. گفت:
- خب، حالا تمرکز کن. چشمت رو ببند و روی چیزی که می‌خوای تمرکز کن.
همیشه دلم می‌خواست خودم می‌تونستم پرواز کنم. پس عقاب‌شدن ایده‌ی جالبی بود؛ اما وقتی صدای چنگ‌زدن مامی قطع شد، چشمم رو باز کردم و گفتم:
- صدای موسیقی نمیاد. ممکنه پاپا برگشته باشه.
- از نادیا بپرس.
همون‌کار رو کردم؛ اما نادیا گفت خبری از پاپا یا اسکات نیست.
- انگار نیومدن. خب حالا امتحان می‌کنم.
- چشمات رو ببند. دوست داری به چی تبدیل بشی؟
- یه عقاب.
چشم‌هام رو بستم.
- حالا تصور کن که یه‌ عقابی. درون خودت احساس یه‌ عقاب رو پیدا کن. تصور کن که تک تک استخون‌هات متعلق به یه عقابه. خیلی مهمه که خودت رو دست تصورت بسپاری.
حرف‌هاش رو به دقت گوش کردم. یه‌ عقاب چه حسی داره؟ سبکی، سرعت، تیزبینی.
به‌وجوداومدن یه‌ جریان از نیرو رو تو بدنم حس کردم. تمرکز کردم. خودم رو عقاب فرض کردم. نیرو تو بدنم پخش شد و کم‌کم کاملاً من رو در بر گرفت.
حالا چشم‌هام رو باز کردم.
در کمال تعجب فقط تا زانوی دنیل رو دیدم. سرم رو بالا بردم. خواستم حرف بزنم؛ اما نتونستم. من تبدیل شده بودم.
جلوم زانو زد. دستش رو روی سرم کشید و گفت:
- آفرین دختر باهوش. در حالت عادی باید کلی تمرین کنی. حالا می‌تونی پرواز کنی، بال‌هات رو باز کن و بال بزن؛ مثل یه‌پرنده.
دو بال بزرگم رو باز کردم. انگار از وقتی متولد شده بودم پروازکردن رو بلد بودم. راحت بالا رفتم و از زمین فاصله گرفتم، بالا و بالاتر رفتم. اون هم تبدیل به عقاب شد و کنار من قرار گرفت. هردو سرعت گرفتیم و جلو رفتیم. دنیل یه‌ صدای نامفهوم و جیغ‌مانند، مثل عقاب‌ها درآورد و از من جلو افتاد. سعی کردم بهش برسم و ازش جلو بزنم؛ اما اون بامهارت بود و اجازه نمی‌داد. باهم اوج گرفتیم، دایره‌وار تو هوا پرواز می‌کردیم. خیلی کیف می‌داد.
هورا! یوهو!
به سرعت از تپه‌ها گذشتیم و وارد ویکتوریا شدیم. توی آسمون ویکتوریا پرواز کردیم، اوج گرفتیم، مسابقه دادیم. معرکه بود! عالی بود! بادی که به صورتم می‌خورد واقعاً لـ*ـذت‌بخش بود و احساس قدرت می‌کردم و انقدر سبک بودم که انگار ممکن بود با هر وزش شدید باد مسیرم تغییر کنه؛ اما بعد از یه‌ مدت خسته شدم. دیگه دنی رو دنبال نکردم و رفتم پایین.
***
دنیل
سرم رو برگردوندم تا ببینمش؛ اما نبود. توقف کردم و چشمم رو به اطراف گردوندم. وقتی دیدم داره به‌طرف پایین میره، خیالم راحت شد. از دست این‌ دختر، اصلاً احساس نمی‌کنه باید خبر بده؛ اما چطور خبر بده؟ اون که بلد نیست تو این‌ حالت اتصال ذهن انجام بده.
به سرعت پشت سرش راه افتادم. فاصله‌ام خیلی زیاد بود و رسیدن بهش سخت.
با دیدن تغییر رنگ بال‌هاش از قهوه‌ای به سفید وحشت کردم. مهلت تبدیلش داشت تموم می‌شد. وای نه! اگه از این‌ ارتفاع بیفته! اوه نه. تو آخرش یه‌بلایی سر سافیرا میاری دنیل!
سرعتم رو بیشتر کردم. باید یه‌ کاری می‌کردم.
همه‌ی توانم رو به کار گرفتم. به سرعت به‌طرف جنگل سقوط می‌کرد، هنوز عقاب بود؛ اما می‌ترسیدم. چرا بهش نمی‌رسم؟ خدای من سافیرا!
کاش مایکل بود، اون سرعتش بیشتره؛ اما مطمئن نبودم برسه. به هرحال امتحان کردم.
از ذهنم صداش زدم.
- مایکل، خودت رو به جنگل برسون، سافیرا در خطره. عجله کن!
جوابش رو شنیدم.
- دارم میام دنیل، دارم میام.
وای نه. وقتش تموم شده. لعنت به من، لعنت به من!
در چشم به هم زدنی به انسان تبدیل شد و صدای جیغش تا استخونام رو سوزوند؛ نه به‌خاطر صداش، بلکه از ترس و نگرانی. نمی‌خواستم هیچ اتفاقی براش بیفته.
صدای مایکل رو شنیدم. حالا من از بالا و مایکل از چپ به‌ طرف سافیرا می‌رفتیم تا نجاتش بدیم. داشت به درخت‌ها نزدیک می‌شد.
نه. مایکل نمی‌‌تونست برسه. تموم انرژیم رو به کار گرفتم، فاصله‌ام باهاش کم شد. تبدیل رو باطل کردم و به شکل انسانیم در اومدم. سریع دست‌هام رو دور سر و بدنش حـ*ـلقه کردم تا اگر به شاخ‌وبرگا برخورد کردیم آسیب نبینه.
اولین شاخه‌ای که کمرم رو خراش داد نفسم رو بند آورد. عمیق‌بودن زخم رو کاملاً حس کردم. و دوباره کشیده‌شدن به تنه‌ی درخت. پهلوم سوخت؛ اما حاضر نبودم دستام رو از دور سافیرا باز کنم که همچنان از ترس جیغ می‌کشید. برعکس از درد زیاد محکم‌تر به خودم فشردمش.
بالاخره مایکل تونست خودش رو برسونه، قبل از اینکه روی درخت بعدی بیافتیم نجاتمون داد. افتادیم رو کمرش؛ اما به‌خاطر حجم زیاد درخت‌ها مایکل هم نتونست خوب فرود بیاد. با افتادنش روی زمین من و سافیرا هم پرت شدیم رو زمین.
سرش رو بیشتر پنهان کردم. چندبار غلت خوردیم و در آخر ساکن شدیم. با درد زیاد و بی حالی دستام رو از دورش باز کردم. صورتم از درد جمع شد.
شوکه بود و نمی‌‌تونست بلند شه. به سختی صداش کردم.
- سافیرا.
آروم بلند شد. موهاش ژولیده و پر از برگ شده بود. چشمام رو از سوزش زخم‌هام به هم فشردم. درحالی که از تعجب و حیرت نمی‌دونست باید چیکار کنه گفت:
- وای! من هنوز زنده‌م. دنیل، هنوز زنده‌م. اوه!
از واکنشاش خنده‌ام می‌گرفت. دردآلود و همراه یه لبخند گفتم:
- آره هنوز زنده‌ای!
نگاهش به من افتاد. هراسون بهم نزدیک شد.
- خدای من! زخمی شدی، زخمی شدی!


بیشتر بخوانید

نظرات رمان حلقه جادویی(جلد اول)

  • رها

    0

    اول از همه خسته نباشید میگم به نویسنده شاهکار بود عزیزم خیلی دوستش داشتم قوه تخیل بالایی دارین کسانی که نظر منفی دادن که به نظرم تعدادشون خیلی کم بود ژانر رمانتونو اشتباه انتخاب کردین برای خوندنل عزیز خیلی علاقه مندم رمان های دیگتونو توی این سبک بخونم و امیدوارم بالا تر از این ها ببینمتون هنرمند جان

    ۲ ماه پیش
  • ...

    0

    رمان جذابی بود، با اینکه طولانی بود و من از اون دسته آدم های عجولم که حتی فیلم طولانی هم نمیبینم، اما این رمان کشش خاصی داشت. نمیشد ولش کرد عالی بود❤

    ۵ ماه پیش
  • مهسا🎀✨️

    0

    شاااهکااااررر🎀✨️

    ۵ ماه پیش
  • ...

    0

    رمان خیلی قشنگیه واقعا لذت بردم از خوندنش . ولی فصل دومشو دوست نداشتم و نصفه ول کردم

    ۱۲ ماه پیش
  • aalllii

    1

    عالی بودممنون

    ۱ سال پیش
  • مبینا

    2

    به نظر من که رمان فوق العاده و بی نظیری بود. شما هایی که میگید تکراری و چرته خب نمیتونید رمان رو تصور کنید و هر چی که میخونید رو همش با بقیه چیزا مقایسه میکنید و بخاطر همین از رمان لذت نمیبرید.

    ۱ سال پیش
  • فاطی

    36

    وقتی رمان یکم کوتاهه میگین چرا کوتاهه وقتی یکم طولانیه بازم گیر میدین. فازتون چیه دقیقا؟ یکم به زحمتای نویسنده احترام بزارین توروخدا.

    ۵ سال پیش
  • ایسان

    2

    راست میگه والاااااا

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    1

    رمان خیلی خوب و روان و جذابیه

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    1

    سلام و خدمت خسته نباشید عرض می کنم خدمت نویس عزیز برای رمان باید بگم خیلی عالی بود ولی در جلد دوم یکم پیچیده بود و همینطور عرض پوزش اگه میشه جلو سوم رمان حلقه جادویی رو هم بگذارید زیرا واقعا عاشقش شدم

    ۲ سال پیش
  • پانیذ

    1

    داستان تا وسطاش قشنگ بود وسطش همه چی توهم قاطی میشه اصلا معلوم نمیشه چی به چیه واقعا متاسفم برای نویسنده که نتونسته ب درستی ی رمان بنویسه

    ۲ سال پیش
  • آتاناز

    2

    رمان خیلی جذاب و هیجانی بود ک نمیتونستی صحنه های بعدی رو پیش بینی کنی

    ۳ سال پیش
  • negin

    1

    دست گلت درد نکنه عزیزم واقعا خیلی زیبا و جذاب بود قلمت مانا یمی از بهترین هایی بود کخ خوندم

    ۳ سال پیش
  • فاطی

    1

    رمان عالیییه

    ۳ سال پیش
  • Samira

    0

    چرابرای وقتی که خواننده می زاره ارزش قائل نیستید.واقعا رمان ضعیفی بود.

    ۴ سال پیش
  • ریحانه

    2

    عالی بود

    ۴ سال پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️