دوست داشتی؟
رمان فانتزی, رمان عاشقانه, رمان کابوس افعی 3, نویسنده فاطمه سادات هاشمی نسب

رمان کابوس افعی جلد سوم (حسرت در شکوه)

  • زبان فارسی
  • 7.5K 👁
  • 53 ❤️
  • 148 💬

خلاصه رمان فانتزی کابوس افعی جلد سوم (حسرت در شکوه)

کابوس افعی، یک اژدهای عظیم کابوس می‌بیند، رؤیایی وحشتناک که تصورش نیز دلهره‌آور است، اما هنگامی به جنون روانی می‌رسد که همه‌چیز حقیقی می‌شود. هایدرا اکنون می‌تواند به شکوه برسد، چیزی نمانده است تا حقیقت خود را درک کند، چیزی نمانده است تا بفهمد واقعا چیست و چه کار هایی از دستش بر می‌آید اما، اینجا خلاء‌ای عظیم وجود دارد! آدارایل؛ او مانعی‌ست که یا باید کنار گذاشته شود، یا باید رو‌به‌روی مانع ایستاد و شکایت نکرد، به راستی هایدرا کدامین گزینه را انتخاب خواهد کرد؟ مرگ یا عشق؟ مسئله این است!

قسمتی از متن رمان کابوس افعی جلد سوم (حسرت در شکوه)

گریس پوزخند زد و پاسخ داد:
- چون تنها کسی که از زخمی بودنش شوکه نشد تو بودی! تو از همون اول هم قصدت چیز دیگه‌ای بود! زود باش، بگو کی بهش حمله کرده و از چه سمی استفاده کردین؟
هایمون شانه‌هایش را بالا داد، سرش را برگرداند و به دیوارهای سیمانی خیره شد. زمزمه کرد:
- می‌دونم کیه، اما کار من نیست. درضمن...
مجدد نگاهش را به گریس داد و با زیرکی پرسید:
- چه سودی برای من داره اگر بگم کی و چه کسی بهش حمله کرده؟ من در هر حال پشت این میله‌ها گیر افتادم!
گریس لب گزید، خشمگین شمشیر درون دستش را فشرد و با صدایی به شدت عصبانی، به حرف آمد:
- بگو، میگم آزادت کنن! البته، اگر درست گفته باشی، فکر نکن می‌تونی گولمون بزنی!
سپس همان‌طور که نگاهش به چشم‌های هایمون بود، ناامیدانه گفت:
- دیگه بهت اعتماد نمی‌کنم شاهزاده، شما... خیلی عوض شدین!
هایمون پوزخند زد، گریس بیچاره نمی‌دانست که در واقع آن هایمونی که الان می‌بیند، خود حقیقی اوست. اما حوصله‌ی توضیح دادن و چیدن فلسفه‌های احساسی را نداشت، پس در سکوت به وی خیره ماند. پس از گذشت لحظاتی کوتاه که به شدت کند گذشتند، هایمون لب گشود و پاسخ داد:
- از الدورادو بودن. هُونِر رهبری اونا رو داره، باید از شوکران آبی برای مسموم کردنش استفاده کرده باشن... مطمئن نیستم.
(شوکران آبی که رابطه‌ی نزدیکی با شوکران زهرآلود دارد. در شامبالا و پترا به عنوان سمی‌ترین گیاه شناخته می‌شود. گاهی‌اوقات آن را با زردک خوراکی و کرفس اشتباه می‌گیرند. علائم مسمومیت شامل تشنج‌، گرفتگی‌های شکمی، حالت تهوع و مرگ از نشانه‌های شایع مصرف آن هستند و کسانی که جان سالم به در می‌برند، معمولا به فراموشی یا لرزش‌های ثابت دچار می‌شوند.)
گریس سرش را راضی تکان داد و سپس به سمت خروجی پا تند کرد. با رفتنش، چیچَک به هایمون چشم دوخت و پرسید:
- اینکه قبلا باهم رابطه‌ی صمیمی‌ای داشتین، اذیتتون نمی‌کنه؟
هایمون خندید، از روی درد لبخند زد و آهسته گفت:
- وقتی زیاد عمر کنی، دیگه خیلی چیز ها برات اهمیت سابق رو ندارن...
سرش را به دیوار تکیه داد، چشم‌هایش را بست. قلبش درد گرفته بود اما مگر اهمیت داشت؟ مهم چیزی بود که در آینده به آن می‌رسید، زنده شدن آدورینا از همه‌چیز برایش با اهمیت‌تر بود، و چه چیزی بهتر از اینکه وقتی از زندان آزاد شود آدارایل را گروگان بگیرد و هایدرا را مجبور به بازگرداندن آدورینا کند؟ این نقشه به حتم کار ساز است!
گریس با تمام توان، خود را از سیاه‌چال بیرون انداخت و با ترس به سمت درمانگاه دوید، در را شتابان گشود، طبیب کناری ایستاده و آدارایل بالای سر هایدرا گریه می‌کرد. هایدرا روی تخت می‌لرزید و کسی کاری از دستش بر نمی‌آمد، آن‌قدری با قدرت تکان می‌خورد که تخت هم به اعتراض در آمده بود. با باز شدن ناگهانی در و حضور گریس، آدارایل حواسش را به او داد. با امید به سمتش آمد، چشم‌های خیسش را به گریس داد و پرسید:
- خب، چی شد؟
گریس نفس عمیقی کشید و با بغض گفت:
- گفت شوکران آبی بوده! مطمئن نیست اما اگر از الدورادو بهش حمله کرده باشن اینه به حتم!
آدارایل بهت‌زده به زمین خیره گشت، زمزمه گویان با خود کلمه شوکران آبی را تکرار کرد، این گیاه واقعا خطرناک بود، اما چرا مردم الدورادو باید این گیاه را روی هایدرا اجرا کنند؟ آن‌هم با این‌همه زخم سمی، آن‌ها چرا باید قصد کشتن هایدرا را داشته باشند وقتی که هیچ دخلی به آن‌ها ندارد؟ شوکه و گیج سرش را بالا آورد و به طبیب خیره شد، پرسید:
- شوکران آبی، درمانی براش داری؟
طبیب وحشت‌زده به سمت میزش رفت، برگه‌هایی را زیر و رو کرده و مشغول مطالعه‌ی کتاب‌ها شد. آدارایل نیز به کمک او شتافت تا زودتر درمانش را پیدا کنند. گریس اما همچنان خیره به تشنج پرنسس هایدرا، به هایمون فکر می‌کرد. اینکه تا چند ماه پیش اگر هایدرا را در این وضعیت می‌دید خود نیز به کام مرگ می‌رفت. اما اکنون، خود او را به این وضعیت کشانده است... به راستی که زمان، همه‌چیز را عوض می‌کند!
گریس آهی کشید و به سمت صندلی کنار تخت هایدرا قدم برداشت، روی صندلی نشست و کمرش که کمی درد گرفته بود را مالش داد. خیره به لب‌های سیاه شده‌ی پرنسس و صورت کبود ایشان، به گذشته سفر کرد. دلش برای کارو تنگ شده بود. کارو و هایمون هیچگاه از هم‌دیگر جدا نمی‌شدند، آن‌گاه تمام این مدت که کارو و گریس به هایمون نیاز داشتند، او در الدورادو به دنبال چیز دیگری رفته بود. او... او دیگر او نبود... .
لب گزید و از جای خود برخاست، خطاب به آدارایل گفت:
- اون گفته باید در ازای گفتن اسم زهر، آزادش کنیم.
آدارایل بدون هیچ واکنشی، همان‌طور که برگه‌های طبیب را کنکاش می‌کرد، پاسخ داد:
- می‌خوای این کار رو بکنی؟
گریس کلافه دستی بر موهایش کشید، نگاه‌اش را به بچه‌ها داد. کاترین ناراضی سرش را تکان داد، آکشی و رزالین نیز همان واکنش را از خود نشان دادند. گریس لب فشرد و پاسخ داد:
- قول دادم.
آدارایل شانه‌ای بالا داد، نیم‌نگاهی به گریس انداخت و گفت:
- تو تنها یه فرمانده‌ی ساده‌ای که از شاهزاده استیو دستور می‌گیری، این‌طور نیست؟
گریس که متوجه‌ی منظور آدارایل شده بود، خندید. روحیه‌ی تازه‌ای گرفت و سرش را خوشحال تکان داد؛ سپس همان‌طور که به سمت در می‌رفت گفت:
- البته که باید شاهزاده استیو دستور بدن!
آدارایل با شادی گریس خندید و به ادامه‌ی کارش مشغول شد. این یعنی قول یک فرمانده‌ی به ظاهر زیردست هیچ ارزشی ندارد! هایمون به گمانم انتظار ندارد گریس هم آن‌‌قدر تغیر کرده باشد! گریس خوشحال به سمت قصر رفت تا خبر را به استیو برساند. در آن‌طرف دیوارهای کاخ مجلل اوروبامبا، ملکه و شاهزاده‌ی سابق آزتلان، در اتاق زیبا و مجلل ملکه نیروانا ایستاده و در حال صحبت‌های مهمی هستند. با ورود به اتاق، نیروانا را روی صندلی مجللش می‌بینم. نشسته و به زمین خیره است. سکوت کرده و در توهم به سر می‌برد. چند قدم آن‌طرف‌تر، استیو ایستاده در جلوی پنجره، به منظره‌ی شهر کاهگلی و باشکوه اوروبامبا در کنار حیاط زیبای قصر می‌نگرد. آن‌ها انگار حرف هایشان را تمام کرده‌اند و اکنون هر دو در افکارشان سیر می‌کنند.
استیو نفس عمیقی کشید که صدای نیروانا در اتاق به گوش رسید.
- باید بذاری خودش انتخاب کنه.
استیو لب فشرد و بدون هیچ تکانی، مصمم گفت:
- نباید بهش تحمیل کنین ملکه!
نیروانا پوزخند زد، سرش را تکان داد و در پاسخ گفت:
- یک‌بار اشباه کردم، دیگه تکرارش نمی‌کنم.
استیو راضی سرش را تکان داد و زمزمه کرد:
- پس تمام حرف‌هایی که در این اتاق زده شد، از اینجا بیرون نمیره.
ملکه سرش را تکان داد و از روی تخت برخاست، استیو رویش را از منظره گرفت و به سمت در قدم برداشت. در را که گشود، نیم‌نگاهی به نیروانا انداخت و لب زد:
- خوشحالم که هایدرا کسی مثل شما رو در کنارش داره.
نیروانا لبخند بر لب نهاد و با آرامش پاسخ داد:
- هنوز زوده برای این‌حرف، اما اگر واقعا من رو انتخاب کنه، تلاشم رو می‌کنم تا حامی خوبی براش باشم شاهزاده.
استیو سرش را تکان داد و در حالی که از اتاق بیرون می‌رفت، در لحظه‌ی آخر تردید را کنار گذاشت و حرفی که تمام مدت در دلش مانده بود را به زبان آورد:
- جورمنند اگر بود بهتون افتخار می‌کرد.
با بسته شدن در اتاق، نیروانا به خود لرزید. استیو برادر همسر جورمنند این حرف را میزد، او درست شنید مگر نه؟
اکنون نزدیک به هزاران سال سن دارد اما هنوز هم با این حرف‌ها، بدنش به لرزش می‌افتد. آن‌که می‌گویند زمان همه‌چیز را خسته کننده و عادی می‌کند، گاهی شاید اشتباه باشد!
استیو در راهرو قدم بر می‌دارد، افکارش هزاران جا سیر می‌کند. باید کارینا را احضار کند و او را به دنبال کسانی که به هایدرا حمله کرده‌اند بفرستد. باید بفهمد آن‌ها که بودند و هدفشان چیست. هرچند، تا حدودی می‌داند اما هنوز مطمئن نیست.
با وارد شدن به حیاط قصر اصلی، نگاهش را به حوض جلوی کاخ داد. چقدر ماهی‌های زیبایی دارد. کنار حوض ایستاد و به ماهی‌ها خیره شد که با نزدیک شدن صدای قدم‌ برداشتن کسی، به خود آمد. گریس بود که با سرعت خود را به وی رساند.
استیو ابرویی بالا انداخت و از احترام رسمی گریس متعجب گشت. با خوش‌رویی گفت:
- بیخیال گریس، اینجا نه تو فرمانده‌ی قصری و نه من شاهزاده‌ی‌ سابق آزتلان!
گریس اما سرش را به نشانه‌ی منفی تکان داد و گفت:
- هنوز هم توی قلب سرباز های قدیمی شما شاهزاده استیو هستین سرورم.


بیشتر بخوانید

آخرین اطلاعیه‌ی رمان کابوس افعی جلد سوم (حسرت در شکوه)

فاطمه سادات هاشمی نسب : ۲ ماه پیش

‼️درود، هم اکنون جلد اول رمان عصیانگر قرن روی سایت و اپلیکیشن دنیای رمان منتشر شد.‼️

نظرات رمان کابوس افعی جلد سوم (حسرت در شکوه)
  • jojo

    0

    وای تا حالا این همه رمان خواندن هیچ کدوم اندازه این رمان جذاب نبود

    ۶ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    باعث شادی بندست♥️

    ۶ روز پیش
  • زهرا

    0

    سلام، چقدر رمان زیبایی بود، من که خیلی لذت بردم، همه چیز با جزییات توضیح داده شده بود و این رمان رو لذت بخش تر کرده بود،چقدر عشق هایدرا زیبا بود، ممنون از نویسنده عزیز، قلمتون مانا❤

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    باعث شادیمه که دوستش داشتید. پیشنهاد می‌کنم جادوی کهن رو از دست ندید.

    ۲ هفته پیش
  • Mehrbano

    0

    رمان بسیارررررر زیبا و جذاب واقعا شما نویسنده بی نظیر و عالی هستین تبریک میگم بهتون بابت رمان های بی مانندتون

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    باعث خوشحالیه 😍

    ۲ هفته پیش
  • Zaza

    0

    واقعا عالی بود تنها رمانی بود که از جلد اول تا جلد سوم تمام شخصیت ها کامل پرداخته بود و هیچ نقطه ابهامی برای خواننده نداشت و واقعا جذاب من رمان عصیانگر قرن رو چجوری بخونم؟ از چه سایتی

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    درود عزیزم، خیلی خوشحالم کردی🥺 توی قسمت آفلاین اپلیکیشن جست و جو کنید میاره

    ۲ هفته پیش
  • نرگس

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    خب باید منطقی باشه

    ۳ هفته پیش
  • C᭄ᥫ᭡

    0

    واقعا لذت بردم از همچین مجموعه زیبایی آخرش بخاطر هایدرا ناراحت شدم ولی واقعا خوب بود ،ممنون ازت

    ۴ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    باعث شادی بندست. خیلی بهم انرژی دادید.

    ۴ هفته پیش
  • عااالی بود

    0

    خیلی قشنگ بود ممنون

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    باعث شادی بندست.

    ۱ ماه پیش
  • اورینا

    0

    عالیه.مخصوصا اگه عصیانگر قرن رو بخونین عالی بود رمان واقعا

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوستش داشتید.

    ۱ ماه پیش
  • Arikho

    2

    سلام و خسته نباشید به شما جلد دوم و سوم نسبت به اولی خیلی بهتر نوشته شده بود. جلد اول خیلی کند گذشت،بیش از حد به جزئیات پرداخته بودید به طوریکه برای منه خواننده گاهی خسته کننده میشد اما واقعا رمان ایرانی با این قدرت قلم و تخیل نخونده بودم. بهتون افتخار میکنم عزیزم واقعا فوق العاده این❤️

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    باعث افتخارمه، بله درست میگید برای همین توی جلد دو و سه اصلاح شد.

    ۱ ماه پیش
  • مهنا

    1

    واقعااااا خیلی قشنگ بود ولی کاش هایدارنمیمرد

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    جلد دوم عصیانگر قرن ادامه این رمانه😊

    ۲ ماه پیش
  • طیبه

    0

    ببخشید جلد دوم عصیانگر قرن آمادس؟

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    بله دست اپلیکیشن هست به زودی منتشر میشه

    ۲ ماه پیش
  • آی نور

    0

    رمان عالی بود دستتون درد نکنه 😍

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    باعث شادی بندست

    ۲ ماه پیش
  • ماهک

    1

    ممنون بخاطر قلمت فقط من ذهنم رفت اونجایی ک پسر داستان خواب دید ک تیر بهش میخوره و حرف های ک پرنسس زد پس این خواب نشونه چی بود؟!

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    نشونه اینکه ادارایل ترس داشت. ترسی که یه روز نکنه نتونه همراه هایدرا از پس مسئولیت هاش بر بیاد

    ۲ ماه پیش
  • شیرین

    0

    بهترین رمانی بود که خوندم😍🥰ممنون از نویسنده محترم

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    خواهش🌱

    ۲ ماه پیش
  • هدیه

    0

    واقعا رمان قشنگی بود ممنون از نویسنده ی عزیزِ توانمند قلمتون مانا✨️ خیلی قشنگ و غیرقابل پیش بینی بود از خوندنش لذت بردم باهاش خندیدم و گریه کردم. بنظرم خیلی پایان قشنگی داشت قرار نیست همیشه پایان داستانا اونجور که ما میخوایم بشه مثل زندگی خودمون...

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    خدا می‌دونه چقدر به این کامنت نیاز داشتم💚🌱 مرسی عزیزم. دقیقا پایانش رو نمیشد طور دیگه ای نوشت وگرنه من خودمم از ته قلبم نمی‌خواستم اینطور بشه💚 ادامه رمان توی جلد دوم عصیانگر قرن هست.

    ۳ ماه پیش
  • هدیه

    0

    ممنون از شما نویسنده ی عزیزم که این رمان فوق العاده رو برای ما نوشتید💕. اتفاقا پایان متفاوت این رمان باعث شد که این رمان برای همیشه توی ذهنم جاودانه بمونه حالا میتونم تصور کنم که روزی در آینده ی سرزمین حومورا فلس روح کارینا هم به دوستاش میپیونده. خیلی خوشحالم که با شما نویسنده ی عزیز آشنا شدم✨️

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    دیدگاه جدید و قشنگی دارید. خوشحالم که این رمان توسط افرادی مثل شما خونده شده💚 بنظرم زحماتم هدر نرفته💚

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه

    0

    سلام خسته نباشید کلی بابت رمان ممنونم میشه بگین حدودا چقدر طول میکشه تا ادامش تو جلد دوم عصیانگر قرن بیاد بیرون؟🥲

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    درود نوشته شده جلد اول عصیانگر قرن تحویل برنامه داده شده و جلد دوم در حال بازنویسیه. حداقل یک ماه

    ۳ ماه پیش
  • وستا

    2

    چقدر دلم برای این رمان تنگ میشه کاش تموم نمیشد خیلی قشنگ بود:)

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    متاسفانه هر افسانه‌ ای آخرش به پایان می‌رسه💚🍁

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!