لیست کلیه پارتهای رمان جاذبه : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 110
-
رمان جاذبه - پارت 1
فصل 1 روی فرش چهار زانو نشسته بودم و نگاهم لحظهای از نوشتههای لپتاپ مقابلم برداشته نمیشد. گزارشی که تهیه کرده بودم به پایان رسیده بود و در حال مرور بودم. حس خیلی خوبی داشتم. مطمئن بودم روز بعد همه در خبرگزاری با دیدن گزارش جنجالی من غافلگیر میشدند. سطر آخر را که از نگاه گذراندم نفس آ...
بروزرسانی در : ۶۵۸ روز پیش
-
رمان جاذبه - پارت 2
در را میلاد لعنتی زودتر از من باز کرد و پدرمان از دیدن جفتمان با آن وضع جلوی در جا خورد: ـ چه خبرتونه؟! چرا اینجوری درو باز میکنید؟! ضربهای به بازوی سفت میلاد کوبیدم و جلوی او آمدم. با نگاهی به جعبهی در دست پدرم زود پرسیدم: ـ بابا جونم برام شیرینی خریدی؟ میلاد تلاش داشت من را از جلوی ...
بروزرسانی در : ۶۵۸ روز پیش
-
رمان جاذبه - پارت 3
مادرم با لحنی که افسوس در آن موج میزد رو به من و میلاد که در حال برداشتن غذا بودیم، گفت: ـ بذار ازدواج کنید برید اونوقت برای دیدن هم اشک میریزید! من و میلاد پوزخند زدیم. میلاد در حال برداشتن سالاد از پدرم پرسید: ـ بابا حالا دور از شوخی شیرینی به چه مناسبتیه؟ پدرم مکث تردیدآمیزی کرد و بع...
بروزرسانی در : ۶۵۸ روز پیش
-
رمان جاذبه - پارت 4
مادرم انگار با این حرف من کمی قانع شد. با صدایی آهسته پرسید: ـ حالا کی عقدشونه؟ پدرم نفسش را سنگین از سینه بیرون فرستاد و جواب داد: ـ عقد کردن. من و مادرم و میلاد خشکمان زده بود! این دیگر آخر بیاحترامی به خانوادهامان بود! با لحنی بهتزده پرسیدم: ـ بدون ما؟!! پدرم نگاهش را معطوف به من ک...
بروزرسانی در : ۶۵۸ روز پیش
-
رمان جاذبه - پارت 5
ذهنم دگیر علی پسر بزرگ سرهنگ شده بود. او در نیروی انتظامی کار میکرد و برای من که خبرنگار بخش حوادث بودم منبع سوژهی خبری بود. مادرم قهرکنان گفت: ـ من فردا نمیام. من و بچههام پامونو تو خونهی آذر خانوم که ما رو عقدش دعوت نکرده نمیذاریم. بذار آبروش جلوی سرهنگ جونش بره یادش بمونه دیگه به من...
بروزرسانی در : ۶۵۸ روز پیش
-
رمان جاذبه - پارت 6
روز بعد تا عصر در خبرگزاری بودم و مشغول رسیدگی به کارهای عقبماندهام که گوشیام زنگ خورد. مادرم پشت خط بود که اصرار داشت خانهی سرهنگ نرویم تا حال عمه گرفته شود. لب گزیدم و جواب دادم: ـ مامان زشته! حالا اون ما رو دعوت نکرده دلیل نمیشه خونهش نریم. صدای دلخور مادرم را شنیدم: ـ دلآرا ...
بروزرسانی در : ۶۵۸ روز پیش
-
رمان جاذبه - پارت 7
یک لحظه از خجالت سرخ شدم! سرهنگی که هنوز نمیشناختم و عدهای غریبه منتظر من بودند! نمیدانم چرا دلم نخواست آنجا باشم. شاید به این خاطر که دلم نمیخواست در مرکز توجه باشم اما بهانهای برای نرفتن نداشتم. به ناچار جواب دادم: ـ باشه مامان. آدرس رو پیامک کن. سعی میکنم خودم رو برسونم. مادرم و...
بروزرسانی در : ۶۵۸ روز پیش
-
رمان جاذبه - پارت 8
سرهنگ با لبخند به پذیرایی اشاره کرد و من پشت سر او به سوی پذیرایی قدم برداشتم. با دیدن پدرم آهسته سلام دادم و پدرم با گشادهرویی جوابم را داد. روی مبلی کنار میلاد نشستم که داشت میوه پوست میکند و معلوم بود حوصلهاش سر رفته است. آرام پرسیدم: ـ کی اومدی؟ تکه سیبی بر دهان گذاشت و با بیخیالی ج...
بروزرسانی در : ۶۵۸ روز پیش
-
رمان جاذبه - پارت 9
دوباره صدای رادیوییاش در گوشم نشست: ـ شرمنده. کارم تو اداره طول کشید. پدرم با خنده به شانهی او زد و جواب داد: ـ عذر شما موجهه. پلیس جماعت وقتش مال خودش نیست! علی لبخند کمرنگی بر لب نشاند و جواب داد: ـ بله، درسته. پدرم، میلاد را به علی معرفی کرد و علی با او دست داد. در همان حال نگاهش به ...
بروزرسانی در : ۶۵۸ روز پیش
-
رمان جاذبه - پارت 10
امیرحسین با دیدن برادر بزرگش لبخند زد، به او دست داد و گفت: ـ مگه اینکه اینجا ببینیمت علی آقا! متوجه شدم سر او خیلی شلوغ بود و به نظر میرسید ما خیلی خوششانس بودیم که موفق به دیدارش شده بودیم. علی در جواب او چیزی گفت که متوجه نشدم چون همان لحظه میلاد از جلوی چشمانم رد شد و با پدرم حرف زد. هم...
بروزرسانی در : ۶۵۸ روز پیش
-
رمان جاذبه - پارت 11
ادامهی جملهام را خوردم. عمیق و طولانی در چشمانم نگریست طوری که قلبم با شدت به سینه کوبید. کاملاً منظورم را دریافته بود و نگران عکسالعلمش بودم. لحظهای بعد صدای خوشآهنگش در گوشم نشست: ـ از من سوژه میخوای؟ نفسی گرفتم و گفتم: ـ اگه امکانش باشه میخواستم چند وقت یهبار کلانتری بیام...
بروزرسانی در : ۶۵۸ روز پیش
-
رمان جاذبه - پارت 12
علی با دست مانع شد و گفت: ـ اشکالی نداره. بذارید راحت باشه. میلاد با خنده گفت: ـ ببخشید علی آقا. نه اینکه من از بچگی دوست داشتم پلیس شم و خانواده نذاشتن هنوز آرزو به دل موندم! صدای خنده برخاست. امیرحسین سری تکان داد و گفت: ـ به نظر من دیگه از تو گذشت میلاد! میلاد امیدوارانه جواب داد: ـ برا...
بروزرسانی در : ۶۵۸ روز پیش
-
رمان جاذبه - پارت 13
ساعت هفت صبح از خواب بیدار شدم اما به جای رفتن به خبرگزاری روانهی کلانتری شدم تا گزارش جدیدم را تهیه کنم. خوشبختانه پدرم را جلوی در دیدم که داشت ماشین را از پارک خارج میکرد و از او خواستم مرا برساند. ده دقیقهای توی راه بودیم و پدرم سفارش میکرد مواظب خودم باشم چون در کلانتری آدمهای نامنا...
بروزرسانی در : ۶۵۵ روز پیش
-
رمان جاذبه - پارت 14
عمه رو به او کرد و جواب داد: ـ اولش کنار میآن اما بعد ممکنه بنای ناسازگاری بذارن. الآن یکی از همکاراش در آستانهی جداییه. علی خیلی تلاش داره آشتیشون بده اما خانمه پاشو کرده تو یه کفش جدا بشن. من و مادرم در فکر فرو رفتیم و دیگر هیچ نگفتیم. ساعتی بعد وقتی عمه خانهامان را ترک کرد، رو به مادرم...
بروزرسانی در : ۶۵۴ روز پیش
-
رمان جاذبه - پارت 15
به خانهی خودمان که رسیدم، مادرم یکراست به اتاقم آمد و کنجکاوانه پرسید: ـ دلآرا خونهی فرگل چه خبر بود که از سر کار رفتی اونجا و انقدر دیر برگشتی؟ میدانستم فرگل راضی نبود در مورد اتفاق ناگواری که بر سر زندگیاش آمده بود با هیچکس حرف بزنم. در حال درآوردن مانتو از تنم جواب دادم: ـ هیچ...
بروزرسانی در : ۶۵۳ روز پیش
-
رمان جاذبه - پارت 16
عمه با لحنی عادی جواب داد: ـ زنگ زدن گفتن یکی از همکاراش فوت کرده. مجبور شد بره. ازم خواست دیدمت حتماً ازت عذرخواهی کنم. سری تکان دادم و جواب دادم: ـ نه، اشکالی نداره. استکان چای را نزدیک لب برده بودم که با صدای علی به خود آمدم: ـ دلآرا خانوم! به نظر میاد یه کمی فراموشکارید... اخم گنگی بر...
بروزرسانی در : ۶۵۲ روز پیش
-
رمان جاذبه - پارت 17
اضطراب فرگل با رفتار گرم و دلنشین علی فروکش کرده بود و من دوباره حس و حال عجیبی پیدا کرده بودم که مفهوم آن برایم قابل درک نبود!... وقتی با علی رو به رو میشدم دوست داشتم از زیر نگاه او فرار کنم و جلوی چشمانش نباشم اما بعد که از دید او خارج میشدم در خلوت خودم تا ساعتها به او فکر میکردم و دل...
بروزرسانی در : ۶۵۱ روز پیش
-
رمان جاذبه - پارت 18
مادرم هول کرد و پرسید: ـ چی شده دلآرا؟ کی میخواسته بزندت؟ دست مادرم را گرفتم و گفتم: ـ نگران نباش مامان. چیزی نشده بود. به خیر گذشت. اما مادرم رهایم نکرد. در نهایت مجبور شدم ماجرا را از اول تا آخر تعریف کنم و کلاهبرداری پژمان از فرگل هم این وسط لو رفت. بعد از اینکه لب فروبستم، مادرم و ...
بروزرسانی در : ۶۵۰ روز پیش
-
رمان جاذبه - پارت 19
مادرم مضطرب پرسید: ـ اگه اون پسرهی عوضی دوباره پیدا بشه چی؟ بیچاره مادرم خبر نداشت داشتم برای دیدن همان پسر عوضی میرفتم! لبخند آرامی بر لب نشاندم و جواب دادم: ـ نگران نباش مامان. من مواظب خودم هستم. اون الآن تحت تعقیب پلیسه. مادرم دوباره داشت اعتراض میکرد که در را بستم و از خانه بیرون...
بروزرسانی در : ۶۴۸ روز پیش
-
رمان جاذبه - پارت 20
میان گریه داستان کافه را برای او تعریف کردم. سادگی و حماقتی که به خرج داده بودم را به رویم نیاورد و پرسید: ـ به دوستت گفتی دچار سوءتفاهم شده؟ ـ گوشیشو جواب نمیده. ـ خونهش رفتی؟ با لحنی که آمیختهای از غم و نومیدی بود، جواب دادم: ـ مطمئنم دلش نمیخواد منو ببینه!.... ـ اگه حضوری ببینیش ...
بروزرسانی در : ۶۴۷ روز پیش
