لیست کلیه پارتهای رمان جاذبه : پارت های 101 تا 110
تعداد کل پارت های منتشر شده : 110
-
رمان جاذبه - پارت 101
روز بعد وقتی از خواب بیدار شدم علی را کنار خودم بر تخت ندیدم. از تخت پایین آمدم. دامنم را که بالا رفته بود، پایینتر کشیدم و با قدمهایی آرام به سوی آشپرخانه راه افتادم. علی پشت میز نشسته بود و داشت چای مینوشید که با دیدن من لبهایش به لبخندی گرم باز شد: ـ به به دلآرا خانوم. بالاخره چشماش...
بروزرسانی در : ۵۵۶ روز پیش
-
رمان جاذبه - پارت 102
سرم را بالا بردم و تلاش کردم او را قانع کنم پولش جای بدی نمیرود: ـ تو نمیشناسیش. شوهرش آدم درست حسابی نیست و خیلی اذیتش میکنه. پدر و مادرشم کمکش نمیکنن. یعنی وضع مالیشون اونقدر خوب نیست که بتونن براش وکیل بگیرن تا جدا شه. ـ زندگی دیگران به من و تو ربطی نداره دلآرا. فهمیدی؟ بذار خودشون...
بروزرسانی در : ۵۵۵ روز پیش
-
رمان جاذبه - پارت 103
فصل 30 در طول یک هفتهای که علی در مأموریت به سر میبرد، من و فرگل حسابی با هم خوش گذراندیم. با هم سینما رفتیم. تئاتر تماشا کردیم. به کافیشاپی که قبلاً با دوستان دبیرستانمان دورهمی داشتیم، سر زدیم و تلافی روزهایی که با هم سرد و نامهربان بودیم، درآوردیم. به یک دفتر وکالت هم مراجعه کردیم و برا...
بروزرسانی در : ۵۵۴ روز پیش
-
رمان جاذبه - پارت 104
فصل 31 یک هفته گذشته و زندگی به روال عادی برگشته بود. شیفتهای شب علی دوباره شروع شده و رفت و آمدهای من با فرگل از سر گرفته شده بود. بعد از آن روز که فرگل از دستم رنجیده بود تلاش داشتم بیشتر برایش وقت بگذارم تا فکر نکند برایم ارزش ندارد اما به نظر میرسید زیادی داشتم به او اهمیت میدادم. آن ...
بروزرسانی در : ۵۵۳ روز پیش
-
رمان جاذبه - پارت 105
با درماندگی جواب دادم: ـ فرگل عوض شده! دیگه اون آدم سابق نیست. ازم عذرخواهی کرد. پشیمونی رو تو نگاهش دیدم. علی پشت به من ایستاد و بیتوجه به توجیهات سطحی من جواب داد: ـ دلآرا! هیچی نمیخوام بشنوم! دیگه حق نداری با دوستت ارتباط داشته باشی. این آخرین بار بود دوستت رو تو این خونه دیدم. فهمیدی...
بروزرسانی در : ۵۵۲ روز پیش
-
رمان جاذبه - پارت 106
علی ابتدا ممانعت کرد اما وقتی اصرارم را دید، پیراهن را به من سپرد و به اتاق خواب رفت تا استراحت کند. پیراهن را با دقت اتو زدم و میز اتو را به جای خودش منتقل کردم. چقدر احساس خوبی داشتم از اینکه دل همسرم را بدست آورده و اجازه نداده بودم با ناامیدی از من به خواب رود... کمی بعد برقها را خاموش کرد...
بروزرسانی در : ۵۵۰ روز پیش
-
رمان جاذبه - پارت 107
فصل 32 روز جمعه بود که مریم با من تماس گرفت تا سری به خانهی پدرشوهرمان بزنیم. پیشنهاد خوبی بود. تنها بودم و فکر و خیال داشت نابودم میکرد. از شب قبل که با فرگل تماس گرفته به او گفته بودم از ادامهی دوستی با او معذوریت دارم تا آن لحظه عذاب وجدان رهایم نکرده بود و ناراحت بودم از اینکه دلش را ش...
بروزرسانی در : ۵۴۹ روز پیش
-
رمان جاذبه - پارت 108
خدایا! من چرا انقدر بدشانس بودم؟ دوباره در همان وضعیت خفقانآور که در دفتر سینمایی گیر کرده بودم، قرار گرفته بودم. مانده بودم چطور از دستش فرار کنم که ناگهان به طرف کیفم هجوم برد! با ترس قدمی به عقب برداشتم. کیف را از دستم قاپید و مانند یک دزد به آن حمله برد. کارت بانکی و پولهای نقدم را برداشت...
بروزرسانی در : ۵۴۸ روز پیش
-
رمان جاذبه - پارت 109
خودم را در یک دشت زیبا و سرسبز پر از گلهای لطیف و رنگارنگ میدیدم. پیراهن روشن بلندی تنم بود و موهایم روی شانههایم رها شده بود. با لبخندی آرام در حالیکه دست بر گلهای زیبا و خوشبو میکشیدم قدم به جلو برمیداشتم. انگار هیچ غمی نداشتم. حس یک دختر تنهای خوشبخت را در این دشت بیانتها داشتم. نا...
بروزرسانی در : ۵۴۷ روز پیش
-
رمان جاذبه - پارت 110
فصل 33 دو هفته در بیمارستان بستری بودم و در این مدت روزی نبود که اقوامم برای عیادت نیایند. اتاقم گلباران شده بود آنقدر که برایم گل آورده بودند. خوشحال بودم آنقدر در فامیل محبوبیت داشتم که تنهایم نمیگذاشتند. مادرم در این دو هفته همراهم بود و تمام تلاشش را برای بهبود حال من میکرد. در میان ...
بروزرسانی در : ۵۴۶ روز پیش
