پارت پانزده :

به خانه‌‌ی خودمان که رسیدم، مادرم یک‌‌راست به اتاقم آمد و کنجکاوانه پرسید:
ـ دل‌‌آرا خونه‌‌ی فرگل چه خبر بود که از سر کار رفتی اونجا و انقدر دیر برگشتی؟
می‌‌دانستم فرگل راضی نبود در مورد اتفاق ناگواری که بر سر زندگی‌‌اش آمده بود با هیچ‌‌کس حرف بزنم. در حال درآوردن مانتو از تنم جواب دادم:
ـ هیچ خبر. دلمون برای هم تنگ شده بود. رفتم اونجا رفع دلتنگی کنیم.
مادرم که خیلی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نادیا

    0

    خیلی خوب بود

    ۱ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💚

    ۱ سال پیش
  • ماندانا

    0

    تا اینجا ک عالی بود

    ۱ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🩷

    ۱ سال پیش
  • آرتینا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💜

    ۲ سال پیش
  • رها

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • آروین صدقی

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
کپی شد!