پارت پانزده :

به خانه‌‌ی خودمان که رسیدم، مادرم یک‌‌راست به اتاقم آمد و کنجکاوانه پرسید:
ـ دل‌‌آرا خونه‌‌ی فرگل چه خبر بود که از سر کار رفتی اونجا و انقدر دیر برگشتی؟
می‌‌دانستم فرگل راضی نبود در مورد اتفاق ناگواری که بر سر زندگی‌‌اش آمده بود با هیچ‌‌کس حرف بزنم. در حال درآوردن مانتو از تنم جواب دادم:
ـ هیچ خبر. دلمون برای هم تنگ شده بود. رفتم اونجا رفع دلتنگی کنیم.
مادرم که خیلی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نادیا

    0

    خیلی خوب بود

    ۱ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💚

    ۱ سال پیش
  • ماندانا

    0

    تا اینجا ک عالی بود

    ۱ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🩷

    ۱ سال پیش
  • آرتینا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💜

    ۲ سال پیش
  • رها

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • آروین صدقی

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️