جاذبه به قلم راضیه نعمتی
پارت پانزده :
به خانهی خودمان که رسیدم، مادرم یکراست به اتاقم آمد و کنجکاوانه پرسید:
ـ دلآرا خونهی فرگل چه خبر بود که از سر کار رفتی اونجا و انقدر دیر برگشتی؟
میدانستم فرگل راضی نبود در مورد اتفاق ناگواری که بر سر زندگیاش آمده بود با هیچکس حرف بزنم. در حال درآوردن مانتو از تنم جواب دادم:
ـ هیچ خبر. دلمون برای هم تنگ شده بود. رفتم اونجا رفع دلتنگی کنیم.
مادرم که خیلی
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

نادیا
0خیلی خوب بود