جاذبه به قلم راضیه نعمتی
پارت سوم :
مادرم با لحنی که افسوس در آن موج میزد رو به من و میلاد که در حال برداشتن غذا بودیم، گفت:
ـ بذار ازدواج کنید برید اونوقت برای دیدن هم اشک میریزید!
من و میلاد پوزخند زدیم. میلاد در حال برداشتن سالاد از پدرم پرسید:
ـ بابا حالا دور از شوخی شیرینی به چه مناسبتیه؟
پدرم مکث تردیدآمیزی کرد و بعد جواب داد:
ـ به مناسبت ازدواج مجدد عمهتون!
من و میلاد جاخورده به پدرمان مینگریستیم. مادرم غافلگیر به حرف آمد:
ـ یوسف! آذر کی ازدواج کرده که ما خبردار نشدیم؟!! چرا به ما هیچی نگفته؟!!
پدرم با لحنی که نشان میداد چقدر از این وصلت راضی و خشنود است، جواب داد:
ـ خب یه ماهی میشد که با این جناب سرهنگ رفت و آمد داشت تا همدیگه رو بیشتر بشناسن....
هنوز میخواست ادامه دهد که مادرم دست جلوی دهان برد و بهتزده پرسید:
ـ یه ماهه خواهرت داره با یه نفر آشنا میشه الآن داری به ما میگی؟!!
ـ آذر ازم خواسته بود به کسی چیزی نگم.
مادرم تن تپلش را از سفره کنار کشید و با دلخوری گفت:
ـ لابد من و بچههام غریبه بودیم!
پدرم دست از غذا خوردن کشید و با اخمی کمرنگ جواب داد:
ـ ای بابا! مهری! چرا انقدر زود بهت برمیخوره؟ الآن تا عروسی سر نگیره کسی رو خبردار نمیکنن.
مادرم سر جلو برد و به پدرم توپید:
ـ یوسف این چه حرفیه؟ آذر، خواهر توئه! من زنداداششم! چی پیش خودش فکر کرده که همچین چیزی رو ازمون قایم کرده؟
آرام کنار گوش مادرم گفتم:
ـ لابد عمه سر اون مورد که پارسال به هم خورد نخواسته صداشو دربیاره تا دوباره حرفش سر زبونا نیفته.
مطالعهی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

راضیه نعمتی | نویسنده رمان
🩷
۱ سال پیشنیکی
0رمانش خوبه فعلا. ولی سن بیست و شیش برای دختر یکم زیادیه
۲ سال پیشمرسانا
0تا اینجا خوشم اومد
۲ سال پیشقشنگه
0عالی
۲ سال پیشفاطمه
0تا اینجا خوبه ولی پارتها کوتاهه
۲ سال پیشستایش
0۲۰۰۰۰۰۰۰۰خیلی خفن
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
🙏😍
۲ سال پیشطاهره
0رمان و دوست دارم
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
❤
۲ سال پیشزری
0فعلا نظری ندارم چون پارت های اوله
۲ سال پیشاسرا
1اگفتم که علت داره شیرینی خوردن😁🙏💞💋
۲ سال پیشل
0خوب
۲ سال پیشامیرعلی
0خوبه
۲ سال پیشدین
0خوب
۲ سال پیشfariba
1عالی
۲ سال پیش?️?️سیما
0عالی
۲ سال پیشهاله
0بینطیره
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مرضیه
0بله قشنگ بود.