جاذبه به قلم راضیه نعمتی
پارت شانزده :
عمه با لحنی عادی جواب داد:
ـ زنگ زدن گفتن یکی از همکاراش فوت کرده. مجبور شد بره. ازم خواست دیدمت حتماً ازت عذرخواهی کنم.
سری تکان دادم و جواب دادم:
ـ نه، اشکالی نداره.
استکان چای را نزدیک لب برده بودم که با صدای علی به خود آمدم:
ـ دلآرا خانوم! به نظر میاد یه کمی فراموشکارید...
اخم گنگی بر پیشانیام نشست و او همان لحظه با لبخندی معنادار به سؤال ذهنیام جواب داد:
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آرتینا
0عالی
۲ سال پیشرها
0عالی
۲ سال پیشآذر
1بابا این علی رسما دلشو باخته که هی با نگاه معنی دار دل آرا رو نگاه میکنه و از همه مهمتر شماره میدههههه🤣
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
😍
۲ سال پیشآمنه
0سلام نویسنده جون گذاشتیم توی خماری فراز ونشیب ها امیدوارم اگه عشقی به وجود اومد خراب نشه و در جای دیگه دل دوست از دوست شکسته نشه به هرحال دوست خوب رحمته
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
سلام عزیزم. بهرحال هر رمانی فراز و فرودهای خودش رو داره. در مورد عشق و دوست هم سکوت میکنم چون خیلی اتفاقات در مورد این دو تا واژه که به کار بردید، میافته 😍♥️
۲ سال پیشماهک
0ممنون از نویسنده
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنون از همراهیت عزیزم ♥️
۲ سال پیشآمنه
0ممنون عالیه عالی ولی ازنصیحت عمش میترسم واقعی بشه ودوستی وقتی میبینه دل آرا عاشق میشه اون خیانت کنه گرچه دوست واقعی هیچ وقت این کارو نمیکنه
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم. دوستی دلآرا و فرگل تو داستان پر فراز و نشیبه 😍
۲ سال پیشآروین صدقی عالی
0عالی
۲ سال پیشخیری هستم
0عالی بود
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

یاس
0خوب