جاذبه به قلم راضیه نعمتی
پارت یک :
فصل 1
روی فرش چهار زانو نشسته بودم و نگاهم لحظهای از نوشتههای لپتاپ مقابلم برداشته نمیشد. گزارشی که تهیه کرده بودم به پایان رسیده بود و در حال مرور بودم. حس خیلی خوبی داشتم. مطمئن بودم روز بعد همه در خبرگزاری با دیدن گزارش جنجالی من غافلگیر میشدند. سطر آخر را که از نگاه گذراندم نفس آسودهای کشیدم. لپتاپ را خاموش کردم و کش و قوسی به بدنم دادم. با صدای بلند مادرم به خود آمدم:
ـ دلآرا! بیا سر سفره. شام آوردم.
از جا برخاستم و وارد هال شدم. با نگاهی تحسینآمیز به سفرهای که مادرم با سلیقه چیده بود عمیق بو کشیدم. شام، غذای مورد علاقهام قرمهسبزی بود. به طرف سفره آمدم. خم شدم و بوسهای از گونهی مادرم گرفتم و کنارش نشستم.
ـ چی کار کردی مامان قشنگم؟
مادرم با لحنی جدی اما مهربان جواب داد:
ـ شام درست کردم دخترم. چیز عجیبی نیست.
ـ خیلی وقت بود غذای مورد علاقهی منو درست نکرده بودی. چی شده امشب یادت افتاده دل دخترتو شاد کنی؟
میلاد، برادرم که تازه از حمام بیرون آمده بود و داشت جلوی آینه با حوله آب موهایش را میگرفت به جای مادرم جواب داد:
ـ شام به خاطر سرکار خانم نیست که قرمهسبزیه. به خاطر بندهس. ظهر که داشتم از خونه میرفتم بیرون بوی قرمهسبزی همسایه کل ساختمون رو برداشته بود. منم که بدجوری هوس کرده بودم از مامان خواستم شب قرمهسبزی بپزه. توجه کردی چی شد؟ مامان به خاطر من قرمهسبزی درست کرده نه تو!
خیره در چشمانش جواب دادم:
ـ اوکی! به خاطر تو قرمهسبزی درست کرده! حالا چرا انقدر خودتو هلاک میکنی؟
میلاد حوله را آویزان کرد. به طرف سفره آمد و مقابل من و مادرم نشست. ابروانش را بالا برد و با لحنی مؤکدانه گفت:
ـ فقط خواستم بدونی کی تو این خونه از همه عزیزتره!
نگاه تأسفآمیزم روی صورتش نشست. قیافه گرفته بود و داشت از دیس برای خودش برنج میکشید. زیر لب گفتم:
ـ خودشیفتهای دیگه. چی کارت کنم؟
در این هنگام زنگ در به صدا درآمد. من و میلاد همزمان برخاستیم تا در را باز کنیم. سر باز کردن در دعوا بود که مادرم صدایش درآمد:
ـ میلاد! دلآرا این بچهبازیا چیه؟ خدایا! اینا کی میخوان بزرگ شن؟ هنوزم سر باز کردن در بینشون دعواست!
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

راضیه نعمتی | نویسنده رمان
سلام عزیزم. پارتگذاری رایگان رمان جاذبه تموم شده و در حال حاضر حق عضویتی هست.
۶ ماه پیشیاسمن
0بسیار عالی و زیبا است
۱ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
💜🩷
۱ سال پیشیاسمن
0بیار عالی بوده من که خیلی خوشم امد
۱ سال پیشماهلین
0خوبه فقط کاش سنشون یکم کمتر میبود
۱ سال پیشنفس
1خوب بودازنویسنده بابت رمان خوبش تشکرمیکنم
۱ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
🙏♥️
۱ سال پیشعصمت
1با سلام من تازه به این سایت کتاب برخورد کردم از آن جاییکه علاقه شدیدی به خواندن کتاب دارم از نگاه اول باید با کتاب های این سایت آشنا شد امید وارم نظراتم را بعدا اعلام کنم با تشکرفراوان
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
منتظر نظرات گرمتون هستیم 🙏♥️
۲ سال پیشپرسپولیس
0خوبه
۲ سال پیشآریسا
0عالی
۲ سال پیشآریسا
0عالی
۲ سال پیشآریسا
0من خیلی رمان دوست دارم و اینم خیلی عالی و خوبه
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
🙏♥️
۲ سال پیشنرگس
1عالی و باحال من رمان خیلی دوست دارم
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم 💜🧡
۲ سال پیشسیتا
0فعلا خوبه
۲ سال پیشلیلی
0بسیار عالی
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
🙏❤
۲ سال پیشاسرا
1یه سوال واقعاشماشام قومه سبزی میخوریدچندسنگین واصلانمیشه زیادخورد😔🙏💞💋
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
قرمه سبزی برای شام سنگینه. تو این پارت پسر خانواده هوس کرده بود و مادرش براش پخته بود 😍♥️
۲ سال پیشهانا
0عالییی
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
🧡
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

یاسی
0سلام و عرض ادب این رمان رو میتونم همینجا رایگان بخونم