جاذبه به قلم راضیه نعمتی
پارت چهارده :
عمه رو به او کرد و جواب داد:
ـ اولش کنار میآن اما بعد ممکنه بنای ناسازگاری بذارن. الآن یکی از همکاراش در آستانهی جداییه. علی خیلی تلاش داره آشتیشون بده اما خانمه پاشو کرده تو یه کفش جدا بشن.
من و مادرم در فکر فرو رفتیم و دیگر هیچ نگفتیم. ساعتی بعد وقتی عمه خانهامان را ترک کرد، رو به مادرم گفتم:
ـ مامان زندگی با نظامیا واقعاً مشکله.
مادرم کلام مرا تأیید کرد و گفت:
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

راضیه نعمتی | نویسنده رمان
😍❤
۲ سال پیشآرتینا
0عالی
۲ سال پیشرها
0عالی
۲ سال پیشعالی
0خیلی
۲ سال پیشآذر
1عالی
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
🙏♥️
۲ سال پیشمهر
1عالللی
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
🙏♥️
۲ سال پیشآمنه
1عالی بود عزیز
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
تشکر عزیزم ♥️
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نازی
1عالیههههههههههه