پارت چهارده :

عمه رو به او کرد و جواب داد:
ـ اولش کنار می‌‌آن اما بعد ممکنه بنای ناسازگاری بذارن. الآن یکی از همکاراش در آستانه‌‌ی جداییه. علی خیلی تلاش داره آشتیشون بده اما خانمه پاشو کرده تو یه کفش جدا بشن.
من و مادرم در فکر فرو رفتیم و دیگر هیچ نگفتیم. ساعتی بعد وقتی عمه خانه‌‌امان را ترک کرد، رو به مادرم گفتم:
ـ مامان زندگی با نظامیا واقعاً مشکله.
مادرم کلام مرا تأیید کرد و گفت:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نازی

    1

    عالیههههههههههه

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😍❤

    ۲ سال پیش
  • آرتینا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • رها

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • عالی

    0

    خیلی

    ۲ سال پیش
  • آذر

    1

    عالی

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏♥️

    ۲ سال پیش
  • مهر

    1

    عالللی

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏♥️

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    1

    عالی بود عزیز

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    تشکر عزیزم ♥️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️