پارت سوم :

پناه سر تأسفی تکان داد و همان‌طور که سرعت را بیشتر می‌کرد و دنده را به سه تغییر می‌داد، شاکی به حرف آمد:
- چی بگم؛ درسته که معتقدم هرکسی اعتقاد خودش رو داره، اما مادرت دیگه خیلی داره جلوی این مرد کوتاه میاد. خب اگر موضوع اینه و نمی‌خواد طلاق بگیره که حجاب رو بذاره کنار، اگر هم براش مهمه که طلاق بگیره بره دنبال زندگیش.
نیل‌رام خیره به خیابان و مردمی که از خط عابر پیاده عبور می کردند، پوزخند زد. وقتی به این حرف فکر می‌کرد خنده‌اش می‌گرفت دست خودش نبود. مادرش حتی به آن حرف‌های نامناسب جواب نمی‌داد تا مبادا کسی صدای دعوایشان را بفهمد، آن‌وقت پناه چه می‌گفت؟ طلاق؟ بی‌حجابی؟ برایش یک شوخی محض بود. پس با لحن عصبانی و چاشنی خشم پاسخ داد:
-‌ چه توقعاتی داری پناه، مریم خانم دختر آقا رضاست. کسی که توی محله‌ی خودشون قاسم‌آباد روی حرف پدرش قسم می‌خورن. اون وقت بیاد آبروریزی کنه؟
پناه سرش را متاسف تکان داد و با رسیدن به خیابان بعدی که خانه‌ی دوستشان همان نزدیکی بود؛ ماشین را رو‌به‌روی یک کفش‌فروشی نگه داشت. آرزو شاداب جلو آمد و سوار ماشین شد، پر انرژی به میان دو صندلی جلو خزید. با ذوق در آینه‌ی وسط به دوست‌هایش نگاه کرد و گفت:
- پناه خبرهای جدید رو شنیدی؟ تئوری جهان‌های موازی همین ده دقیقه پیش تایید شده. قراره چند تا محقق شروع به آزمایش کردنش بکنن. وای خدا باورتون میشه؟ زمانی این تئوری فقط توهم آدم‌های اسکیزوفرنی بود. الان به اثبات رسیده، واقعا علم داره به کجا میره؟!
نیل‌رام و پناه هر دو با اتمام حرفش، ساکت به جلو خیره ماندند. تنها صدای نفس‌هایشان بود که به گوش می‌رسید. پناه ماشین را به حرکت در آورد و نیل‌رام ملتمسانه گفت:
- میشه تمومش کنی؟ این توهماتت در مورد تخیل و جهان‌های فانتزی و موازی رو میگم. دارم کم‌کم نگرانت میشم آرزو.
پناه سرش را به نشانه‌ی موافقت تکان داد، دنده را به چهار تغییر داد و همان‌طور که سرعت را بالا می‌برد جدی گفت:
- در واقع از بس رمان تخیلی‌فانتزی خونده این‌طوری شده. اوه اون سریال‌های فانتزی و چرت‌و‌پرت که دیگه نگم. فکر کنم تأثیر بیشتری روش داشتن. آه دوست عزیزم قبلاً دیوونه بودی الان متوهم هم شدی.
نیل‌رام قهقه‌ای از حرف‌های پناه زد، سرش را به سوی پناه چرخاند و با تمسخر ادامه داد:
- می‌دونی چیه؟ یهو فردا میاد میگه دستم رو می‌بینید؟ پوف! الان دیگه نمی بینید این جادوهه باورتون میشه؟
اَدا در آوردن نیل‌رام باعث شد پناه و آرزو هر دو به خنده بیافتند. خوشبختانه آرزو دختر با جنبه‌ای بود و با این تمسخرها و مسخره بازی‌ها ناراحت نمیشد. پس خون‌سرد به پشتی صندلی تکیه داد و دست به سینه با لحنی مفتخر گفت:
- امیدوارم اون روز برسه، وای چقدر خوب میشه اگر جادو واقعی باشه. می‌دونین این تئوری هم در حال بررسیه ولی از اون‌جایی که هر دوتون مشتاق به نظر نمی‌رسین، نمیگم.
نیل‌رام و پناه هر دو نفس آسوده‌ای کشیدند و بابت لطف آرزو، از وی تشکر کردند.
در طول مسیر دیگر کسی زیاد حرف نزد البته بی‌ربط به تمرکز سست پناه نبود. تأکید داشت در هنگام رانندگی با او و با هم‌دیگر حرف نزنند مبادا حواسش پرت شود و به لیست تصادفات ماشین عزیزش، تاریخی اضافه گردد. سابقه‌ی خوبی در این باب نداشت، آن‌که چطور هنوز ماشینش سالم بود خب باید خدا را شکر می‌کرد.
بیست دقیقه‌ی بعد وارد پارک شدند و دوچرخه کرایه کردند. پناه شلوار تنگ سیاهش را بالاتر کشید تا راحت سوار دوچرخه شود، پرانرژی گفت:
- یه ساعت باید ورزش کنیم نبینم وسطش غر بزنین که خونتون حلاله.
نیل‌رام خندید و آرزو شانه‌اش را بالا انداخت. هر دو می‌دانستند عاقبت چه می‌شود. نیل‌رام سوار دوچرخه آبی رنگش شد و در حالی که شالش را درست می‌کرد تا در راه باز نشود، پاسخ داد:
- یهو جوگیر نشی بگی حالا تند بریم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت نقشه پارسه نهایی در رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه نقشه پارسه نهایی
آخرین نظرات ارسال شده
  • خشایار

    0

    با سلام رمان هاتون عالیه پر قدرت ادامه بدین

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم دوست عزیز

    ۱ هفته پیش
  • طوفان

    0

    ایی خدا ارزو مسخره نکنید من که با ارزو هم نظرم.. یا حضرت زهرا یاعلی گفتیم ورودشون به سرزمین پارسه اغاز شد خوش آمدید فرزندانم 🤣🤣❤️✨😌😌

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😍ایشالله قسمت همه

    ۲ ماه پیش
  • طوفان

    0

    یعنی قسمت من میشه همچین جایی رو ببینم؟؟🥺🖤🥺🖤🥺

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ایشالله

    ۲ ماه پیش
  • عسل

    2

    سلام من از رمانتون خیلی خوشم اومده خیلی زیباست من واقعا به همچین رمانی نیاز داشتم چون زیاد به اینجور مسائل علاقه دارم فقط یه سوال رمانتون آفلاین توی برنامه قرارنمیگیره؟

    ۱ سال پیش
  • S.M

    0

    ❤️🫶🫶🫶🫶🫶🫶🫶🫶🫶

    ۱ سال پیش
  • Roghayyeh

    2

    منم هم فکر آرزو ام 🤣منم توهم زدم

    ۲ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    منم.

    ۲ سال پیش
  • مهسا

    0

    خوبه.میخام پارت بعدی رو بخونم

    ۲ سال پیش
  • تبلبب

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • ناهید

    0

    تا اینجاخوب بود

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    1

    تا اینجا که خوب بود

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    1

    تا اینجا که خوب بود

    ۲ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    جالب بود تا اینجا

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️