پارت دوازده :
خندههایش برای آرزو انگار بیپایان بودند. روی اعصابش خط میانداخت. او دوست داشت پارسه واقعی باشد. میخواست اینجا حقیقی باشد... آهی کشید و بیتوجه به آندو، روی اولین میز غذاخوری نشست. میزها مثل غذاخوریهای معمولی بودند. پایههای چوبی و میز رزین خورده که برق میزدند.
نیلرام و پناه روبهرویش نشستند و به اطراف نگاه کردند. پناه با ذوق خیره به لباس آبی رنگ خانمی که از کنارش رد میش
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
😂😂😂
۲ ماه پیشآبی
0من یکم گیج شدم... الان مگه توی پارسه نیستند؟ پس چرا غذاها این شکلیه؟
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
نمی دونم. شاید مشکلی وجود داره.
۱ سال پیشRoghayyeh
3عه آبعلیاونجا چیکار میکنه 😂 سر صبحی گرسنه ام شد
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
منم دوغ ابعلی واقعا خوشمزست.
۲ سال پیشMahi
1مگه قبلنا دوغ آبعلی بوده🤔
۲ سال پیشنیلوفرآبی
0عجب دیوونه هستند اگه یه زحمت خودشون بدند امتحان کنند میبینند خواب نیستند قشنگه ممنون
۲ سال پیشفاطمه زهرا
0اقا منم هوس کردم😭😂
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
کاش میشد واقعا بریم.
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

طوفان
0خیر نبینی فاطی نصف شبی دلم قاروقور داره میکنه 🔪 🗿🗿🔪🗿🗿🔪