پارت یازده :
پناه سکوت کرد و توجهاش را به درون آن طاق معطوف کرد. مردم بدون توجه به آن سه نفر زندگی میکردند. پیر و جوان، زن و مرد همه مشغول کارهای روزانه بودند. کودکها نیز با تاس و تختهنرد بازی میکردند. کسی انگار آنها را نمیدید.
نیلرام که دیگر داشت بهم میریخت و نمیتوانست این خواب مزخرف را بیشتر از این تحمل کند، خشمگین گفت:
- ضمیرناخودآگاه کدومتون همچین جایی ساخته؟ تخته نرد؟ یکم
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
خوشحالم که دوستش داشتید.
۱ سال پیشRoghayyeh
1پس راهنمای سفر فارسی هم دارن فقط،با اجازه من یه انتقاد کوچولو بگم من دوس داشتم بیشتر ازجزییات لباس مردم بدونم
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
صحیح، صرفا چون هرکس از لباس سنتی تصور مجزایی داره توصیف ها کم هستن تا خود مخاطب توی ذهنش ازاد تصور کنه.
۲ سال پیشنیلوفر آبی
0نیل رام چرا اینقدر عصبی رفتار میکنه آرزو خوشحالتر منم اگه رویا هام واقعی میشد خوشحال بودم ممنون عالی بود
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
خب نیلرام افسرده هست و افرادی که از افسردگی رنج می برن واقعا اینطوری مشکل ها رو دارن و سخت با تغییر کنار میان.
۲ سال پیشنیلوفر سامانی
0جمله اخر پناه عالی بود😂
۲ سال پیشمبینا
2تا این جا آرزو کاملا شبیه من بوده🤣🤣صلح طلب، عاشق چیزای تاریخی، کمی خسیس، رویاباف،دوست دارم بدونم شباهتمون به هم در ادامه داستان هم باقی میمونه یا نه.ولی تا الان خیلی باهاش همزادپنداری میکنم.
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ارزو یه جورایی شخصیتی هست که همزمان هم درک نمیشه، هم به شدت درک میشه. باعث خوشحالیه که باهاش ارتباط گرفتید.
۲ سال پیشاکرم بانو
2دوست دارم بدونم جریان چیه،چی شده
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

....
0واقعا رمان خوبیه