پارت چهارده :
فصل چهارم
آروز، نیلرام و پناه هر سه شوکه به آن پسر خوشپوش نگاه انداختند. او پسری با موهای مشکی بود که یک کت آبی رنگ با نوارهای طلایی که از یقه به پایین میآمدند را پوشیده بود. شلوار مشکیاش نیز باعث شده بود عضلهی پاهایش به خوبی نمایان باشند.
نگاه پناه به عضلهی روی بازویش افتاد، آن آستینهای آبی، که خطوط ظریفی از نوارهای طلایی رویشان کار شده بود، باعث شده بودند تا او
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
منم
۴ ماه پیشKosar
0تا اینجای رمانت عالیه عزیزم کاش عکس آرزو رو هم میزاشتین
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
حتما اماده که شد میذارم. ممنونم.
۱ سال پیشSky
0عه یکی از پسرایی که حدس میزدم وارد رمان شد👍
۱ سال پیشآبی
0با نام و یاد خدا، شروع به پیوند دادن ربوند و آرزو می کنیم.
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
به به پیوندشان مبارک
۱ سال پیشآبی
0خدایا، ربوند چیه. ریوند*
۱ سال پیشRoghayyeh
1واو داره هیجانی میشه میشه عکس شخصیت هارو هم بزارید
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اگر امکانش باشه حتما. توی گوگل سرچ کنید براتون میاره.
۲ سال پیشنیلوفر آبی
1از آرزو خوشم اومد بنظر بهتر از اون دوتاست رمانتون خیلی عالیه من احساس میکنم الان کنار اونا هستم
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
خوشحالم که دوستش داشتین عزیزم.
۲ سال پیشفاطمه زهرا
0ا وااییی شوشش نزدیکک مائههه...شاید منم خوابیدم رفتمم اونجاا...ولی حالا کیو با کی شیپ کنیم؟🥹ارزو و ریوند؟نیل رام و ریوند؟یا پناه و ریوند
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
منم یزدم نزدیک ماهم هست باهم برییم
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

طوفان
0ریوند چه جذابه پشمام ولی عجیب مهیار به دلم نشسته 🥺🥺❤️🥺❤️🥺❤️🥺❤️🥺🥺❤️