پارت سیزده :
آرزو یک لیوان دوغ برایش ریخت و آن را به دست دراز شدهی پناه داد. با دقت چشمهایش را تنگ کرد و واکنش آندو را بررسی کرد. انگار واقعا گرسنه بودند و با غذا خوردن داشتند سیر میشدند. جوجه را با چنگال برداشت و آن را جلوی چشمهایش بررسی کرد. محتاط کمی از آن را گاز زد. طعم خوبی داشت، واقعی بود. آب دهانش را قورت داد، ابروهایش را درهم کشید و دوباره به اطراف چشم دوخت. واقعی بودند؟
در نهایت گی
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
یهو توی قسمت دیو های پارسه سر در بیاریم چی
۲ ماه پیشفاطمه ❤️
1خیلی خیلی عالی 🌟💜🌟💜 نویسنده جون میشه عکس شخصیت ها رو قرار بدی؟
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
بله عزیزم توی پیج بنده اپلود شدن.
۲ سال پیشنیلوفر آبی
0عالی تر از عالی بود ممنون
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
مرسی.
۲ سال پیشفاطمه زهرا
2کاش دوتا شخصیت داشتم..یکیشون همینی که هست و خدا افریده...اون یکی شخصیتی که شما مینویسی و من جای یکی از اونا به سرزمین پارسه میرفتم..
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اگر میشد منم میومدم.
۲ سال پیشسهیل
2خیلی خیلی عالی و واقعی دمتون گرم
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنونم دوست عزیز
۲ سال پیشHana
2منم می خوام بیام منم بیام فردا از خواب بلند شدم اونجا باشم عالی خیلی خیلی عالیه
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
باور داشته باش، کسی چه می دونه شاید واقعا فردا توی پارسه باشی.
۲ سال پیشAa
1👏👏👏🌸
۲ سال پیشسارا
3چه باحال کاش میشد ماهم به همچین جایی سفر کنیم. قطعا بهتر از زمان خودمون بود😋مرسی🤎🤎
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ای کاش، واقعا عالی میشد. ممنونم عزیزم.
۲ سال پیشاکرم بانو
3جادوشدن رفت
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

طوفان
0میگم فاطی میشه باهم بریم باستان شناسی شاید چیز میز جادویی پیدا کردیم رفتیم پارسه ولی ما شانس نداریم یه دفعه دیدی سر از گودال ماریانا درآوردیم و داریم میمیریم 🥺🗿🥺🗿🥺🗿🗿🥺🗿🥺🗿🗿🥺🗿🥺🗿🥺🗿🗿🥺🗿🥺🔪🔪🗿🔪🗿🔪🗿🔪🗿🔪🗿