لیست کلیه پارتهای رمان ایشتار : پارت های 21 تا 34
تعداد کل پارت های منتشر شده : 34
-
رمان ایشتار - پارت 21
تلفن همراهش را در دست چرخاند و با تردید به صفحهاش نگاه کرد. نمیدانست چطور باید این خبر را اعلام کند. این اولینباری بود که در چتین شرایطی قرارمیگرفت و مجبور بود خبر ناگواری را به گوش مادری رنجکشیده برساند اما هرچه زودتر میگفت، بهتر بود. دلش را به دریا زد و با خود اندیشید «مرگ یهبار، شیونم ی...
بروزرسانی در : ۸۲۴ روز پیش
-
رمان ایشتار - پارت 22
امیرحسین عصبی و پرخاشگر کلید انداخت و وارد خانه شد. هادی مشغول حرفزدن با تلفن بود و لبخندی پهنی هم روی صورتش نقش بستهبود. - الهی قربونت برم! میدونی چقدر دوستت دارم؟ بیکار بشم با خانواده میریم مسافرت ریلکس میکنیم. امیرحسین پوزخندی زد و وارد اتاقش شد. لباسهایش را با لباس راحتی عوض کرد و د...
بروزرسانی در : ۸۲۲ روز پیش
-
رمان ایشتار - پارت 23
سهروزی از این ماجرا گذشته بود. خانوادهی اسپنتان آمدند و با پورچیستا و سپهر همدردی کردند. سطح هوشیاری ایشتار متوسط بود. نه به هوش میآمد و نه اعلامخطر میکرد. ماه گرم مرداد هم با تمام اتفاقات تلخ و شیرینش جایش را به شهریور داد. شهریوری که شهریورگانش برای ایشتار همیشه بد بود و غمگین. امیرحسین ...
بروزرسانی در : ۸۱۷ روز پیش
-
رمان ایشتار - پارت 24
یکماه بعد دستی به مانتوی بلند و آبیرنگش کشید و کیفش را در دست جابهجا کرد. اندکی جلوی در کافه ایستاد و بعد وارد شد. امیرحسین برعکس قبل خوشتیپ و مردانه پشت یکی از میزهای دنج کافه نشستهبود. ایشتار لبخندی زد و بهسمتش رفت. از وقتی که از بیمارستان مرخص شدهبود، فقط سهبار امیرحسین را دیدهبود....
بروزرسانی در : ۸۱۵ روز پیش
-
رمان ایشتار - پارت 25
بعد از جریانی که بین شقایق، امیرحسین و ایشتار به وجود آمدهبود، ایشتار بیهیچ اغماضی دلش میخواست شقایق را از زندگیاش حذف کند. شقایق دوستی بود در ظاهر بره اما باطنی گرگطینت داشت. حیف گرگ که هیچ گرگی به دوست و همجنس خودش چنین خیانتی نمیکند. لبهای پهن و گوشتیاش را که رژ قرمز خوردهبود محکم رو...
بروزرسانی در : ۸۱۰ روز پیش
-
رمان ایشتار - پارت 26
روز بعد ایشتار زودتر از همیشه از خواب برخاست. دستی به اتاقش کشید و به مادرش در کارهای خانه کمک کرد. هوس کیک موزاییکی کردهبود، پس وسایل را از کابینت و یخچال بیرون کشید و مشغول شد. مشغول خرد کردن بیسکوییتها بود که مادرش گفت: - امشب میریم خونهی سپهر. - باشه. هنگام عصر بود که لباس سادهای...
بروزرسانی در : ۸۰۸ روز پیش
-
رمان ایشتار - پارت 27
از زمانی که وارد خانه شدهبودند، با پدرش جز یک سلام خشکوخالی حرفی نزدهبود. مادرش هم لب میگزید و اشاره میکرد که بیاید دست پدرش را ببوسد اما امیرحسین که بهتازگی شخصیت قُدّش را رو کرده بود، به اشارههای مادرش توجهی نشان نمیداد. حتی مادر و خواهرش هم توقع این رفتار را از او نداشتند. هادی از دس...
بروزرسانی در : ۸۰۳ روز پیش
-
رمان ایشتار - پارت 28
روز بعد برخلاف روزهای دیگر انگار اشتیاقی برای رفتن به دفتر امیرحسین نداشت اما اجازه نداد این احساس او را از رفتن به دفتر بازدارد. مثل همیشه پتو را کنار زد و لبهی تخت نشست. به این خانه عادت نداشت و واقعاً نمیدانست تا چه زمانی باید در اینجا زندگی را ادامه دهد. میخواست کمی از ازدواج مادرش بگذرد و...
بروزرسانی در : ۸۰۱ روز پیش
-
رمان ایشتار - پارت 29
سکوت سنگینی بر فضای دفتر حاکم بود. امیرحسین همانطور که روی یکی از صندلیهای بیرون از اتاقش نشستهبود، لیوان چای گرم را میان دستانش چرخاند و زیرچشمی به جانانش نگاهی انداخت. اگر میخواست ایشتار را بهعنوان شریک زندگیاش انتخاب کند، باید تغییراتی روی ظاهر ایشتار پیاده میکرد تا بدون مخالفت و با...
بروزرسانی در : ۷۹۶ روز پیش
-
رمان ایشتار - پارت 30
از صبح که تصمیم گرفتهبود به امیرحسین بگوید دینش با او متفاوت است و او را عاشقانه دوست میدارد تا الان که روبهروی امیرحسین نشستهبود و در ذهن با افکارش میجنگید، اضطراب و نگرانی همچون زالویی آرامشش را میمکید. امیرحسین در اتاقش مشغول کار کردن بر روی پروندهای بود و مدارک و اطلاعاتش را بررسی میک...
بروزرسانی در : ۷۹۴ روز پیش
-
رمان ایشتار - پارت 31
شیراز - غروب - روز بعد ایشتار در راهروی خانهاش بند کفشهایش را محکم درهم گره زد و از خانه خارج شد. همزمان با خروجش آیین هم از خانه خارج شد. ایشتار چشمانش را در حدقه چرخاند، نیمنگاهی به او انداخت و هندزفریاش را از جیبش بیرون کشید. آیین روبهرویش ایستاد و گفت: - قدیمها یهسلامعلیکی می...
بروزرسانی در : ۷۸۹ روز پیش
-
رمان ایشتار - پارت 32
با همان حال بد و چشمان پفکرده از گریه و رخسار برافروخته، کلید خانه را برداشت و از خانه بیرون زد. در خیابان سرگردان و بیدلیل راه میرفت. عابرانی که از کنارش میگذشتند، با تعجب نگاهش میکردند و بعضی هم نگاه ترحمآمیزی به او میانداختند. شال سیاهرنگ سادهاش از روی سرش افتاد. بیتوجه به راهش ادامه...
بروزرسانی در : ۷۸۷ روز پیش
-
رمان ایشتار - پارت 33
فصل 6 حاجامیر روی تخت درون اتاق هادی نشستهبود و بیحوصله و کسل بود. چیزی را که دیدهبود، باور نمیکرد. انگار به چشمان خودش اعتماد نداشت. با انگشت شست و اشاره پلکهایش را ماساژ داد. دوتقهی کوتاه به در اتاق خورد و امیرحسین وارد شد. حاجامیر نگاهی به پسرش انداخت و به کنارش روی تخت اشاره کرد....
بروزرسانی در : ۷۸۲ روز پیش
-
رمان ایشتار - پارت 34
- من بهخاطر تو آواره شدم، من بهخاطر تو چندینسال تو شهر غریب زندگی کردم. من جون کندم تا بزرگت کردم. پورچیستا بود که در خانهی ایشتار قدم میزد و اینها را با فریاد میگفت و گذشته را مانند چکّش بر سرش میکوبید. ایشتار پوزخند عمیقی زد و سرد و خشک گفت: - من نخواستم به دنیا بیام که تو بخوای بسوز...
بروزرسانی در : ۷۸۰ روز پیش
- 1
- 2
