لیست کلیه پارتهای رمان ایشتار : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 34
-
رمان ایشتار - پارت 1
پیشگفتار اي جوانان و همراهان! پاداش پيروي از راه درست و راست زندگي را پروردگار به کسي بخشد که هوا و هوس و خودخواهي و آرزوهاي باطل را از خود دور سازد و بر نفس خويش چيره شود؛ زيرا کوتاهي و غفلت در اين راه پاياني جز ناله و افسوس نخواهد داشت. «بند هفتم اشو زردشت از سرودههاي گاتها» فصل...
بروزرسانی در : ۷۶۹ روز پیش
-
رمان ایشتار - پارت 2
با احساس راحتي خوشايندي از حمام خارج شد. موهاي فرفرياش که همچون پرکلاغ سياه بود، همانند سيم تلفن روي شانهاش ريختهبود. کمربند حوله را دور کمرش محکمتر کرد. دلش براي کيک موزاييکي خنک ضعف ميرفت. با فکر کردن به اين موضوع دهانش شروع به ترشح بزاق کرد و باعث شد قدمهايش بهسمت يخچال تندتر شود. با دي...
بروزرسانی در : ۷۶۹ روز پیش
-
رمان ایشتار - پارت 3
یزد - ابرقوی - چهارشنبه کامیونهای بزرگ و تمیز روبهروی نمایشگاه مرتب و منظم پارک شدهبود. آفتاب گرم و سوزان مستقیم میتابید. اسپلیت گوشهی نمایشگاه روی درجهی پایین قرارگرفتهبود تا اندکی گرمای هوا را قابل تحمل کند. مرد مسّنی روی یکی از صندلیهای چرمی داخل نمایشگاه نشسته و موهای فر جوگندم...
بروزرسانی در : ۷۶۹ روز پیش
-
رمان ایشتار - پارت 4
فصل 2 در خانوادهی فلاحزاده شور و نشاطی برپا بود. زهراخانم لباسهای احرام خودش و حاجامیر را در چمدان گذاشت؛ بعد مدارک را مرتب کرد و دم دست گذاشت تا روز پرواز به دنبالش نگردند. بعد از دوروز امیرحسین از شیراز به یزد آمد و دلتنگی خانواده با دیدن او رفع شد. فردا صبح ساعتچهار، زهراخانم و حاج...
بروزرسانی در : ۷۶۹ روز پیش
-
رمان ایشتار - پارت 5
شیراز - 9صبح وقتی حاجامیر و زهراخانم عازم شدند، امیرحسین زودتر از آنچه که فکرش را میکرد، به شیراز آمد. ساعتنه صبح با چشمانی بیرمق و خسته روبهروی ساختمان ایستادهبود. فوراً خودش را به طبقهیچهارم رساند. جلوی دفتر کاملاً خیس شدهبود و صدای کفشش روی آب شلپشلپ میکرد. زمان در آن بستر آشن...
بروزرسانی در : ۷۶۹ روز پیش
-
رمان ایشتار - پارت 6
سشوار را آرام از پریز برق کشید و با گیرهی قرمزرنگی موهایش را بالای سرش جمع کرد. داشت به رفتار امروز امیرحسین و لحظاتی که کنار او گذراندهبود فکر میکرد که صدای مادرش از پشت سر او را ترساند و از جا پرید. بهطرف مادرش برگشت و گفت: - ترسیدم! چرا بیصدا میآی تو؟ پورچیستا اهمیتی به ترسش نداد و ...
بروزرسانی در : ۷۶۹ روز پیش
-
رمان ایشتار - پارت 7
ایشتار کیفش را روی چمن انداخت و خودش هم کنار کیف دراز کشید. امیرحسین با متانت کنارش نشست. ایشتار به اطرافش نگاه کرد. پارک خلوت بود. شالش را از سر کشید و کلیپس موهایش را باز کرد. موهای فر و بلندش با رقص به دورش پخش شدند. موهای فرش به سیاهی شب میمانست و پوستش به سفیدی برفهای نشسته بر قلّهی کوه م...
بروزرسانی در : ۷۶۹ روز پیش
-
رمان ایشتار - پارت 8
با نوک انگشتهای کشیده و ناخنهای بلند لاکخوردهاش روی جزیره ضرب مینواخت و در افکار پیچیدهاش غوطهور بود. اینروزها اکثر زمانش به فکرکردن راجعبه امیرحسین و شیطنتهای همراه با خجالتش صرف میشد. نفس عمیقی کشید. مادرش تا دیروقت آرایشگاه بود و ظاهراً خودش باید فکری برای شام میکرد. باآنکه چندا...
بروزرسانی در : ۷۶۹ روز پیش
-
رمان ایشتار - پارت 9
کیفش را روی دوشش مرتب کرد و از پشت سر به قامت لاغر امیرحسین که مشغول سروکلهزدن با بنگاهی بود، نگاهی انداخت. قبل از این، دودفتر دیگر را هم دیده بودند اما هیچکدام موردپسندشان واقع نشدهبود. حسی به ایشتار میگفت که این دفتر موردپسند هردویشان قرارخواهدگرفت. صاحب ملک مردی حدوداً سیوپنج ساله بود ک...
بروزرسانی در : ۷۶۹ روز پیش
-
رمان ایشتار - پارت 10
لباسهای بیرونش را با لباسهای راحتی عوض کرد. مادرش مثل همیشه بدون آنکه در بزند، وارد اتاقش شد. - بیا بیرون میخوام باهات حرف بزنم. با گفتن این حرف، از اتاق خارج شد و در را بست. ایشتار زیرلب گفت: - برای امروز دیگه کافیه، دیگه واقعاً طاقت ندارم. با کش موهایش را محکم حلقآویز کرد و از اتاق...
بروزرسانی در : ۷۶۹ روز پیش
-
رمان ایشتار - پارت 11
از شقایق خداحافظی کرد. امشب قرار بود میهمانان به خانهشان بیایند تا مادرش نامزد کند. از تهدل دعا کرد که آن مرد مانند سپنتا توزرد از آب بیرون نیاید و مادرش هم بتواند بعد از مدتها یکزندگی آرام، بیدغدغه و همراه با عشق را تجربه کند و خوشبخت شود. با خانوادهی آرمیتا آشنا بود اما چندان با یکدیگر رف...
بروزرسانی در : ۷۶۴ روز پیش
-
رمان ایشتار - پارت 12
فصل 3 اردیبهشت کمکم جایش را به خرداد میداد و خرداد هم با سخاوتمندی تمام گرمای وجودش را روی زمین پهن میکرد. ایشتار شربت پرتقال را یکنفس سر کشید و لیوان را داخل سینک گذاشت. شقایق شادیکنان دستش را به کمر ایشتار کوبید و گفت: - مژده بده! ایشتار از خوشحالی بیشازحد شقایق تعجب کردهبود. چرا...
بروزرسانی در : ۷۶۲ روز پیش
-
رمان ایشتار - پارت 13
بهقدری ذهنش درگیر آمدن امیرحسین و سوپرایزی که انتظارش را میکشید شدهبود که چندباری در کار اشتباه کرد. یکبار هم شقایق به او طعنه زد که «حواست کجاست؟» تا وقتی امیرحسین بهدنبالش آمد، هردقیقه برایش بسان یکعمر گذشت. حالا با اشتیاق کنار امیرحسین نشسته بود و داشت با سوالهای بیجواب در ذهنش میجن...
بروزرسانی در : ۷۵۷ روز پیش
-
رمان ایشتار - پارت 14
با تکانهای دستی روی شانهاش از خواب بیدار شد. چشمانش را که باز کرد، روشنایی خانه باعث شد دوباره پلکهایش را روی هم بگذارد و چهرهاش مچاله شود. پورچیستا نگران بالای سرش ایستاده و دستش را روی شانهاش گذاشته بود. - چرا اینجا خوابیدی؟ حالت خوبه؟ ایشتار در جایش نیمخیر شد و چشمانش را ماساژ داد:...
بروزرسانی در : ۷۵۵ روز پیش
-
رمان ایشتار - پارت 15
اگر رفتارهای احمقانهی آریان را نادیده میگرفت، درکل شب بدی برایش نبود. در تاریکی خانه چشمانش را گشود و پتو را بیشتر روی خودش کشید. با خود اندیشید «چقدر زندگی بالا و پایین داره. تا همین یکماه پیش بود که با مادرم تنها زندگی میکردیم و حالا یهخانوادهی جدید بهمون اضافه شده. واقعاً که باید این ضرب...
بروزرسانی در : ۷۵۰ روز پیش
-
رمان ایشتار - پارت 16
اولینچیزی که در اتاقش جلبتوجه میکرد، تابلوی وانیکاد قهوهای طلایی بود. ساعت شماطهدار کنار تابلو زمان را نشان میداد. جورابهایش را از پا درآورد و درهم چپاند. گوشیاش را از جیبش بیرون کشید. چقدر دلش هوای شیراز را کردهبود. دلش جانانش را میخواست، همان دخترک موفرفری ریزنقش که دلش را به لرزه ...
بروزرسانی در : ۷۴۸ روز پیش
-
رمان ایشتار - پارت 17
گیج و خوابآلود آب سرد را به صورتش پاشید و رخسارش را شست. اینکار باعث شد خوابش بپرد. امیرحسین در آیینه نگاهی به چهرهی اخمویش انداخت. حالت چشم و ابرویش کاملاً شبیه ایشتار بود. با یاد جانانش قلبش به تکاپو افتاد. جسمش در ابرقوی و روحش در شیراز جولان میداد. با خودش اندیشید «کاش میشد زودتر به شیرا...
بروزرسانی در : ۷۴۳ روز پیش
-
رمان ایشتار - پارت 18
یزد - ابرقوی - شب چشمهایش را بستهبود و قصد بازکردنشان را نداشت. چندساعتی میشد که از جمع خانه فراری شدهبود و به پشتبام پناه آوردهبود. صدای صلوات و خندههای گاه و بیگاه مجلس مردان در گوشش میپیچید. پتویی پهن کرده و روی آن طاقباز دراز کشیدهبود. - امیرحسین... امیرحسین. ناخواسته چشمان...
بروزرسانی در : ۷۴۱ روز پیش
-
رمان ایشتار - پارت 19
فصل 4 شیراز - روز بعد - غروب کلید نقرهایرنگ را وارد قفل کرد و در قهوهایرنگ خانهی مشترکش با هادی با صدای تیکی باز شد. چمدانش را در راهرو رها کرد و با درآوردن کفشهایش وارد خانهی هشتادمتری شد. صدای پر محتوای شجریان در خانه طنین انداخته بود که نشان از حضور هادی پسر بسیجی پاستوریزه میداد....
بروزرسانی در : ۷۳۶ روز پیش
-
رمان ایشتار - پارت 20
غلتی زد و پتو را تا گردن بالا کشید. غرق در خواب شیرین صبحگاهی بود که صدای زنگ گوشی همانند تیغ روی مغزش کشیدهشد. با همان چشمان بسته و ابروهایی که میانشان گره افتادهبود، دستش را بهسمت عسلی برد و کورمالکورمال گوشی را برداشت. در دل به کسی که اینموقع صبح به او زنگ زدهبود ناسزایی گفت. یکچشمش ر...
بروزرسانی در : ۷۳۴ روز پیش
- 1
- 2