پارت سی و چهارم :

- من به‌خاطر تو آواره شدم، من به‌خاطر تو چندین‌سال تو شهر غریب زندگی کردم. من جون کندم تا بزرگت کردم.
پورچیستا بود که در خانه‌ی ایشتار قدم می‌زد و این‌ها را با فریاد می‌گفت و گذشته را مانند چکّش بر سرش می‌کوبید. ایشتار پوزخند عمیقی زد و سرد و خشک گفت:
- من نخواستم به دنیا بیام که تو بخوای بسوزی و بسازی. من برای به‌وجود اومدنم حق انتخاب نداشتم. این تو بودی که انتخاب کردی. من... من

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سحر

    0

    اولش خیلی جذاب نبود ولی کم کم جذاب شد ، قلمتون مانا

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️