پارت سی و چهارم :

- من به‌خاطر تو آواره شدم، من به‌خاطر تو چندین‌سال تو شهر غریب زندگی کردم. من جون کندم تا بزرگت کردم.
پورچیستا بود که در خانه‌ی ایشتار قدم می‌زد و این‌ها را با فریاد می‌گفت و گذشته را مانند چکّش بر سرش می‌کوبید. ایشتار پوزخند عمیقی زد و سرد و خشک گفت:
- من نخواستم به دنیا بیام که تو بخوای بسوزی و بسازی. من برای به‌وجود اومدنم حق انتخاب نداشتم. این تو بودی که انتخاب کردی. من... من Ù

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سحر

    0

    اولش خیلی جذاب نبود ولی کم کم جذاب شد ، قلمتون مانا

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️