ایشتار به قلم سیده نرجس کشاورزی
پارت سی و چهارم :
- من بهخاطر تو آواره شدم، من بهخاطر تو چندینسال تو شهر غریب زندگی کردم. من جون کندم تا بزرگت کردم.
پورچیستا بود که در خانهی ایشتار قدم میزد و اینها را با فریاد میگفت و گذشته را مانند چکّش بر سرش میکوبید. ایشتار پوزخند عمیقی زد و سرد و خشک گفت:
- من نخواستم به دنیا بیام که تو بخوای بسوزی و بسازی. من برای بهوجود اومدنم حق انتخاب نداشتم. این تو بودی که انتخاب کردی. من... من
لطفا صبر کنید...
سحر
0اولش خیلی جذاب نبود ولی کم کم جذاب شد ، قلمتون مانا