لیست کلیه پارتهای رمان حکم کن : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 163
-
رمان حکم کن - پارت 1
روایتی عجیب از روستایی به نام کوهپایه... دیلان دختری که در پیچ و تاب سرنوشت اسیر این روستا و مردمانش می شود قدرت واجبار و حکم مرگ و خون و پیوند... حکم و قصاص... و دیلانی که شبیه به دخترانِ این روستا نیست! دیلانی که آمده تا قصه را تغییر دهد حکم صادر میشود... و حاکم حکم میکند. و اما میا...
بروزرسانی در : ۲۱۱۷ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 2
نگاه آرامم را به قالی لاکی رنگ دوختم طرح پیچیده ترنج و بتوجقه جالب بود! زلیخا شیله برسرش انداخت و از اتاق خارج شد اگر بابا نمیرفت هیچ کدام از این اتفاقات برایم نمی افتاد. در این حد تهران را دوست داشت؟ و زنای شهری را! که مرا رها کند،مادرم را رها کند موهایم را پشت گوش زدم و گرد و غبار ها کل ...
بروزرسانی در : ۲۱۱۶ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 3
نگاهم کرد و خیره در چشمان غم زده ام گفت: -دراز بکش زخمت رو ببینم بی حرف دراز کشیدم و لباسم را بالا زد بانداژ را آرام برداشت و به پوست ملتهب و سرخم زل زد و گفت: -بعید میدونم لک بشه میره نیشخند زدم... -نکه قراره بالا نافی بپوشم،خیلی مهمه! ریز خندید و گفت: -چشم های تو فرق داره بانداژ رو ...
بروزرسانی در : ۲۱۱۵ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 4
خانواده همسر آینده ام برخواستند و قصد رفتن کردن و من تمام مدتی که راجب به آینده ام تصمیم گیری میشد به این فکر می کردم که چه قدر احتمال دارد امشب فرار کنم؟ هیچی از مراسم نفهمیدم جز لبخند های منفور بی دندان مردک! رفتند و زینب نرفته و کنار مجید ایستاده بود به سمت ایوان رفتم که بازویم کشیده شد. ...
بروزرسانی در : ۲۱۱۴ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 5
شب شد...من ماندم و مینا و زلیخا! یده وارد اتاق شد و پشت سرش زینب سینی غذا را با اخم از روی سرش برداشت و وسط اتاق گذاشت و گفت: -دورهمی گرفتین!؟ یدو گفت مراعات حالتون رو میکنه که شب آخر سیر هم رو ببینید و بعد فردا غمباد نگیرین یدو اخم کرده دستی به شیله اش کشید: -ساکت شو عروسه زینب اخم کرده سا...
بروزرسانی در : ۲۱۱۳ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 6
تا حالا با پنبه آب نخورده بودم! دهانم آن قدر خون آلود و زخم بود...که زینب و یده با پنبه به دهانم آب میریختند کل بدنم له و مطمئن بودم استخوان هایم خورد شده اند که حتی نمیتوانم از جای بلند شوم حکمم مشخص بود...یا میمردم یا زن همان مردک میشدم بین این خواب و بیداری ها تنها صدای یده بود که دلم را ...
بروزرسانی در : ۲۱۱۲ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 7
نفسم را حبس کردم و چشمانم را چند لحظه بستم حالا دیگر صدای هیاهو محو و محو تر شده بود دیشب مرد ها دور هم جمع شده بودن... مراسم داشتند...مراسم قبل از دامادی! دورهمی و خوش گذرانی... قلیان و غذا و ... پوزخندی که میزنم لبانم را به سوزش می اندازد زبانم را که رولبانم میکشم طعم خون را حس می کنم....
بروزرسانی در : ۲۱۱۱ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 8
طاهر نگاه تیره اش را از من جدا کرد و با سرعت به سمت تامین برگشت و یقه اش را گرفت و با سر به بینی اش کوبید تامین که نمی توانست چشمانش را باز کند و از خودش دفاع کند بر زمین افتاد و طاهر فوری گوشی تامین را از جیب شلوارش بیرون کشید و گوشی بزرگ و سفید رنگ را از وسط تا کرد و روی شکم تامین انداخت ت...
بروزرسانی در : ۲۱۱۰ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 9
نمیدانم چه قدر گذشته و من در حوالی خاطراتم چرخ می زدم و چرخ می زدم و سرگیجه گرفتم و حالت تهوع به دلم چنگ زد و لرز به جانم افتاد افکار هایم یکی پس از دیگری در سرم تاب میخوردند. من زن قانونی و اما نه شرعیه تامین بودم. و حالا در ماشین شوهر خاله دو روزه ام از دست شوهرم به نا کجا اباد فرار می کردم!...
بروزرسانی در : ۲۱۰۹ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 10
ابروهایم بالا پرید و خیره به طاهر زل زدم. طاهر متعجب گفت: -شاید دوستشه. دختر بچه با لبخندی که دندان های خرگوشی و کوچکش را نمایان می کرد نگاهمان کرد و لب زد: -با ابجی صدف زندگی میکنه سه ساله اینجاست. طاهر گیج دستی به پشت گردنش کشید و گفت: -من خبر نداشتم.صدفم چیزی نگفت. طاهر انگشتش را روی زن...
بروزرسانی در : ۲۱۰۸ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 11
لباس هارا از دستم گرفت و هم زمان گفت: -یه پماد دارم تو یخچاله برو برش دار بزن به زخمات زود تر خوب میشه ردشم نمیمونه. حدس میزدم میخواست یخم را باز کند و خجالتم را بریزاند. در یخچال را ارام باز کردم و به دنبال پماد به قفسه هایش زل زدم. پماد را برداشتم و نگاهش کردم. -خودشه بزن به صورتت. سر تکا...
بروزرسانی در : ۲۱۰۷ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 12
سری تکان داد و پوف کشان وارد اتاق شد و من هم تن کوفته ام را روی مبل مرت کردم و دستی به سرم کشیدم. -عجب شبیه! کمی بعد با سرهمیه سفید رنگی درحالی که موهایش را دو گوشی بافته بود از اتاق خارج شد و به سمت اشپزخانه رفت: -داره یه چیزایی یادم میاد...از اهواز بودی؟ حقیقتش چیزی یادش نیامده بود! -نه از...
بروزرسانی در : ۲۱۰۶ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 13
نگاه خیره ام را از ایلین گرفتم و ارام گفتم: -همیشه که ته قصه ها بد نیست! ایلین نیشخند زد و با خنده با دستش به جلویش اشاره کرد: -دنیا مثل رستورانه! خیره نگاهش کردم که برخواست و حس کردم چانه اش می لرزد اما با خنده ادامه داد: -یه عده سر میز شامن...یه عده جلوشون خم و راست میشن و از ته مونده غذای...
بروزرسانی در : ۲۱۰۵ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 14
-مینا کی میای؟ صدای تق تقی از آن سمت خط امد: -عزیزم اینجا یکم برای پیدا کردن خونه و اینا به مشکل خوردیم نگران نباش میام پیشت و حواستم باشه یه وقت خر نشی به مامانم زنگ بزنی! خیلی زود جات و پیدا می کنن. دستی به پشت گردنم کشیدم و خیره به ایلینی که روبه روی اینه داشت خط چشم می کشید به مینا گفتم:...
بروزرسانی در : ۲۱۰۴ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 15
خیره نگاهم کرد. بی حرف. یه اخلاق منحصر به فرد ایلین این بود که دلسوزی نمیکرد. یا هرچی، یا حتی با ترحمم نگاهم نمی کرد. فقط بهت زده بود...خشک شده. چند بار پلک زد. -بیخیال،حداقل یه بار سوخته تموم شده. ما خوبیم؟ هر روز اتیش میگیریم بعد مثل سگ جونا پا میشیم ادامه میدیم زندگی چرتمونو! لبخندی زد...
بروزرسانی در : ۲۱۰۳ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 16
ایلین انگار نه انگار دروغ میگوید خونسرد داشت قصه های خیالی برایم میبافت. که کاش میشد قصه اش را تنم کنم و دست به بافت نرمش بکشم... از قصه خودم و بافت زبر و خار دارش خسته بودم تنم این قصه را دیگر نمیخواست. لبخندم کمی کج و معوج شده بود و خانوم حقیقی عینکش را برداشت و با دقت نگاهم کرد. -خب چه کا...
بروزرسانی در : ۲۱۰۲ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 17
بازویش را کشیدم و به سمت پله ها هولش دادم: -باید بری. خشک شده نالید: -کجا دیدیش؟ چی گفت؟ حالش خوبه؟ با بهت شانه هایش را گرفتم: -به خودت بیا...خطرناکه اون الان فکر میکنه تو از اول دوسش نداشتی و سرکارش گذاشتی و رفتی با فامیلتون ازدواج کردی برای تلافی اومده نه رفع دلتنگی...ممکنه بلایی سرت بیاره...
بروزرسانی در : ۲۱۰۱ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 18
موتور سواری دور برگردان را دور زد و کلاه کاسکت مشکی رنگی داشت و نزدیک دکه تلفن یک پایش را به زمین تکیه زد و با سرعت از کنارش رد شدم اما با دیدن آن پسر بود که روبه رویم نفس نفس زنان به فاصله یک متر دست به کمر ایستاد پایم خشک شد. یک قدم به عقب برگشتم و چرخیدم و آن یکی پسر که چشمان تیره و لباس های ...
بروزرسانی در : ۲۱۰۰ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 19
با هیجان لحظع ای چشمانم را باز کردم. من این حال خوب و این هیجان را هرچند که غرق استرس و وحشت باشد را می خواستم. آن قدر احساسات مختلف را با هم تجربه می کردم که خودم هم انگشت به دهان مانده بودم. ترس...استرس...ناراحتی...خوشحالی...انرژی و... موتور که متوقف شد به خودم امدم و گیج به اطراف زل زدم. ...
بروزرسانی در : ۲۰۹۹ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 20
خیره نگاهش کردم. حرفی برای گفتن نبود...شاید هم همه شماره دادن ها پشتش منظوری نبود. میتوانستم کارت را بگیرم و هیچ گاه با او تماس نگیرم. این طور هم خودم را خیلی بسته و هول نشان نمیدادم و هم با او تماسی نمیگرفتم. سر تکان دادم: -هرچند تماس نمیگیرم ولی باشه. کارت را بدون برخورد انگشتانمان با یکد...
بروزرسانی در : ۲۰۹۸ روز پیش
