حکم کن به قلم مرجان فریدی
پارت دوم :
نگاه آرامم را به قالی لاکی رنگ دوختم
طرح پیچیده ترنج و بتوجقه جالب بود!
زلیخا شیله برسرش انداخت و از اتاق خارج شد
اگر بابا نمیرفت هیچ کدام از این اتفاقات برایم نمی افتاد.
در این حد تهران را دوست داشت؟
و زنای شهری را!
که مرا رها کند،مادرم را رها کند
موهایم را پشت گوش زدم و گرد و غبار ها کل اتاق را پر کرده و افتاب مستقیم از نورگیر روانه صورتم میشد
برخواستم و شیله ام را پیدا کردم و بر سر انداختم چیلابم روی میز بود
برش داشتم و شیله را درست کردم
از اتاق خارج شده و کف پایم هنوز هم درد می کرد
الان اگر زلیخا بود
میگفت: دخترک نیمه شهری نازک نارنجی
به سمت خانه رفتم و با دیدن یدو ایست کردم
او حکم کرد و باعث مرگ آمنه شد؟
نفسم گرفت و با همان اخم های در هم نگاهم کرد به دشداشه اش دستی کشید
سرش را بلند کرد و تسبیهش را در دست چرخاند و گفت:
-برو تو اتاقت نیا جلوی چشمم دختر
لب بر هم فشردم، نه بغض کردم نه چشمانم به اشک نشست دیگر دیلانِ چندین سال پیش نبودم
دیگر محتاج نوازشش نبودم
بودم ها...من لبریز از عقده بودم
از همان روزی که بابا رفت به عقده نشستم
ولی دیگر بی حس شده ام
شمارِ ضربات وارده چنان هولناک بوده است که دیگر دردم نمی آید
تو ام بزن یدوی عزیزم،تو هم عقده داری
برسرمن بزن مانند تمام این سال ها...
بزن تا شاید خالی شوی
پشت کردم و به سمت اتاقم رفتم
در را بسته و نبسته به سمت قالی رفتم بلندش کردم و از زیر سنگ کتابِ انگلیسی ام را در آوردم
پرده را کشیدم و پشت به در نشسته و چهار زانو زدم.
باید درس بخوانم تا بروم تا این جا نمانم
من به این جا تعلق ندارم
من به هیچ جا تعلقی ندارم
اما برای رفتن کوله بار لازم است
برای درست کردن ناهار به آشپزخانه رفتم
زلیخا و دختران در حال درست کردن امفتح و قلیه با گوشت بودند...شیخ ها امشب دعوت بودند
به زلیخا زل زدم ،زیبا بود در یک کلام
پارسال ازدواج کرد و فهمید که هیچ وقت باردار نمی شود چند ماه بعدشم همسر پنجاه و سه ساله اش درست سر سفره سکته کرد و مرد
زلیخای بی چاره ام، دخترک بیست و یک ساله ام
بیوه مردکِ دو زنه شد و به جای نورِ چشمی بودن
حالا سربار است نه برای من...برای یدو
برای کل عشیره
با غم نگاهش کردم
در حال خورد کردن سبزی برگشت و نگاهم کرد گرمم بود و خودم را باد زدم
زینب را صدا زدم:
-زینب؟
برگشت و ریزه میزه ای بود برای خودش
-شما برید من هستم تعداد زیاد باشه بیشتر گرممون میشه...
زینب سری تکان داد و همراهه سمیه و زبیده رفتند.
زلیخا نفس راحتی کشید و خم شدم و ادویه ماهی را از روی طاق برداشتم
خودم را باد زدم و زلیخا گفت:
-دختر تو خیلی گرمایی هستی!
شیله ام را کمی شل کردم نفس عمیقی کشیدم
-آره از گرما متنفرم
سرتکان داد و خم شدم و سَله را برداشتم تا برنج را آب کش کنم که صدای مجید را شنیدم:
-به من یکم اب بد...
ناگهان موهایم کشیده شد و ته مانده آبِ جوش قابلمه بر روی شکمم ریخت
جیغی کشیدم و بر زمین افتادم
زلیخا به سمتم هجوم آورد و مجید بازویم را گرفت و مرا به دیوار کوبید و فریاد زد:
-موهات رو میریزی بیرون؟شیله ات رو در میاری؟
می دونی این خونه چند تا نامحرم داره؟ها؟
حرف هایش را نمیشنیدم تنها کبود شده به شکمِ سوخته ام چنگ
می زدم زلیخا رنگ پریده پیراهنم را از تنم جدا می کرد
هقهق کنان دستانم را به سمت پارچ آب دراز کردم مجید با غیض پارچ آب را برداشت و از بالای سرم همه را رویم ریخت
نفس نفس زنان بین سوزش و سرمای آنی آب یخ جیغ زدم
یده(مادر بزرگ) از درگاه آشپزخانه وارد شد و جیغ زد:
-بنتیم...بنتیم(دخترم)
به سمتم آمد و از لابه لای خیسی چشمانم به لباسش چنگ زدم.
بغض و سوزش آنی ای که در تمام وجودم حس می کردم باعث نیشتر اشک هایم یکی پشت دیگری در چشمان نیمه بازم شده بود
کمی فقط کمی اندازه وسعت تمام درد هایم خسته بودم
خسته بودم از قضاوت ها...دروغ ها...انسان ها
دلم کمی مرگ می خواهد،دلم کمی گم شدن از دنیایی را می خواهد که به آن تعلقی ندارم
و آن لحظه چیزی مرا گرم نخواهد کرد و من آهسته آهسته در سرما خواهم مرد
سوزش تمام نمیشد از ضعف چشمانم را بستم
دستانم میلرزید
یده وحشت زده صورتم را قاب گرفت و رو به زلیخا داد زد:
-اون دبه ماست رو بیار...دست بجنبون
زلیخا بلند شد و من همچنان خیس از عرق در عطش می سوختم
یده برگشت و با دست به پهلوی مجید کوبید و فریاد زد:
-برو بیرون جلو چشمم نباش
بغض کرده دستانم را جلوی چشمانم گرفتم
چرا تمام نمیشد؟ بابا تو قول دادی...قول دادی!
بابا چرا نمیای و من رو نمی بری؟
چشمانم کم کم بسته و از شدت ضعف نیمه بی هوش شده و روی دستان یده افتادم و دیگر چیزی نفهمیدم
...
دستانم را روی شکمم گذاشتم و آهسته به سمت اتاقک کوچکِ ته باغ رفتم
زلیخا پشت به من نشسته و روی مچ پایش نقش حنا می کشید
سنگینی نگاهم را حس کرد
برگشت و با دیدنم متعجب گفت:
-دیلان تو از چی ساخته شدی ها! چه طور رو پا شدی؟ رنگش رو ببین چرا اومدی از اتاقت بیرون؟
اخم کرده بلند شده و در زنگ زده را با دست آزادم بستم کنارش به پشتی لاکی رنگ با نقش های طاووسی شکلش تکیه زدم و گفتم:
-سوزشم کم شده از پمادی که یده گذاشته بود کنارم زدم از دیروز دارم استراحت می کنم
بسه
زلیخا فوری برخواست و پرده هارا کشید و نگران نگاهم کرد و گفت:
-دختر مجید خونت رو میریزه! یدو رو هم پُر کرده دوتایی بیفتن به جانت
پوزخند زنان گفتم:
-به درک!
ابرو در هم کشید و گفت:
-می خوان شوهرت بدن!
باز هم بیخیال نگاهش کردم
-خب بدن!
با بهت نگاهم کرد چشمان سیاهش برق می زد
اشک داشت؟من گریه نمی کردم...او چرا؟
-دیلان تو خیلی خوشگلی...حیفی
درس خوانده ای هرچند کسی جز من و یده و خاله ات
نمی دونه...
برو تهرون بابات زو پیدا کن!
میان خنده ی پر دردم اشک هایم در چشمانم نیشتر زدند:
-بابام اگه می خواست اومده بود دنبالم
به سمتم خیز گرفت و مچ دو دستم را گرفت و به چشمانم زل زد:
-اگر بیاد سرش را بیخ تا بیخ
می برند برا همین نیامده دستش به جایی بند نیست
تو برو!
دستم را از دستش بیرون کشیدم و گفتم:
-زلیخا چرت نگو...هرکی فرار کرده به یک ساعت نرسیده پیداش کردن
من نمی تونم برم
غم زده نگاهم کرد و با لبخندی پر بغض گفتم:
-پیره؟
با حلقه ای اشک در چشمان سیاهش نگاهم کرد
-خیلی پیره!
سرم را به زیر انداختم و لب هایم را روی هم فشردم و سوزش دوباره بازگشته و داشت آبم
می کرد...قرار بود عروس شوم...آن هم چه عروسی!
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۰۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
رویا
0عالیه
۲ سال پیش---
0---
۲ سال پیشادا
0همه رمانای مرجان عالیه 🫠🫀
۲ سال پیشادا
1همه رمانای مرجان عالیه 🫠🫀
۲ سال پیشمبینا
0عالیییی
۲ سال پیشKhadije
0عالی
۲ سال پیشارمیتا
0عالیه
۲ سال پیشگ
0گ
۲ سال پیشفاطی
0عالی
۳ سال پیشZahra
0عالی
۳ سال پیشاستلااااا
0خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خوبه
۳ سال پیشملیکا
0یکی از نکات خوبش اینه که آدم نمی تونه پارت بعدشو نخونه از شدت کنجکاوی
۳ سال پیشنادیا
0عالی بود
۳ سال پیشraha
0مثل همیشه عالی مرجان جون
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

زیبا
0قشنگه