لیست کلیه پارتهای رمان حکم کن : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 163
-
رمان حکم کن - پارت 61
با حیرت لب زدم: -چی؟ صدف به کناره های تخت تکیه زد. -۷۰ درصد سهام شرکت مهراد و خریده. گیج نگاهش کردم: -مهراد کیه!؟ آیلین عصبی غرید: -دوست پسر قبلیم...کسی ک قبل امیر دوسش داشتم و با امیر مشکل داشتن. *رمان پانتومیم* با بهت درجایم جابه جا شدم. -یعنی به خاطر تلافی مهراد و ورشکست کرده؟ صدف ...
بروزرسانی در : ۲۰۵۷ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 62
آرسان با ترس پشت صدف پنهان شد و عصبی گفت: -بابا تو از هیچی خبر نداری که...من جوونم..احساسیم اون حرفا رو زدی عصبی شدم بعدشم حامد منو اغفال کرد گفت اینا حرف گوش نمیدن لومون میدن بی کسو کارن بدزدیمشون.منم که معصوم گولشو خوردم فقط برای این که دیلان و خوشحال کنم! باربد خونسرد خیره به ارسان گفت: -...
بروزرسانی در : ۲۰۵۶ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 63
_بچه ها! با تعحب سر چرخاندم و به گوهر زل زدم. با تعجب نگاهمان میکرد. -اینجا چیکار میکنید!؟ از آرسان فاصله گرفتم و برخاستم. -حرف میزدیم. گوهر کلافه سر تکان داد: -تازه از همه چی باخبر شدم...آرسان! عقل نداری؟ این دوتا دختر بی چاره رو... آرسان میان حرفش پرید: -جون من تو دیگه شروع نکن عمه! گوهر نفس عم...
بروزرسانی در : ۲۰۵۵ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 64
در مرکز خرید قدم میزدیم. میخندیدم...و لباس انتخاب میکردم. دستم را روی پارچه نرم لباس ها میکشیدم. از عمق وجودم از این لحظه لذت میبردم. من به خرید آمده بودم.با عمه ام! چند دست لباس برای آیلین و صدف خریدیم. پاکت به دست به سمت مغازه های تمام نشدنی میرفتیم. گوهر به سلیقه خود چند دست لباس برایم خرید. م...
بروزرسانی در : ۲۰۵۴ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 65
وحشت زده یک قدم به عقب برداشتم. پسر چهار شانه ای روبه رویم قرار گرفته بود. شیشه مشروبی مشابه با شیشه های آن پسر ها در دست داشت. چشمانش ریز و ترسناک ب نظر میرسید. قلبم آن قدر با سرعت به دیواره سینه ام کوبیده میشد که میترسیدم از کار بیفتد. با وحشت خواستم از کنارش بگذرم که بازویم را گرفت. با درد جیغ...
بروزرسانی در : ۲۰۵۳ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 66
با وحشت ناخاسته دستم را روی بازویش گذاشتم. -ن..نه. نگاهش خیره دستم ماند.هول شده دستم را برداشتم. -نه خواهش میکنم کاری نکن. ماشین آدم هایش مقابل ماشین پسر ها متوقف شدند. با وحشت نالیدم: -کار خاصی نکردن ب خدا چشم هایش را گرد کرد؛ -پس کاری کردن...ولی خاص نبوده!؟ با حیرت برگشتم و نگاهش کردم. -ببین...
بروزرسانی در : ۲۰۵۲ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 67
با ترس حیران نگاهش کردم. در کنار راننده باز شد و آرسان سوار شد. فوری در را بست. -برو خونه زود. بابام گفت حلش میکنه. حامد سری تکان داد و دنده عقب گرفت و دور زد. گیج دستم را روی سرم گذاشتم و نالیدم: -آرسان، باهاشون چیکار میکنید؟ آرسان عصبی و کلافه گفت: -چیکار کنیم؟ زدیم لهشون کردیم میندازیمشون جلو...
بروزرسانی در : ۲۰۵۱ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 68
چند بار پلک زدم: -این شمایین ک اگر لازم باشه باید ازم دور شین...من که زندگیم و میکنم! با شصتش ابروی پهن و سیاهش را خاراند. -موضوع همینه دیلان...شیوه ای ک داری واسه زندگی کردن پیش میگیری درست نیست... چشمانش را گرد کرد و با لبخند گفت: -عاقبت نداره. با تعجب ترسیده نگاهش کردم. -مگه چیکار کردم. مات نگ...
بروزرسانی در : ۲۰۵۰ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 69
با اعصبانیت غریدم: -تو خواب ببینی. با قهقهه خندید: -فکر کردی اینجا سریال ترکیه؟ که هرچی پس بزنی جذبت شم؟ از من بهتر هست؟ پولدار...خوشت تیپ! خوش تیپ را که گفت خودش هم خندید اما من با حیرت نظاره گرش بودم. با تمسخر نگاهش کردم: -بحث مزایات نیست اعتماد ب کهکشان! بحث قدرت انتخابه...و من نمیخوام با یه خ...
بروزرسانی در : ۲۰۴۹ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 70
با حیرت به سمت آیلین رفتم شانه اش را گرفتم .بلندش کردم. با رنگ و روی پریده برگشت و انگشت سبابه اش را به سمت آرسان گرفت؛ -من اگه تو رو به خورد سگت ندادم آیلین نیستم. آرسان با قهقهه گفت: -ووی ترسیدم! آیلین رو به صدف غرید: -با تو ام کار دارم! صدف شانه هایش را بالا انداخت دستش را روی تکیه گاه ویلچر...
بروزرسانی در : ۲۰۴۷ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 71
با وحشت بازوی آرسان را گرفتم و لبه استخر ایستادم. صدف از زیر آب بیرون آمد و نفس عمیقی کشید و وحشت زده گفت: -راستین! محافظ کنارم خواست درون استخر بپرد که کتش را کشیدم. -صبر کن. چند لحظه بعد صدف درحالی که به سختی راستین را گرفته بود به همراه او از زیر آب بیرون آمد. راستین نفس نفس زنان به کمر صدف چن...
بروزرسانی در : ۲۰۴۶ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 72
سری تکان دادم و گفتم: -چه جالب... صدف با خنده گفت: -باور کن بچه بدی نیست فقط زیاد اجتماعی نیست...خیلی تو اتاقش مونده اینطور راجبش فکر میکنید وگرنه خوبه زبانم را روی لپم کشیدم و گفتم: -آها... لبخند آرامی زدم : -من برم یه چیزی بخورم گرسنمه. آیلین همچنان با نگاهی دقیق خیره ام بود اما صدف بیخیال سر ت...
بروزرسانی در : ۲۰۴۵ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 73
از روزی ک تصمیم گرفتم از راستین و حس تازه شکل گرفته ام دور شوم شش روز گذشته بود. باربد طبق گفته گوهر و آرسان ب مراکش رفته بود.آن هم برای یک محموله سنگین و چند قرار داد. باربد باهوش بود.قبل رفتن حامد را هم برای کاری به دبی فرستاده بود. به نظر من که خواسته در نبودش حامد را از من دور کند. و خوب کا...
بروزرسانی در : ۲۰۴۴ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 74
نفس عمیقی کشیدم تا ریزش اشک هایم را کنترل کنم... همه از اتاق خارج شدند... چرخیدم تا به سمت پله ها بروم ک متوجه نبود صدف شدم. گوهر با ناراحتی در آغوش آرسان جای گرفته و آیلین کنارم و نیلوفر خانوم ب سمت پله ها میرفت. -صدف...؟ آرسان درحالی ک شانه گوهر را نوازش میکرد گفت: -گفت راستین تنها نمونه بهتره....
بروزرسانی در : ۲۰۴۱ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 75
آرسان بی حواس دستش را پشت گردنش گذاشت و کمی خم شد: -بابا طرف خله تک و تنها اومده دم در با محافظا درگیر شده اسلحه دراورده محافظام شلیک کردن بهش... نفس من ب جای آیلین رفت! با حیرت چرخیدم تا مطمئن شوم آیلین نفس میکشد یا نه...اما نفس نمیکشید. کبود شده دستش روی قفسه سینه اش مانده بود. با وحشت مقابلش ...
بروزرسانی در : ۲۰۴۰ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 76
گوهر محافظ هارا با سرعت کنار زد. به سمتمان دوید آیلین با هقهقه گفت: -ببرینش بیمارستان... گوهر آیلین را ب زور کنار زد و با عجله درحالی ک دکمه های پیرهن امیر را باز میکرد گفت: -من دکترم.آروم باش. با وحشت نزدیک تر شدم. گوهر زمزمه کرد: -اگر وضعیتش وخیم باشه میبریمش بیمارستان... کنار آیلین روی دو زانو...
بروزرسانی در : ۲۰۳۹ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 77
آرسان و صدف پشت سرمان وارد اتاق شدند محافظ ها با علامت آرسان خارج شدند. گوهر آن طور ک ب نظر میرسید داشت دست هایش را ضد عفونی میکرد. فوری سرنگی از کشوی سفید رنگ در اورد و سینی حاوی انواع چاقو های ریز و درشت و وسیله های پزشکی را روی میز چرخان کنارش قرار داد. رو ب ما گفت: -همه برن بیرون. آیلین غرید...
بروزرسانی در : ۲۰۳۸ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 78
اخم کرده قدمی ب عقب برداشتم و ب آرسان ک پشتم قرار گرفته بود برخورد کردم حامد قدم بلندی ب عقب برداشت و آرسان شانه ام را گرفت و رو ب حامد گفت: -بلاخره اومدی! دیدی چه گندی زدیم؟ بابام میکشتمون. حامد جدی خیره به آرسان گفت: -زندست؟ با اخم نگاهش کردم و از لابه لای دندان های کلید شده امگفتم: - به هر آ...
بروزرسانی در : ۲۰۳۷ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 79
لبخند دندان نمایی زدم: -شاید خودت خیلی بزرگی! سرش را آرام تکان داد: -اون ک درسته ولی خب...قدت... اخم هایم در هم فرو رفت: -همه که نباید قد بلند و مدلی باشن! سرش را چرخاند و خیره براندازم کرد. معذب کمی فاصله گرفتم و به انگشتانم زل زدم. -آره خب...کوچولو بودنم خوبه...حالا قدت چنده؟ 150؟ با چشمانی گرد...
بروزرسانی در : ۲۰۳۶ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 80
با نگرانی شانه اش را گرفتم و به سمت پزیرایی کشیدم. خبری از آیلین نبود. روی مبل نشاندمش. -چیشده اروم توضین بده. آب دهانش را با سر و صدا قورت داد: -آیلین سر درد داشت بردمش یکم تو اتاقش دراز بکشه از شدت گریه..ب..بیحال ش..شده بود. روی دو زانو مقابلش نشستم. چند لحظه چشمانش را بست. -بعد... رفتم اتاق ر...
بروزرسانی در : ۲۰۳۵ روز پیش
