دوست داشتی؟
رمان عاشقانه حکم کن از مرجان فریدی دنیای رمان

رمان حکم کن

  • زبان فارسی
  • 1.7M 👁
  • 11K ❤️
  • 8.7K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه حکم کن

دیلان دختری اهلِ روستای دور افتاده ای به نام کوهپایه در خوزستانه... درگیر زندگی با طایفه و عشیره های عربیه که عده ای از اون متنفر و عده ای دوسش دارن. حکم که صادر میشه... دیلان باید انتخاب کنه... که درگیر زندگی جهنمی تو کور ترین نقطه دنیا بشه؟ یا قوانین بازی و به هم بریزه و از حاکم و بازیش فرار کنه! و راهی نداره جز... به زیر 15 سال توصیه نمیشه (مرتبط با رمان پانتومیم با موضوعی متفاوت ک بعدا هماهنگ میشه.) اما خوندن پانتومیم ضرورتی نداده.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

روایتی عجیب از روستایی به نام کوهپایه...
دیلان دختری که در پیچ و تاب سرنوشت اسیر این روستا و مردمانش می شود
قدرت واجبار و حکم
مرگ و خون
و پیوند...
حکم و قصاص...
و دیلانی که شبیه به دخترانِ این روستا نیست!
دیلانی که آمده تا قصه را تغییر دهد
حکم صادر میشود... و حاکم حکم میکند.
و اما میانِ اجبار های عجیب وحکم های خون زده...
چه کسی پیروز است؟
دیلان؟یا حاکم؟
به قلم:مرجان فریدی
تمامی ماجراها ساخته ها و پرداخته های ذهنِ
شخصِ منه...هیچ خصومت شخصی ای یا دلیلی از نوشتن این رمان و توهین به عشیره و طایفه های اعراب خوزستانِ عزیز ندارم...
پس بدون چشم داشت بخونید و قضاوت نکنید
هر قشری خوبی ها و بدی هایی داره
من هم در این رمان به دوتاش
می پردازم.
مقدمه :
می توانستم حال و روزم را این گونه توصیف کنم.
پشت میزی نشسته بودم ک تباهی حال و آینده ام به برد و باختم پیله بسته بود...
و سر آن قمارِ تقدیر...
من با زندگی ام ریسک می کردم و او با ِلذت به تماشایم نشسته بود.
و در انتظار باختم نیشخند میزد.
او حاکم بازی شد...حکم کرد.
حکم چه بود؟
دل!
حکم لازم کرد و من حتی یک دست هم نبردم.
تقدیرم را به حکمش باختم!
و او اربابم شد.
و حالا ک تو حاکمی...
پس...حکم کن!
چرا که تو برنده و من بازنده ی این بازی ام.
شروع رمان :
دامنم را از خاک و سنگ ریزه های چسبیده به ترنج های نارنجی و اناری اش جدا کردم و خوب تکاندم دستانم را سایه بان چشمانم کردم و برخواستم...خلخالم تکان تکان می خورد لبخند زدم...
موهای بافته ام را روی شانه راستم انداختم و به سمت کوره رفتم نان هارا برگرداندم.
خیره به آتش بودم که...
-یا حضرتِ عباس! آمنه را بردند...آمنه را بردند...
چشمانم گرد شد و با بهت برگشتم
زلیخا بود!چادرش را بر سر کشید و هوار کشان از حیاط خارج شد
وحشت زده به داخل خانه دویدم
دمپایی هایم را پرت کرده و وارد خانه شدم
به سمت جالباسی رفتم و چادرم را به چنگ‌ گرفتم
نفسم جایی میان سینه ام پاره پاره شده بود
نکند کشته باشنش؟به چه گناهی؟
بغض کرده چادر را به سرم کشیدم
با سرعت از خانه خارج شدم
داغی زمین و سوزش پایم یاداور میشد که کفشی به پا ندارم...دیر بود!
پایم بسوزد که بسوزد..به جهنم...
کوچه را به سمت پایین دویدم و زن هایی که آمنه را میشناختنند با عجله مانند من به سمتِ
زمینِ خاکی می دویدند با این تفاوت که شیون می کردند و بر سر
می کوبیدند
نفس نفس می زدم...دخترک پانزده ساله مگر چه گناهی کرده که به آن زمینِ جزا برده شده؟
باز هوسِ درس خواندن کرده؟
بی روسری دیدنش؟
شوهر پنجاه و هفت ساله اش را دوست نداشته؟
عاشق شده؟وای که اگر عاشق شده باشد..وای!
پایم سوزش گرفت و سنگ ریزه ها بر کف پاهایم فرو رفته بودند هوا گرم تر شده بود گویا
با دستان لرزانم سنگ هارا جدا کردم و باز هم دویدم
از میان جمعیت به زور خود را جلو کشیدم...
قلبم بی قرار کوبیدن گرفته بود..دلم هوا می خواست...این عطش و این گرما را چه کنم؟
این گرمای داغِ مرگ بار را...چه کنم؟
جسمی مچاله شده در میان پیچ و تاب شیله اش
خونی و رنج کشیده...
موهایش باز و سرش خونی...
هق زدم و دستانم را جلوی دهانم گرفتم
شیخ بود که راه می رفت و دشداشش هم برای رعب آور بود چه رسد به چشمان خون زده اش
فریادش هم زمان همه را خفه خان کرد و آمنه ام چشمان کم سو و خون آلودش را باز کرد:
-این زن، زِنا کرده...یکی دیدتش که به خانه عباس میرفته و چند ساعت در خانه مردِ بی زن مانده...این زنِ زنا کار را باید چه کرد؟
مرد ها و شیخ های طایفه ها که شانه به شانه ی هم پشتش ایستاده بودند فریاد زدنند:
-حکم کنید
قلبم فرو ریخت و نفسم تنگ شد
آمنه لبخند غمگینی زد و دلم گرفت...
به چادرم چنگ زدم تا نیوفتد
آرام لب زدم:
-یدو!
شیخ برگشت و زل زده به چشمانم نگاه گرفت و فریاد زد:
-زنا کار را باید کشت
آمنه فریاد زد:
-بی گناهم...مجبور..
شوهر پیر و پسران شوهرش و برادر هایش نفسش را با ضرباتی که به سر و صورتش میزدند گرفتند نگذاشتند از حقش بگوید
و زن ها شیون کردنند
پاهایم سست شد و بر زمین افتادم
اولین ضربه...دومین را که زد؟
شوهرش؟همان مردکِ پیر و چهار زنه؟
سومی را که زد؟مرد ها زدند...مرد ها!
نَر ها...بی غیرت ها...
چشمانم سیاهی رفت و بین شیون و زاری ها گم شده بودم
نفسم تنگ شده بود
بازویم کشیده شد !
زلیخا بود
با سرعت بلندم کرد و مرا کشان کشان از جمعیت بیرون راند
نگاه حیرانم میانِ توده چادر سیاهان میگشت
برگشتم...چیزی هم از او باقی مانده بود؟
نمانده بود...فقط خون بود و موهایش!
و تَله ای خون زده از اندامش...
این جا کوه پایه است...این جا زن باید خفه خان بگیرد...بمیرد...بمیرد
زلیخا مرا به سمت خانه کشان کشان برد و تمام مدت به بازو هایش چنگ زده بودم
بند بند انگشتان دستم درد گرفته بودند
نفسم بالا نمی آمد
در خانه را را باز کرد و مرا به سمت ایوان برد و زیر سایه بان نشاند
صورتش خیس از گریه بود و سرمه های چشمانش ریخته بودند به داخل دوید و من به پاهای سرخ و خاکی ام زل زدم
کشتنش...کشتنش...
بچه شیرخواره داشت و کشتنش!
مادر بود و سنگش زدند...
خواهر بود و سنگش زدند
دختر بود و همسایه بود و زن بود و سنگش زدند
انسان بود و زیرِ تله ای از خون دفنش کردند
آدم نبودند...بودند؟
شاید هم بودند،شاید هم‌ گناه کرده بود
اما حقش این نبود بود؟
چه طور مردها بی خبر چند تا چند تا دختر رو
از آن خود می کنن؟از نه سال تا...
نامش را صیغه میگذارند؟ اگر قانون است برای همه باشد...
مگر آهو را نکشتند؟ ماه پیش بود...
در تپه دیده بودنش...با پسری از عشیره ای دیگر
پسرکِ سرخ و بامزه ای که دل از کفش رفته بود
آهوی زبان بسته ی من...آهوی یازده ساله ی من مگر چه قدر سن داشت برای فهمیدن؟
پسرک که دستش را گرفت...
پسرک که موهایش را نوازش کرد..‌
آهو چه گناهی داشت؟دخترکِ باغبان چه گناهی داشت که برادرش سرش را به سنگ کوبید و فریاد زد ناموسم را پاک کردم؟
پسرکِ سرخ و بامزه تاوان گناهش گلوله باران شدن بود؟از تپه سقوط کردن و تکه تکه شدن بود؟
نبود...نبود..‌.
-یده تب کرده،می سوزه!
-زبان به دهان بگیر ببینم
داغ بودم...مثلِ آتش...مثل آتش...
صحرا بودم و آهو بود و آمنه و هزاران هزارانِ دیگر
می خندیدند و کوچک بودم و مثل آنها به دنبالِ
قوچ می دویدم...آفتاب بر سر و صورتمان چمبره زده و سیاهمان کرده بود.
-دیلان...
وحشت زده برگشتم.‌‌..
صدای فریادِ بابا بود...صدایم می زد...
صدایم می زد و صدایش آن قدر واضح بود که از جای بپرم و پارچه ای روی پیشانیِ تب دارم بود بر روی پاهایم افتاد!
زلیخا بر دهانش کوبید و روبه یده گفت:
-یده به هوش آمد!
وحشت زده از لابه لای قطراتی که از میان مژه هایم بر گونه های ملتهبم سقوط می کرد به یده نگاه کردم
شیله برسرش افتاده بود
شیله را روی سرش کشید و با چیلابِ طلایی و سکه ای شکلش سنجاقش کرد
به سمتم آمد و نگاه مهربانش را روانه ام کرد:
-بنتی خوبی؟
با بغض سرم را روی سینه اش گذاشتم
دلم برایش تنگ شده بود،چه خوب که آمده بود
بوی زعفران میداد
عجیب بود اما همیشه برایم بوی زعفران می داد مادربزرگِ من همه چیزش عجیب و بسی دوست داشتنی بود.
زلیخا روبه مادربزرگ گفت:
-یده الاناست که یدو بیاد ها...من بالای سر دردانه میمانم شما برو
یده سرم را از سینه اش بلند کرد و با لبخند گفت:
-بنتیِ چشم آهوییم، تورا باید قوی ببینم
نه در تب و سوز
پاشو ببینم!
لبخند زدم و میان اشک هایم خندیدم
نازم کرد و برخواست و خم شد و موهایم را نوازش کرد
زلیخا شیله از سربرداشت و یده از اتاق خارج شد
زلیخا در را بست و کنارم نشست و سرمه های چشمانش باز هم ریخته بود و او باز هم گریه کرده بود..من و او تفیله بودیم
تفِ سربالا بودیم،من و او خوب هم را درک می کردیم
-چند روزه تو این وضعم
خندید و گفت:
-دختر شهری سه روزه در تب میسوزی
لبخند زدم و لبخند زد
کمی عطش داشتم و داغ بودم پارچ پلاستیکی آب را از پشت زلیخا برداشتم و با دهن سر کشیدم
زلیخا آرام گفت:
-دیلان یدو باز هم با یده دعوا کرد
پدر بزرگم بود و او یدو صدایش میزد من هم یدو صدایش میزدم اما پدر بزرگ نه...
حتی یدو هم به معنای پدربزرگ بود اما نه برای من نه او مفهومی نداشت من تفیله زندگی او بودم و او اربابِ همیشه اخموی من
-چرا؟
زانوانش را در شکم جمع کر به طرح های خال گونه مختلف روی مچ و بازوهایش زل زدم
در این جا وقتی طلا و زیور نداشته باشی خال می اندازی تا زیبا شوی ما نوه های شیخِ قبیله بودیم
مردی که اگر در شهر بود جزو
ثروتمند ترین ها بود اما برای من و زلیخا چیزی نداشت!
برای من و او فقط اربابی بود بسی اخمو که نان و آبمان می داد و گاهی هم لباس!
-میخواد عروست کنه، بدتت عشیره اوسا ولی یده نمی گذاره،میگه نمیدتت به مردِ دو زنه
نیشخند زدم و گفتم:
-بالا تر از سیاهی که رنگی نیست
مامان بزرگ هرچه قدر مقاومت کنه آخر یدو من رو عروسِ همون مرد دو زنه می کنه.
با نیشخند ادامه دادم:
-خوب سرِ حنا بندانِ زینب چشمش رو گرفتم
زلیخا مغموم نگاهم کرد و گفتم:
-هیجده سالمه، رسما الان ترشیده محسوب میشم‌
هفت ساله دارم مقاومت میکنم که ازدواج نکنم
آخر که چی؟
زلیخا مغموم چشم از نگاهم گرفت و گفت:
-انگار به ته خط رسیدی
-به ته خط رسیدم،ته تهش!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان حکم کن
  • نهان

    در پارت 205

    ولی نباید بعد چهار سال دوباره حکم کن و میخوندم و دقیقا ساعت 1 شب وقتی که دو ماه از مرگ خواهرم گذشته که اسمش گلاره بود میخونم

    ۱۱ ماه پیش
  • نیا

    در پارت 201

    الهی بگردم عزیزمم

    ۵ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 200

    آخی عزیزم خدا بیامرزتش داغ خواهر خیلی بده...

    ۱ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 150

    سلام خانم فریدی عزیز بله درست میفرمایین ببخشید و اینکه واقعا هم تنها رقیبت خودتی❤️

    ۱ ماه پیش
  • آنی

    در پارت 139

    لِیدیز یه چیزی بگم ؟ مگه آرام و آیلین دوقلوی همسان و کُپی هم نبودن ؟ و اینکه مگه نگفته دیلان و آرام به هم شبیه هم ان ؟ پس باید حداقل یه کم آیلین و دیلان به هم شبیه باشن دیگه ! نه ؟ 🤔

    ۵ سال پیش
  • پروانه

    در پارت 138

    عزیزم دیلان چه ربطی به آیلین داره ،آرام خواهر دوقلوی آیلین بود که با نامزدش میمیرن دیلان یه دختر دیگه است چه ربطی داره 🤣 عالییییییییی👍👍👍

    ۵ سال پیش
  • آنی

    در پارت 137

    با شما عرض کنم که توی پارت قبلی صدف به دیلان گفت چون تو شبیه آرامی آیلین اذیت میشه . و اینکه من خودم رمان پانتومیم رو از بَرَم میدونم که آرام خواهر دوقولوی آیلینه .

    ۵ سال پیش
  • ....

    در پارت 1318

    منظورش رفتارش بود عزیزم

    ۵ سال پیش
  • آنی

    در پارت 137

    آهااان وای مرسی ک گفتی 😘😘💕 چون دچار سوء تفاهم شده بودم 🤦🏻 ♀️🤦🏻 ♀️

    ۵ سال پیش
  • ....

    در پارت 131

    خواهش 😇😇

    ۵ سال پیش
  • پروانه

    در پارت 133

    عزیزم منظورش رفتار و حرکات دیلان بوده نه قیافه 🤭🤭🤭

    ۵ سال پیش
  • سپیده

    در پارت 136

    منظور آیلین و صدف رفتار ها و مدل دیلان بود

    ۵ سال پیش
  • Mobina

    در پارت 131

    ایول داره جالب میشه

    ۵ سال پیش
  • اسرا

    در پارت 130

    نه عزیزم اشتباه متوجه شدی تو رمان پانتومیم آرام یه دختر خجالتی و سر به زیری بود و آیلینم بخاطر خجالتی دیلان یاد آرام افتاده بود

    ۱ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 120

    به معنای واقعی کلمه لرزه به تنم افتاده

    ۱ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 100

    واییییییییییی آیلین پیداش شد خدا رو صد هزار مرتبه شکر خیلی نگران آیلین بودم یه دستبند بنفش داشتم هروقت میدیدمش یاد آیلین میوفتادم

    ۱ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 80

    عاشقتممممم خدایااااااااا کاری نمیکنه نمیکنه و وقتی که بخواد دیوان رو از اون دیوونه کده فراری میده 😂من که دارم پرواز میکنم یوهووووو

    ۱ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 50

    دلم خون شد خیلیا میگن الانم از این سنت ها نیست ولی هنوزم یه سری خونواده های سخت گیر هستن که معتقدن دختر عمو کنیز پسر عموشه حتی اگه ۳۰ سالم اختلاف سنی داشته باشن

    ۱ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 31

    سلام من اسرا هستم و نزدیک پنج ساله که پی در پی رمان میخونم و اولین رمان خانم فریدی که خوندم کلاهداران بود که عاشقش شدم و بعد پانتومیم و الان این رمان من میخواستم ببینم برای همکاری با نویسندگان باید به کجا مراجعه کنم؟

    ۱ ماه پیش
  • Emma

    در پارت 280

    به نظر من دیلان رو می گیرن می برن ولی تامین از سر دلسوزی می بخشدش و بعد از مدتی متوجه می شه دیلان با دخترای دیگه قومشون فرق می کنه و بهش علاقمند می شه اما غافل از اینکه دیلان عاشق آرسانه 😜چطور بود؟

    ۲ ماه پیش
  • Emma

    در پارت 150

    درود بر شما نویسنده عزیز ، من لذت این کنجکاوی رو ترجیح می دم ، دستت درد نکنه

    ۲ ماه پیش
  • Emma

    در پارت 80

    درود بر نویسنده محترم بسیار زیبا و واقعی نوشتید

    ۲ ماه پیش
  • امیر

    0

    واقعا رمان بسیار جالبی هرکی نخوندش

    ۲ ماه پیش
  • ROZHAN

    0

    این رمان ادامه پانتومیم هست ؟

    ۲ ماه پیش
  • حامد

    0

    کسی میدونه کتابش کی چاپ میشه؟

    ۳ ماه پیش
  • HASTI

    1

    مشخص نیست احتمالا کتاب بعدی که قراره چاپ بشه پیراناست

    ۳ ماه پیش
  • آرسان

    0

    واااای کی کتابش چاپ بشه واقعا دلم میخواد کتابش رو داشته باشم کل کتابای مرجان رووو میخواممم ولی حیف هنوز خیای هاشون چاپ نشدن

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آیدی کپی شد!