لیست کلیه پارتهای رمان حکم کن : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 163
-
رمان حکم کن - پارت 121
از روی تخت برخاستم برگشت و با اخم نگاهم کرد. -چرا بلند شدی؟ نیشخند زدم: -نمیخوای یکم از برنامه های آیندت بهم بگی؟ مثلا قراره کی باز بفهمم یه دروغ جدید گفتی و یه بازی دیگه شروع کردی؟ بی حوصله به تخت اشاره کرد: -برو دراز بکش بگم دکتر بیاد. باز هم نیشخند زدم. -حداقل خوبیش اینه قرار نیست زنت بشم نه؟...
بروزرسانی در : ۱۹۹۲ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 122
بعد از رفتن دکتر خم شدم و قرص سفید و صورتی رنگی را ک گفته بود بخورم را با کمی آب خوردم. روی تخت دراز کشیده دستم را روی چشمانم گذاشتم. خب حالا چه غلطی کنم؟ جلوی من سر گوسفند میزدند تا دو روز با یاد اوریش بغض میکردم آن وقت رئیس این تشکیلات شوم؟ آن هم من؟ نمیتوانستم...اینطور گفته بودم تا فعلا از ش...
بروزرسانی در : ۱۹۸۸ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 123
نگاه حیرت زده ام را ب چشمان چاله وار و بی خیالش دوختم. -یعنی چی؟ بدون نگاه کردنم بازویم را گرفت و مرا ب سمت در خانه برد. افرادش در را باز کردند از عمارتش خارج شدیم. نور چشمانم را زد و چشمانم چین خورد. نگاه گیجم را ب اطراف دوختم. چشم از گل های رز سیاه گرفتم و گفتم: -میشه بگی منظورت از یادگرفتن چیه...
بروزرسانی در : ۱۹۸۵ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 124
نگاه خیره ام را ب صفحات نشانه گیری دوختم. -یعنی میگی چاره ای ندارم! او همچنان خیره ب من زل زده بود. -اره نداری. با اخم نگاهش کردم. به ناچار سر تکان دادم و با حرص گفتم: -آموزش اجباری...اینم به لیست کارای احباری زندگیم باید اضافه کنم. با پوزخند سرم را بالا گرفتم و خیره ب چهره بیخیالش گفتم: -چیز دی...
بروزرسانی در : ۱۹۸۱ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 125
چند ثانیه مکث کردم -انگشت اشارت و اینجا بزار. انگشتم را روی قسمتی ک میگفت گذاشتم. -حالا بعد این ک هدفت و تایین کردی ماشه رو بکش و شلیک کن. چند بار نفس عمیق کشیدم و به صفحه تیراندازی زل زدم. به اولین نقطه اش زل زده ام...ک کوچک ترین دایره میان دایره های بزرگ تر بود. -خب... نفس عمیقی کشیدم و دلم را...
بروزرسانی در : ۱۹۷۸ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 126
بی نام مقابلم قرار گرفت. -اون کار داره...تو حواست و بده درست... نگاهم را چرخاندم و از آن طرف شانه های بی نام ب راستین زل زدم ک سوار ماشینش میشد. طولی نکشید ک ماشینش راه افتاد و ب همراه افرادش از عمارت خارج شد. -رفت؟ سرم را چرخاندم و ب نگاه جدی بی نام زل زدم. -آ...آره. سر تکان داد و ب میز پر از اس...
بروزرسانی در : ۱۹۷۴ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 127
با حس تکان خوردن بازویم به سختی چشمانم را باز کردم. غلطی زدم و بدنم را کش و قوصی دادم. گیج ب اطراف چشم دوختم. چند بار پلک هایم را روی هم فشردم تا دیدم واضح شود. با حس گرمایی میان گردن و شانه ام چشمانم تا انتها باز شد. با حیرت سر چرخاندم. اما کاش نمیچرخاندم چون با برخورد نوک بینی ام با چانه اش ت...
بروزرسانی در : ۱۹۷۲ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 128
نگاه خیره و سیاهش را ب چشمانم بخیه زده بود. -چون کسی دل آدم بدا رو نمیشکنه... نمیدانم چرا...اما با جمله اش بغض کردم. -ولی تو بد نیستی...مگه نه؟ نگاه سردش را از چشمانم جدا کرد قهقهه ای زد و یک قدم ب عقب برداشت. دستم را ک روی هوا مانده بود مشت کردم. با پوزخند گفت: -خنده هام و نبین...جوکرم همیشه ل...
بروزرسانی در : ۱۹۷۱ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 129
سرم را بلند کردم یکی از خدمه ها بود. دختر ب سمتم امد. قبل از خودش نگاهم روی جعبه دستش خشک شد. جعبه بزرگ و کادویی قرمز رنگ را روی تخت کنارم قرار داد. -این چیه؟ جوابی نداد معنی حرفم را نفهمید. متعجب برخاستم و با کنجکاوی ای ک داشت دیوانه ام میکرد فوری در جعبه را باز کردم. پیرهن قرمز و بلندی ک در جعب...
بروزرسانی در : ۱۹۷۰ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 130
چند ضربه ب در خورد. در باز شد و آرایشگر مهربانم درحالی ک چشمانش برق میزد برایم دست زد. -عالی شدی. لبخند محوی زدم...کمی جلویش با این پیراهن موذب بودم. میتونی بهشون بگی یه پالتویی چیزی برای شونه هام بیارن؟ متعجب کمی خیره نگاهم کرد و سر تکان داد و از اتاق خارج شد. مقایل آینه ایستادم. دستم را ب سمت ر...
بروزرسانی در : ۱۹۶۹ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 131
برگشت و عصبی دستش را درون جیب کتش فرو برد دستمال بنفش رنگی را ب سمتم آورد. -چیکار میکنی؟ مقابلم قرار گرفت. با اخم دستم را مقابلش گرفتم. -چیکار میکنی با تو ام!، بازویم را گرفت و دستمال را ب سمت لبم اورد. -اوی چیکار میکنی!؟ دست هایم را روی سینه اش گذاشتم و عقب عقب رفتم ک به تخت برخوردم و روی تخت ن...
بروزرسانی در : ۱۹۶۸ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 132
ابروهایم بالا پرید فوری زبانم را گاز گرفتم تا چیزی از حالت درونیم را بروز ندهم. نگاهم را از چشمان ریز بین بابا دزدیدم تا از نگاهم پی ب احساسم نبرد. خودم را ب آن راه زدم و لبخند مسخره ای بر لب نشاندم. -آهان... دوباره ب حیات زل زدم ک در کمال ناباوری دیدم ک ب سمتمان میاید. گردنبند مشکی اش پوست سفیدش...
بروزرسانی در : ۱۹۶۷ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 133
زن لبخند سردی داشت. باعث میشد احساس بدی داشته باشم زن با همان لبخند گفت: -راستین همه رو سوپراییز کردی...فکر میکردیم فلجی... راستین سرد نگاهش میکرد: -گاهی نباید ب چشمات اعتماد کنی... زن نیشخند زنان دستی به فک استخوانی اش کشید و گفت: -پس تنها کسی ک این وسط حیف شد دخترت بود ن... برق ب چشمان راستی...
بروزرسانی در : ۱۹۶۶ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 134
ب خودم آمدم و با وحشت ب سمت راستین دویدم و بازویش را گرفتم. -نکن راستین.... تامین خم شده خون دهانش را تف کرد و سرش را بالا گرفت و گفت: -من این ور بزرگ شدم...میخواستم مهندس بشم...یادته؟ بچه بودیم تو همین حیاط سرت و شکوندم... فکش را میان دستش گرفت. صاف ایستاد: -هممون...بچه بودیم...ولی وقتی بزرگ ت...
بروزرسانی در : ۱۹۶۵ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 135
دندان هایم را روی هم فشردم. -این طوریه؟ سرش را کمی رو ب چپ کج کرد. -آره. با حرص لب هایم را جمع کردم. دستانم را روی سینه اش گذاشتم و هولش دادم. -مهمونی هنوز تموم نشده. کنار ایستاد و با نگاه تیزش براندازم کرد. -چی تو سرته؟ پوزخندی زدم موهایم را مرتب کردم. -هیچی... اما چیز های زیادی در سرم تاب میخور...
بروزرسانی در : ۱۹۶۴ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 136
حامد متعجب نگاهم می کرد دستی به کروات مشکی اش کشید و قدمی به سمتم برداشت ک دستی دور کمرم پیچید و مرا به خود چسباند. دهانم نیمه باز ماند. راستین کنارم ایستاده و کمرم را گرفته بود. خیره و پر نفوذ ب حامد زل زده بود. -ممنونم... حامد در حالی ک با حرص به راستین نگاه میکرد این جمله را با حرص گفت. خواستم...
بروزرسانی در : ۱۹۶۳ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 137
در همان حال تکیه زده به شیشه با چشمان بسته خوابم برد. نمیدانم چند دقیقه یا چند ساعت گذشته بود که با تکان های ریزی ک میخوردم چشم گشودم. ماشین کمی تکان تکان میخورد و صدای سنگ ریزه هایی ک زیر لاستیک های ماشین جیغ میکشیدند باعث شد کم کم اجیر شوم. کلاهم را بالا زدم. نگاه خمارم را به اطراف دوختم. راستی...
بروزرسانی در : ۱۹۶۲ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 138
چانه ام برای چانه منقبضش لرزید... بغضم ترکید با گریه قدمی ب عقب برداشتم و فریاد زدم: -بگو دیگه؟ حالا که میخوای از منم مراقبت کنی پس بزار همه حرفام و بزنم چون مطمئنم تهش میمیرم...تو این طوری از عزیزات مراقبت میکنی! مثلا حیات! دختره بیچاره...به خاطر ریاست عشق داداشم و گرفتی...بچش و به کشتن دادی... ...
بروزرسانی در : ۱۹۶۱ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 139
-تا کی باید بریم جلو؟ هم زمان با پرسیدن سوالم ب سمت محافظ ها چرخیدم. با دیدن جای خالیشان چشمانم گرد شد. مبهوت سرم را چرخاندم و ب اطراف زل زدم. چرخی زدم و دور تا دورم را نگاه کردم. پس رفته بودند... آن قدر غرق افکارم بودم که حتی متوجه نبودشان هم نشدم. ماموریتشان را انجام دادند. مرا تا جایی ک باید ر...
بروزرسانی در : ۱۹۶۰ روز پیش
-
رمان حکم کن - پارت 140
کنار آتش نشسته زانوهایم را بغل گرفتم. گرسنه ام بود. احساس میکردم ضعف کرده ام. سرم را روی زانو ام گذاشتم. شاید اگر میخوابیدم زود تر زمان میگذشت. هرچند ک ترس هم بود... میترسیدم بخوابم. دختری تنها در جنگل بودم. باز اگر ایران بود خاطرم جمع بود ک حیوان وحشی ای در کمین نیست. امادر رابطه با این جنگل در ...
بروزرسانی در : ۱۹۵۹ روز پیش
