پارت چهل و پنجم :





جدیدا تاسش روی آس می‌نشست. هر وقت سمیر را آرزو می‌کرد، سر راهش سبز می‌شد. آخرین بارش هم عنوانی از او بود که خدا توی دامنش انداختش. واقعا دوستش داشت و با او رفیق بود. رابطه‌اش با سمیر نزدیک بود. حتی بهتر از پدرش! همرفیق‌تر از او نبود تا نگرانی‌هایش را برایش بازگو کند‌. دلیلی که نورا بود:
-اریب راه می‌ری. نورا زده پات‌و قلم کرده؟
عمو را کنار خودش دید و خندید. "سلام و ص

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!