هنجار شکن به قلم الهه محمدی
پارت چهل و پنجم :
جدیدا تاسش روی آس مینشست. هر وقت سمیر را آرزو میکرد، سر راهش سبز میشد. آخرین بارش هم عنوانی از او بود که خدا توی دامنش انداختش. واقعا دوستش داشت و با او رفیق بود. رابطهاش با سمیر نزدیک بود. حتی بهتر از پدرش! همرفیقتر از او نبود تا نگرانیهایش را برایش بازگو کند. دلیلی که نورا بود:
-اریب راه میری. نورا زده پاتو قلم کرده؟
عمو را کنار خودش دید و خندید. "سلام و ص
لطفا صبر کنید...
