پارت چهل و پنجم :





جدیدا تاسش روی آس می‌نشست. هر وقت سمیر را آرزو می‌کرد، سر راهش سبز می‌شد. آخرین بارش هم عنوانی از او بود که خدا توی دامنش انداختش. واقعا دوستش داشت و با او رفیق بود. رابطه‌اش با سمیر نزدیک بود. حتی بهتر از پدرش! همرفیق‌تر از او نبود تا نگرانی‌هایش را برایش بازگو کند‌. دلیلی که نورا بود:
-اریب راه می‌ری. نورا زده پات‌و قلم کرده؟
عمو را کنار خودش دید و خندید. "سلام و ص

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️