دوست داشتی؟
رمان شطرنج شکسته اثر silversea horse

رمان شطرنج شکسته

  • زبان فارسی
  • 64.6K 👁
  • 73 ❤️
  • 24 💬

خلاصه رمان شطرنج شکسته

پنج مرد، پنج زندگی ، پنج راه که به هم می رسد چه خواهد شد در این راه بی پایان کسی خواهد شکست؟ کدام مهره شطرنج؟ کدام شطرنج شکسته؟

قسمتی از متن رمان شطرنج شکسته

با بی صبری به او نگاه کرد.شمرده شمرده گفت- کلاس تا یه دقیقه دیگه شروع می شه.
سعید از کنارش شروع به دویدن کرد و گفت- من زودتر می رسم.امروز روز اوله ها...حواست باشه.
لبخندی زد و آرام گفت- خدا شفات بده.
کیف سامسونتش را در دستش جا به جا کرد و به سمت کلاس شماره 15 رفت.ضربه ای به در نیمه باز کلاس زد و داخل شد.نگاهی به کلاس کرد و دانشجویانی که ترم آخر رشته مهندسی برق الکترونیک را می گذراندند.بیشتر از نصف کلاس متوجه حضور او نشده بودند.چشمانش را به آرامی بست و باز کرد.میان دانشجویان سعید را دید. سعید با خنده نگاهی به او انداخت و چیزی زیر لب گفت.نگاهش کرد. کیف را محکم تر گرفت و به سمت میز استادی رفت.صدای یکی از پسرها را شنید که انگار تازه متوجه حضورش شده بود.
- نرو اونجا جای استاده...الان میاد پرتت می ک
بیرون...
ماژیک را از روی میز برداشت و روی تخته نوشت و همزمان شروع به صحبت کرد.
- آریانا صلاحی هستم...قطعا که خبر دارین الکترونیک سه رو با من دارین.
کمی در کلاس راه رفت و از قوانین سخت گیرا
اش صحبت کرد و همه دانشجویان به این نتیجه رسیدند که این ترم جرئت نفس کشیدن سر کلاس آریانا را ندارند.
- استاد...مدرک شما چیه؟
آریانا نگاهی جدی به سعید انداخت و در دل گفت- بعدا به حسابت می رسم.
- در همه جای دنیا رسم بر اینکه که اگر دانشجو در مقطع لیسانس تحصیل می ک
استاد حداقل باید دکترا رو داشته باشه.اما از اونجایی که اینجا ایرا
و ...
آریانا مکث کوتاهی کرد- شما من رو ببخشید که دانشجوی دکترای رشته مهندسی الکترونیک هستم.
نگاهی سخت به دانشجویان انداخت- سوال دیگه ای هست؟
وقتی جوابی نشنید به سرعت مشغول تدریس شد.در تمام طول کلاس صدا از هیچ کسی درنمی آمد و آریانا هم از فرصت بیشترین استفاده را می کرد.به محض اینکه آریانا اعلام کرد که کلاس تمام شده و بعد از کلاس بیرون رفت همه نفس راحتی کشیدند.مسلما این ترم به دلچسبی ترم های قبلشان نبود.آریانا به سرعت به سعید اس ام اس داد و نوشت که حق ندارد رابطه دوستی بینشان را میان بچه های دانشکده برملا کند.
****
- نائیریکا، نوشاد نیومده؟
نائیریکا اخم کرد.دلش نمی خواست اصلا نوشاد را به یاد بیاورد.
- نمی دونم مامان.
نگاهش را از سیما گرفت و از پله ها بالا رفت.در سفید رنگ اتاقش را باز کرد.شالش را روی مبل تک نفره ی جلوی تلویزیون پرت کرد.روی تخت مشکی رنگش نشست.ت
ایی سنگین اتاقش را می پرستید.چشمانش را بست و روی تخت دراز کشید.زیرلب زمزمه کرد.
- سرنوشت من ای
؟این که برادرم...
نفس عمیقی کشید- چطور تونست؟ مگه...؟خدایا به کی بگم؟ اصلا مگه می تونم...؟
از جایش برخواست.به تابلوی پروا
هایش خیره شد.ده پروا
و هرکدام به یک رنگ زیر قاب شیشه ای خشک شده بودند.نائیریکا برای لحظه ای آرزو کرد که کاش جای آن ها می بود.خشک شده!مسخ شده...تا هیچ چیز را درک نکند.درک نکند که جهانشاه رادان روی تخت بیمارستان هیچ چیز را درک نمی کرد.نائیریکا فقط و فقط برای ارضای حس دلتنگی اش و برای درد و دل با مردی که به دیوار خالی خیره می شد، به آن ساختمان نفرین شده قدم می گذاشت.
****
- جانم؟
- سلام آقا پسر...
- به سلام آقا شاهرخ،حال شما...چطوری داداش؟یادی از ما نمی کنی؟
شاهرخ موبایل را در دستش جا به جا کرد- چوب کاریم نکن مهرداد.
- برو بابا...ببین می خوایم فردا با بچه ها بریم بیرون.هستی؟
لبخند نصفه و نیمه ای روی لب های شاهرخ نمایان شد- کدوم بچه ها؟
- منم و صهبا و پادینا و نوشاد...تو و شروین هم بیاین دیگه.
- تو بعد از این همه سال شروین رو نشناختی؟ شروین اهل اینجور رفت و آمدها نیست!
- بله می دونم داداشت حتی سیگار هم نمی کشه.
- خوبه می دونی و می گی...ما چی؟ سیگار می کشیم.قلیون هم که دیگه رو شاخشه...گاهی هم چی؟
مهرداد قهقهه زد- دمی به خمره هم می زنیم.
- آفرین...پس بی خیال داداش ما.ساعت چند می رین؟
- ساعت هشت صبح بیا دم در خو
م.از اونجا می ریم پاتوق همیشگی.می بینمت.
شاهرخ که تماس را قطع کرد صدای برادرش را شنید.
- باز کجا می خواین برین؟
شاهرخ سرش را تکان داد- می ریم بگردیم.
شروین اخم کرد- گشتن یعنی م*ش*ر*و*ب خوردن؟
- مامور منکرات نشو داداش.
- مامور نشم؟ می دونی بابا بفهمه چه بلایی سرش میاد؟ عزیز دردو
ش م*ش*ر*و*ب خوره.سیگار می کشه...بعدش می خوای بری سراغ چی؟ هرویین؟ کراک؟ گرس؟ چی...؟
شاهرخ عصبانی به برادرش نگاه کرد- ببین داداش بزرگه،قرار نیست هر چی دلت خواست بگی...از م*ش*ر*و*ب رسیدی به گرس؟ من انقدر احمق به نظر میام؟
شروین نگاهش رو از برادرش گرفت- خیلی بیشتر از اونچه فکرش رو بکنی!
****
- سلام مامان...
زمرد وارد خا
مادری اش شد.خا
ای واقع در آپارتمانی چهارطبقه با هشت واحد.خانواده زمرد در واحد چهارم زندگی می کردند.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان شطرنج شکسته

  • سحرم

    2

    نویسنده گرامی با حرف نون مشکل داری آیا؟؟؟؟ شاید هم با درست نویسی مشکل شخصی داری!!!! خواهش میکنم یا دست ب قلم نشید یا درست بنویسید ب خدا مغذ درد گرفتم با این طرز نوشتن شما😡

    ۳ سال پیش
  • ....

    0

    این باگ برنامس وگرنه نویسنده مرض که نداشته...

    ۴ ماه پیش
  • آتوسا

    4

    لطفاً چند تا رمان با قلم قوی معرفی کنین

    ۵ سال پیش
  • حنان

    6

    رمان های مرجان فریدی، زینب ایلخانی

    ۴ سال پیش
  • دلی

    1

    دقیقا من که عاشق قلم این دو نویسنده هستم

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    رمان های آوا *** رمان پیانولا رویای دژاوو مونالیزا

    ۷ ماه پیش
  • فریده

    1

    رمان های زیر خیلی قشنگ بودن و پیشنهاد می کنم بخونید: افسانه ای از چمروش به وقت مرگ جلد دوم طالع آغشته به خون دلیما

    ۵ ماه پیش
  • مارال

    1

    آس دل ... دلواپس توام حتما بخونید

    ۳ سال پیش
  • شکوفه

    1

    واقعا رمان خوب و متفاوتی بود 👏 من از داستان های پلیسی ، جنایی بیشتر لذت میبرم

    ۳ سال پیش
  • فاطمه

    1

    عالی بود تنهامشکلش غلط املایی بود

    ۳ سال پیش
  • خاطره

    4

    عالی بود سپاس نویسنده محترم دم و بازدمت گرم 🌹🌹🌹اول رمان کلت طلایی رو بخونید ادامه اون رمان بعضی از شخصیت ها هستند

    ۴ سال پیش
  • م

    2

    خوب بود ولی عالی هم نبود رمان پلیسی خیلی دوست دارم ولی این رمان زیاد جالب نبود

    ۴ سال پیش
  • پوکر""'

    3

    رمانع رمز الود و مبهمی بود ک باید جزع ب جزعشو میخوندی وگرن سر در نمیوردی رمان بیشر جنبع پلیسی داش و عاشقانع نبود ب هر حال جالب بود و ارزش خوندنش رو داش ✋😬🤧🤍

    ۴ سال پیش
  • Hamta

    4

    اولش خیلی پیچیده بود ولی بعدش خوب شد .اونایی که رمان پلیسی دوست دارن این رمان را از دست ندن ممنون از نویسنده محترم.شروین از همه باحال تر بود...

    ۴ سال پیش
  • نیکی

    1

    وای خیلی پیچیده هست گیچ شدم

    ۴ سال پیش
  • Sh

    2

    من گیج شدم خیلی مبهم بود.شخصیت های داستان زیاد بود آدم گیج میشد

    ۴ سال پیش
  • ❌آتــی❌

    1

    نظرات رو خوندم رفتم بخونم ولی دیدم سوم شخصه زندگی افراد زیادی رو هم تعریف می کنه منم پشیمون شدم نخوندم🙄

    ۵ سال پیش
  • یاسمن

    3

    یه رمان پر هیجان بود، مرسی از نویسنده🌹♥

    ۵ سال پیش
  • ؟!

    3

    عالی بود واقعا خوب بود خوشمان امد

    ۵ سال پیش
  • ؟

    4

    یعنی عالی بود دمت گرم نویسنده ...فقط من اولاش فک کردم شاهرخ شخصیت مهمیه کلا دو بار دیالوگ گفت من همش تا اخرش منتظر بودم اون قاتلی خلافکاری چیزی باشه

    ۵ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!