هنجار شکن به قلم الهه محمدی
پارت دوم :
مادر کفگیر دوم را در بشقاب پسرش خالی کرد:
-بابات چی گفت؟
سمیر در حال مزهمزه کردن ماست پاسخ داد:
-گفتم بیام شرکت، گفت نمیخواد. خودش باقی کارا رو انجام میده. کارخونه خیلی شلوغ پلوغ شده.
-همون کارخونه قبله. چه تغییری کرده؟
-یه سری چرخ جدید اومده که سیستمش با قبلیا فرق داره. باید شیفتی پاش وایسیم تا بچهها با دستگاههای جدید آشنا بشن. عموام نیست، بابا تنها مونده.
سارینا بشقابی را که مادرش پُر کرد، جلو کشید و گفت:
-میگم سمیر، زنعمو نورا رو پیدا کرده که قراره خواستگاری گذاشته؟
سمیر خندید و سارینا ادامهاش داد. مادر از مدل خندهی آنها لجش گرفت. اما دلیلی ندید زیاد مته به خشخاش بگذارد. نورا از خیلی وقت پیش خودش را به او نشان داده بود. از اینکه به پسرش میلی نداشت خوشحال بود اما از طرفی برایش سوال بود چرا نورا جذب سمیر نشده است. پسری که از هر لحاظ مورد تایید بود و دختران زیادی سمتش کشیده میشدند:
-شاید موضوع براش جدی بوده که قرار به خواستگاری گذاشتن. والا کی دیده بود نورا زیر بار اینجور مجالس بره. همه رو از پشت در خونه دیپورت میکرد.
سارینا گفت:
-من که فکر نمیکنم نورا زیر بار ازدواج بره.
به برادرش نگاهی انداخت:
-نظر تو چیه؟ چرا ساکتی!
سمیر دهانش رو خالی کرد و گفت:
-وعدهایه که زنعمو گذاشته. عمو و نورام تو عمل انجام شده قرار گرفتن. من قول میدم نورا به هر کلکی شد از خونه میزنه بیرون تا حرصشو سرش مامانش خالی کنه.
پشتبند حرفش با سارینا خندید و دوباره مادر را کفری کردند. قاشقش رو کنار بشقاب رها کرد. چشمانش را در هم کشید و اینبار حرف دلش را با لحنی جدی گفت:
-این دختره از رو دل میبره. واسه هزارمین بار پسر من! از فکرش بیا بیرون. بیچارت میکنهها.
سمیر از بالای چشم به مادر نگاه کرد:
-بهت نمیاد مادرشوهربازی در بیاری.
خانم سراج "اوه"ی گفت:
-چهخبره؟ مادرشوهر؟ یعنی قنداقش کردی و گذاشتیش تو بغل خودت؟ صبر میکردی لااقل ما دوران قبل باروری رو ببینیم.
مثل مادر جدی شد و گفت:
-بعضی بچههای شیرخوارگاهو وقتی میبینی، اینقدر خواستنی هستن که فک نمیکنی مال خودت نیستن. میری و سرپرستیشونو میگیری. دیگه وقتی مال خودت باشن چه حسی داره مامان؟
-گاهی بچهی خود آدمم ناخلف میشه سمیر.
-یعنی نورا ناخلفه؟
-تو رفتی شیرخوارگاه مگه؟
سوال با سوال که تکرار شد، سمیر دوباره سر وقت غذا خوردن برگشت:
-به نظرم دیدگاهتون رو نسبت به نورا تغییر بدید. والا بد تو ذهنتون جا میگیره.
-من نورا رو اندازهی سارینا دوست دارم سمیرجان. منتها حرفم چیز دیگهاس.
به مادرش نگاه کرد و پرسید:
-چی؟
-همین خوشگلیش. به نظر من تو گول چشم و ابروشو خوردی.
لب سمیر که به حالت کج بالا پرید، مادر را عصبی کرد:
-به خدا نورا پیرت میکنه. یهخرده به رفتار و کاراش هم دقت کن.
سارینا با حرارت گفت:
-اگه به سمیره که سر به راهش میکنه.
مادر سرش تشر زد:
-مگه بچهاشه بزرگش کنه؟ نورا قبلا تربیت شده. اونم زیر دست یه مادر خیلی به قول خودش امروزی و خوشگذرون.
-به نظر من نورا اصلا شبیه زنعمو نیست. اتفاقا خیلی هم جدی و محکمه. برخلاف زنعمو که اخلاقش لوسطوره.
زن حرف دخترش را قبول داشت. اما باز هم دلش شور میزد برای چنان سرآغازی:
-دلت میاد از همچین عروسی بگذری مامان؟
مادر برای دخترش چشم غره رفت:
-کم آب تو آسیاب دشمن بریز.
سارینا وای کشداری گفت:
-همچین میگی دشمن انگار با دشنه وایساده اینجا مامان.
-والا اون چشماش دست کمی از چاقو نیست. کافیه یه بار بهش بگن بالای چشمت ابرو، همچین نگاه میکنه که آدم زَهره میکنه.
سمیر خندید بیآنکه حرفی بزند. حالاتش بیشتر مادر را نگران میکرد. روی سمیر بُراق ماند و افزود:
-با نگاهشم نکشتت، با فن و بپر بپر، ضربهات میکنه.
-عروست رزمی کاره مامانجان. افتخار کن.
-والا من میترسم ازش. چنان میپره رو هوا و پاهاشو باز میکنه و جیغ میزنه، میترسم برسه زمین...
خجالت کشید بگوید "پاره شود" لبش را کَند و افزود:
-ده تا تیکه بشه.
سمیر و سارینا بلند خندیدند و مزههایی پراندند. اما مادر کوتاه نمیآمد. غذایش را تمام کرد و با برداشتن بشقابش بلند شد. در حال رد شدن، دستی روی شانهی سمیر زد و گفت:
-بعضی کاراش شبیه پسراست سمیر. تو رو خدا بهش دقت کن.
به مادر نگاه کرد و شیرین خندید:
-قراره برات یه نوهی خوشگل بیارهها. شاید همون پسری شد که داری میگی.
خم شد و موی سمیر را بوسید. این بار با عطوفتی مادرانه گفت:
-منم نورا رو به اندازه ی تو دوست دارم سمیر...
میان کلام مادرش آمد و با تعصب خاصی گفت:
-هیچکس اندازه من نمیخوادش مامان. حد محبتشم نمیفهمه.
-باشه عزیزم. تو راست میگی اصلا. تو نورا رو بیشتر از پدر مادرش دوست داری. اما وقتی اون تو رو نمیخواد...
اینبار سمیر میان کلام مادرش آمد:
-نورا هنوز به بلوغ فکری نرسیده. واسه همین من زیاد بهش پیله نمیکنم. بذار این خوش مشغولیهای الکیش تموم شه و از این دوران سرکشی بیاد بیرون، اون وقت سفت و سخت باهاش حرف میزنم.
-به نظر من صد سال دیگه هم بگذره باز افکارش همینه. اون نه شبیه مادرشه نه پدرش. نمیشه فکرشو خوند. بیش از حدم اختیار عمل و آزادی داره. بیپروا و جسور شده. بازم بگم؟
-به خاطر همین چیزاست میگم فعلا باید بگرده. نمیشه از حالا بند زندگی و تاهلش کرد.
-قربونت برم که همیشه بیشتر به فکر دیگرانی تا خودت. پس خودت چی؟
-آپدیتش میکنم واسه خودم. خیالت راحت!
-ولی من بازم میگم، نورا یه موی پسرونه به تنشه.
همراه سارینا خندید اما گوشهی دلش پیش حرف مادر ماند...
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

Rain
0عالی ممنونم ازقلم زیباتون