هفتتیری به نام قلم به قلم آیناز تابش
پارت دوم :
ناگهان بدن کاترین یخزد گویا در سردخانه متولد شده باشد؛ باید حقیقت را میگفت؟ لیوان مشکی-طلایی را از روی میز برداشت. به سمت قهوهجوش رفت و کمی نسکافه درون آن ریخت. با حالتی مضطرب زیر نگاه پرحیرت رابرت روی صندلی نشست و لیوان نسکافه را با قاشق طلایی داخلش روی میز قرار داد. همانطور که متفکر به قهوهی داخل لیوان نگاه میکرد و با قاشق طلاییاش محتویاتاش را هم میزد با صدایی گرفته، که تردید در آن موج میزد گفت:
- اون...جاسوس بود.
رابرت پوکر نگاهاش میکند. آب دهاناش را با اضطراب بیشتری قورت میدهد. از اینکه آنقدر تابلو و بدون فکر دروغ گفته بود صدبار در دلش به خود لعنت میفرستد. با بلند شدن رابرت از روی صندلی و گام برداشتناش تپش قلباش تندتر میشود. دست یخزده و ظریف کاترین را میگیرد و او را از روی صندلی بلند میکند. به دلیل قد بلندش صورت رنگپریدهاش تقریباً مماس صورت خشمگین و چشمان آتشبار رابرت قرار گرفته با این حال، پنج شش سانتی، از او کوتاهتر است. سرانجام با حالتی عصبی نگاه آتشیناش را به پارکتها میکوبد. درحالی که سعی میکند لحناش تا حد امکان ملایم باشد زمزمهوار میگوید:
- چرا دروغ میگی کاترین؟
چیزی جز سکوت نمیشنود. به نگاه گیج کاترین که نمیداند دقیقاً کجای دروغش اشتباه است پاسخ میدهد:
- این ماه کسی رو استخدام نکردیم. استخدام برای ماموریت ویژه از هفتهی بعد شروع میشه، تو چطور یه جاسوسرو کشتی؟
در دلش به خودش و حواسپرتیاش کرورها بار لعنت میفرستد. اگر هنگام ورود به ساختمان کمی به اطرافاش دقت کرده بود به راحتی میتوانست از نبود منشی چشم بادامی پشت میز پذیرش متوجه قضیه شود. نفسهای گرم و خشمگین رابرت مستقیم به صورتاش میخورد. در ذهناش دنبال بهترین جوابی میگردد که بتواند با آن خود را از این موقعیت لعنتی رهایی پیدا کند. هنگامی که هیچ بهانهای نمییابد به صورت پوکر رابرت که تیلههای آبیاش از شدت کلافگی و خشم آتشین و قرمز شده میاندازد. سرانجام رابرت نفس عمیقی میکشد و با گشودن لبهایش او را از این موقعیت مزخرف نجات میدهد:
- لطفاً حقیقترو بگو!
با وجود خشم تمام در صدای هشدارآمیزش باز کاترین سکوترا مقدم میداند. پوف کلافهای میکشد؛ چانهی کاترین را وحشیانه در دستش میگیرد و زمزمهوار میگوید:
- بسیار خوب! رابرت نیستم اگه نفهمم چه خبره!
کاترین پوزخند تمسخرآمیزی زد. دهاناش را به گوش راست رابرت نزدیک و با لحن خطرناک و مرموزی زمزمه کرد:
- الانهم برای من رابرت نیستی! هنوز هم همون پیتر اسمیت لعنتی هستی.
رابرت با حالتی خشمگین صورتاش را کنار میکشد و با حالتی عصبی کت و شلوار سیاه و سفیدش را صاف میکند. برق کفشهایش از شدت تمیز بودن میتواند چشمهای عسلی کاترین را کور کند. نفس عمیقی میکشد و درحالی که روی صندلی مینشیند میگوید:
- گمشو بیرون!
کاترین دهاناش را باز میکند تا جواباش را بدهد که صدای در بلند و بالافاصله دنیز وارد شده. رابرت که بیاندازه از دست کاترین کلافه شده است بیاختیار فریاد میزند:
- ای لعنت بر خرمگس معرکه! در میزنی بعدهم سرترو میندازی داخل میای! خوب در زدنت چیه؟
دنیز نیشخند موذیانهای میزند و با شیطنت خاصی میگوید:
- اومدم عالیجناب رو ملاقات کنم ولی انگار سرت شلوغه. بهبه چه تیپ هم زدی! انگار داری میری سمینار! نکنه خودت هم باورت شده نویسندهای؟
رابرت سرفهای عصبی از شوخیهای او در حضور کاترین میکند و زیر لب میگوید:
- خروس بیمحل!
دنیز میخندد و انگار که تازه متوجه حضور کاترین شده باشد با لبخند به او با تیلههای سبز رنگش نظری میاندازد و با لحن شیرینی میگوید:
- بهبه خواهرجان هم که اینجاست! اتفاقاً با توهم کار داشتم. این کلارا رو ندیدی؟ از صبح تا حالا پیداش نیست.
کاترین لبخندی به لحن شیرین برادرش میزند و این مسبب نمایان شدن چال روی گونهاش میشود. چتریهای قهوهایاش را کنار میزند و با لبخند ملیح روی لبهایش میگوید:
- معلوم نیست یا با آلیس بیرونه یا با دیوید. منهم از صبح ندیدمش!
دنیز اخمی میکند و ابروهای بور و طلاییاشرا برهم گره میزند. انگار که با شنیدن حرفهای کاترین کمی عصبی شده باشد سرفهای میکند. بعد سرشرا بالا میگیرد و با لبخندی خبیث میگوید:
- آلیس که خونست با اون مردک بیرونه احتمالاً!
کاترین ریز میخندد. تقریباً تمام اطرافیان دنیز میدانستند چهقدر از دیوید تنفر دارد؛ اما دلشهم نمیآمد چیزی به کلارا بگوید. بعد انگار که از عالم حواسپرتی بیرون آمده باشد مجدداً رو به رابرت میکند و درحالی که به پوشهی قرمز رنگ در دستش اشاره میکند بیحوصله میگوید:
- اینها مواردی هستن که برای ماموریت ویژه میخواستی.
سپس آنها را روی میز میگذارد و با صدایی گرفته میگوید:
- خیلیخب من دیگه زحمترو کم کنم.
و در عرض یک دقیقه، با همان سرعتی که وارد اتاق شده بود خارج میشود. به محض بیرون رفتناش از اتاق. کاترین آهی میکشد؛ به رابرت رو میکند و با نگرانی و کنجکاوی خاصی در صدایش میپرسد:
- به خاطر دوید ناراحت شد؟
رابرت آرام میخندد و درحالی که سیگاری دیگر روشن کرده و کنج لبش میگذارد میگوید:
- نه بابا! نمیدونم...شاید یه قسمتیاش به خاطر اونه ولی ظهر با آلیس بحثش شد.
کاترین درحالی که غمگینتر شده بود دستاش را به پیشانیاش کوبید و با لحن اندوهگینی گفت:
- آخه سر چی؟
رابرت سیگار را از دهاناش بیرون میآورد و خاکسترهایش را در جاسیگاری چوبیاش میریزد. سپس بیحوصله رو به کاترین میکند و میگوید:
- چه میدونم، دختره دیوانه میگه دیگه کار خلاف و اینها نمیخواد.
چشمهای کاترین ریز میشود و روی قامت بلند رابرت خیره میماند. یعنی چه که کار خلاف نمیخواهد؟ درحالی که سعی میکند بدون لرزش در صدایش صحبت کند با لکنتهای ریزی میگوید:
- مگه...مگه خودش...توی همینکار خلاف با دنیز آشنا نشده؟ مگه از اول ندیده؟ اصلا مگه خودش عضو اصلی تیم نیست؟! نکنه به نویسندگی علاقمند شده؟
رابرت بلند میخندد و سیگار از دستش روی کت و شلوار میافتد.
با سرعت سیگار را از روی جامهاش برمیدارد و درون سطل زباله میاندازد. همانطور که در مقابل نگاه گیج کاترین بلند بلند میخندد سری تکان میدهد و میگوید:
- نه بابا اون دختره دیوانست، امروز یه چیز میگه فردا یه چیز! نگران نباش.
لطفا صبر کنید...
