لیست کلیه پارتهای رمان هفتتیری به نام قلم : پارت های 1 تا 17
تعداد کل پارت های منتشر شده : 17
-
رمان هفتتیری به نام قلم - پارت 1
کمی از خون جاری شدهی سر مرد به پیراهن سفید رنگاش نیز رنگ قرمز بخشیده بود. مردم دور جسد خونین و بیجاناش حلقه زده بودند و صدای همهمه بسیار رسا به گوش میرسید. مانند یک کودک خردسال سرش را روی آسفالت خیابان گذاشته و به خواب فرو رفته بود. نگاه پلیسها به یکی از کرورها مقتول مشکوک در این چند ما...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان هفتتیری به نام قلم - پارت 2
ناگهان بدن کاترین یخزد گویا در سردخانه متولد شده باشد؛ باید حقیقت را میگفت؟ لیوان مشکی-طلایی را از روی میز برداشت. به سمت قهوهجوش رفت و کمی نسکافه درون آن ریخت. با حالتی مضطرب زیر نگاه پرحیرت رابرت روی صندلی نشست و لیوان نسکافه را با قاشق طلایی داخلش روی میز قرار داد. همانطور که متفکر به قه...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان هفتتیری به نام قلم - پارت 3
کاترین کلافه بازدمش را بیرون میدهد و زمزمهوار طوری که رابرت نشنود زیرلبی غر غر میکند: - تنها نگرانی من تویی! رابرت که جملهی پرطعنهاش را شنیده است هیستریک میخندد و کاترین را متوجه فهمیدناش میکند. بعد انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده باشد برگهها را از پوشهی قرمز رنگ بیرون میکشد و ورانداز می...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان هفتتیری به نام قلم - پارت 4
خوب میدانست جولین از همکارهای زن هیچ خوشش نمیآید. آخرینبار که نزدیک بود به خاطر یک دختر گیج و تازهکار تمام گروه با خاک یکسان شود تا آن موقع دیگر حتی اگر جانش را هم میگرفتند تن به کار با زنها نمیداد. دستش را روی دستهای یخزده و سرد جولین قرار داد و سعی کرد به او دلداری دهد: - ببین این دخت...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان هفتتیری به نام قلم - پارت 5
در سالن عظیم ساختمان غوغا برپا بود. افراد برگزیده پنجاه الی صد نفر بودند و همگی در چند صف منظم مقابل میز پذیرش ایستاده بودند. طبق معمول رابرت، پشت میز پذیرش ایستاد و به منشی گفت میتواند برود. حدس اینکه دوباره میخواهد سخنرانی کند زیاد دشوار نبود. میکروفون را که صاف کرد؛ کاترین به حدسیاتاش ایم...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان هفتتیری به نام قلم - پارت 6
دکوراسیون ملایم و زیبای کافه کمی از اضطراباش کاست. تمام فضا مملو از گلدانها و گیاههای داخلشان بود. موزیک بیکلام و آرامشبخشی پخش میشد که او را یاد اپرا میانداخت. گیج به اطرافاش نگاه میکرد تا سرانجام کلارا را دید که با خوشحالی از پشت میز چوبی همیشگیشان دست تکان میدهد. روی صندلی چوبی می...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان هفتتیری به نام قلم - پارت 7
با دو و اضطراب شدیدی به سوی در خوابگاه رفت. با نگاه گیجی نظارهگر گلاویز شدن افراد برگزیده و تشرها و تلاشهای رابرت در جدا کردنشان بود. گوشهی لب یک دختر جوان خونی شده و از چشمان زمردیناش آتش میبارید. مردی قویهیکل بالا سرش ایستاده بود و با کفشهای مشکی و براقاش به او لگدهای ریزی میزد. رابر...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان هفتتیری به نام قلم - پارت 8
اخم میان ابروان طلایی دنیز کنار نمیرود. چشمان سبز رنگاش از فروغ افتاده و چهرهی همیشه خنداناش وارفته و بیحوصله است. جلو میآید و روی یکی از صندلیهای مشکی-طلایی اتاق مینشیند. دور چشمان درشتاش کمی خیس است که نشان از گریه میدهد؛ اما به چه دلیلی باید گریه کرده باشد؟ کاترین با نگرانی به سمت او...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان هفتتیری به نام قلم - پارت 9
نیمه شب شده و خوابگاه غرق سکوت بود. نور مهتاب از پنجرههای شیشهای طلایی رنگ به داخل میتابید و عامل فروغ کمی در فضای تاریک خوابگاه شده بود. تمام افراد در رویاهای شیرینشان به سر میبردند؛ اما دو جفت چشم هنوز باز بود. دو جفت چشم زمردین مرموز که در ظلمت فضا برق میزدند. نور موبایل پتویی که روی خود...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان هفتتیری به نام قلم - پارت 10
کلارا با کلافگی مقابل چراغ قرمز ایستاده بود و بیدلیل بوق را فشار میداد؛ انگار که با فشار دادن بوق چراغ سبز میشد. از اینکه هنوز برادرش را پیدا نکرده بود نگران و پریشان بود و سعی میکرد افکار منفیاش را پس بزند. هنگامی که برای چهلمین بار بوق را فشار داد سرانجام صدای معترض کاترین درآمد: - بسه د...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان هفتتیری به نام قلم - پارت 11
حالش بسیار آشفته بود. از گیسوان پریشان در هوا تا چشمان سرخ و صورت مچالهاش این موضوع را اثبات میکردند. معلوم بود ساعات زیادی را به گریه و زاری مشغول بوده است؛ اما مگر میشد؟ کاترین و کلارا تا به امروز ندیده بودند از صورت شادمان برادرشان قطره اشکی بریزد و این کاترین را بیشتر از آلیس مرده متنفر می...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان هفتتیری به نام قلم - پارت 12
رابرت با این سوال به جان ناخنهای بیچارهاش میافتد. آنقدر آنها را جویده، کنون پوستهای انگشتان باریکاش را میکند و شاهکار حزنآمیزی را ایجاد میکند. آنقدر این کار را انجام داده که نوک انگشتاناش شبیه بیماران جذامی شده است. دنیز با لبخند به اضطراب گرفتن او نظری میاندازد. انگار با این کار ا...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان هفتتیری به نام قلم - پارت 13
روکو با لبخند کشداری به جولین نگران نگاه میاندازد. همیشه هنگامی که اضطراب میگرفت با سرعت وصفنشدنیای سوال میپرسید. انگار که میخواست با این سوالها ذهناش را از حقیقت وحشتناکی که پیش رویش است؛ کمی دور کند. به دیوار ساختمان فرسودهی کنارش تکیه میدهد و پاکت سیگاری از جیبش بیرون میکشد. سیگار ...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان هفتتیری به نام قلم - پارت 14
این را گفت و سیگارش را خاموش کرد. چهرهی کارولین بسیار پریشان بود و نمیدانست چه کند. چه قبول میکرد و چه نمیکرد با جانش بازی کرده بود. انگشتهایش را درهم قفل میکرد؛ عرق از پیشانی برآمدهاش میچکید و زخم گوشهی چانهی تیزش را میسوزاند. اگر به تنها رقیباش کمک میکرد؛ خودش چگونه زنده میماند؟ ...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان هفتتیری به نام قلم - پارت 15
نزدیکیهای ظهر بود و خورشید وسط آسمان آبی لندن، میدرخشید. دست کاترین تا آرنج در پاکت پاپکرن فرو رفته و آب دهاناش روی مبل سرمهای رنگ ریخته بود؛ که با صدای شکستن شیشه شوکزده از جا پرید. دستش را سمت چپ پیراهن مشکی رنگاش گذاشت و نفس نفس زد. نگاهی به اطراف انداخت و کلارا را دید که در آشپزخانه مش...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان هفتتیری به نام قلم - پارت 16
ابروهای قهوهای کاترین با طعنهی رابرت درهم گره میخورد. یعنی این بشر بیست و چهار ساعت هم نمیتوانست اخلاقاش را خوب نشان دهد؟ عسلیهایش از خشم برق میزدند و به رابرت مغرور مقابلاش چشم دوخته بود. یعنی نمیتوانست حتی در این حال خراب کاترین یکبار هم که شده خرد شدن شخصیت فولادیناش را تحمل کند؟ عل...
بروزرسانی در : ۲۰ ساعت پیش
-
رمان هفتتیری به نام قلم - پارت 17
تنها آوایی که سکوت اتاق عظیم جولین را خراش میدهد؛ صدای بوقهای تلفن است. پس از هشت بار زنگ زدن و پاسخ نشنیدن از آن جاسوس لعنتی بیخیال شد. تلفن را سر جایش گذاشت و از اتاق بیرون رفت. ده سال قبل؛ سال هزار و نهصد و نود و سه: روسیه_مسکو عقربههای ساعت دیواری طلایی رنگ، هر دو ساعت دوازده را نشا...
بروزرسانی در : ۱۸ ساعت پیش
- 1
