هفتتیری به نام قلم به قلم آیناز تابش
پارت سی و چهارم :
راننده با دیدن او بالافاصله از ماشین پیاده میشود و با احترام خاصی درب صندلی عقب را برایش باز میکند. پیرمرد با لبخندی ملیح سوار ماشین میشود و انتظار راننده را میکشد. راننده با بستن در و کمربند ایمنی حرکت میکند. بوی عطر تلخ راننده در سراسر ماشین پیچیده و این مسبب میشود پیرمرد خواستار باز کردن پنجره باشد. همانطور که بسته سیگارش را از کت چرماش بیرون کشیده و بر لبهای خشکاش میâ
لطفا صبر کنید...
