لیست کلیه پارتهای رمان حدشکن : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 137
-
رمان حدشکن - پارت 41
_البته این دوری تقصیر احمد نبود. من همون اوایل ازدواجم فهمیدم که احمد اول برای تو اومده خواستگاری و تو بهش نه گفتی. وقتی برای من اومد فکر کردم حتما آدم خوبی نیست و منم باید بهش نه بگم، اما دیگه قسمت بود و همون روز اول با حرفایی که زد دل منو مال خودش کرد... اما به خدایی که میپرستی، این دوری من اص...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 42
آخه من بعضی وقتا برای سیما از زندگیم میگفتم و رامین که اعصاب درست و حسابی نداره و فقط منتظره تا سرم داد و هوار بکشه، البته خیلی دقیق همه چیز رو براش تعریف نمیکردم اما همین چند تا چیزم که گفته بودم اون روز به رخم کشید که ناراحت شدم و شاکی گفتم: «مگه رامین با تو چه کار کرده که اینطوری میگی؟» با ا...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 43
رامین رو که دیده بودی؟ از قیافه کم نداشت، خدا براش سنگ تموم گذاشته بود... حیف این قیافه که نصیب چنین آدمایی بشه.» شادی بغضش را با تکهای از شیرینی قورت داد و کمی نفس گرفت. مریم گفت: _منم دورادور فهمیده بودم که داداشای سیما چاقوکش محلشون هستند و فقط یه بار بعد از اینکه درسمون تموم شد، سوار اتوبوس ...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 44
«از پشتم اومد. من داشتم حاضر میشدم تا بیام بیرون که اول دستش رو انداخت دور گردنم. داغی لباش رو که روی گردنم حس کردم، تند برگشتم عقب. چشماش کاسه خون شده بود و خنده بدی روی لب و لوچهاش نشونم میداد. دستش که رفت سمت یقهام تا پیشروی کنه از زیر دستش لیز خوردم و خودم رو کشوندم بیرون. بهش گفتم داداش، ...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 45
_خب، آخرش چی شد؟ چرا سیما به احسان نرسید؟ مگه احسان دوستش نداشت؟ _منم قبل خودکشی اون چیزی نفهمیدم. همون روزا بود که بچه دومم رو حامله بودم و ویارم بد جوری حالم را خراب کرده بود. وقتی سیما گفت اگه ازت پرسیدند من کجام؟ بگو خونهی احسانم. منم خیالم راحت شد که یه آدم خوب پیدا کرده که یه مدت از خانواد...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 46
_نمیبینی؟ باب اسفنجیه دیگه. _این بیادبی، عوض سلامته؟ _سلام. _احوال شما؟ _ببین به آدامس پاتریک همه چی چسبیده. _خوب خوابیدی؟ _من که بیدار شدم، خاله اینا رفته بودند. مامانی گفت تو بنفشه و بهار رو بردی برسونی. _ آره، اونام رفتند خونشون. دوباره من موندم و تو و مامانی. _مامان؟ _جانم. _نمیشه ما بریم خ...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 47
درست مثل همین الان من که زنم و باز با این حال به فکر کار هستم تا از این روال بیرون بیام و بازم بیشتر از اون تلاش میکنم. اما رامین انگار اصلا دلش نمیخواست از تکرار زندگیش دست برداره و یکم به دور و اطرافیاش نگاه کنه. مامانش لوسش کرده بود و هر کاری میرفت و خسته میشد، زود دل به دلش میداد و میگ...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 48
شادی شروع کرد به انتخاب کردن و علی زند هم کمک خوبی بود تا داشتههای زیبایش را برای او رو کند. شادی از همان روز اولی که چشمش به این پسر جوان افتاده بود، در دل آرزو کرده بود کاش از اول چنین مردی نصیب او میشد، انقدر باوقار، متین و چشم پاک. همین حالا هم که پدر او حضور نداشت و تمام کاسبها مشغول صبحان...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 49
علی زند عرق نشسته روی پیشانیش را با دستمال پاک کرد و گفت: _آدرستون توی دفتر بابا هست خانم عارفی، هنوز همون جا میشینید؟ و منتظر جواب ماند که شادی سرخوش زیپ کولهاش را کشید و گفت: _هنوز همونجا میشینیم. خونهی پدری. یعنی الان بگم چه جنسایی رو برام بیارید، شنبه میارید؟ _بله، خواهش میکنم. _زحمتتون ...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 50
_خب دیگه مبارکه. _محسن رو میگی؟ کی به اون نچسب رو میده، همون نازی براش به درد میخوره که زده لباش رو مثل شترمرغ کرده و رژ قرمز جیغ میزنه. جدیداً هم سایه اکلیلی میفروشه که دیگه نگو... چشماش از سنگینی مژه کاشتههاش و سایهی پُرش داره میافته. _حالا انقدر غیبت نکن. محسن کیه؟ _ای بابا، انقدر من برا...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 51
گفت، به حرفای صغری خانم با اون پسرش. خوب شد اون طفل معصومش رفت و پیش باباش نمود تا این آبروریزیا رو ببینه... مامانه هم انگار مثل پسرئه عقلش رو از دست داده که میگه مال پسرم رو دزدیدند. یکی نیست بهش بگه، زن باخدا، تو چرا دل به دل پسرت میدی؟» _دیگه چیزی نگفته بودند؟ مریم با خنده گفت: _نه دیگه نونشون...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 52
_یعنی شما نمیایید؟! _حالا ببینم چی میشه. چهارشنبه روز کلاس اولیها بود و یاسمن و دختر مریم هر دو راهی مدرسه شدند. با اینکه بنفشه سال دیگر باید مدرسه میرفت، اما مریم او را پیش دبستانی نوشته بود. روز اول باید ساعت نه میرفت و تنها یک ساعت با کلاس اولیها فاصله داشت که آنها قرار گذاشتند هر دو را سا...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 53
_نه، شما نگران اعصاب نداشتهی من نباشید. چی شنیدید؟ _همه جا پُر شده، تو چه جوری نشنیدی؟ _میبینید که من بیکار نیستم پیش این زن و اون زن وایستم. بگید تا کفری نشدم. _چه میدونم. مرد که بیزن نمیمونه، اونم رامین که هیچی کم نداشت. _باشه، باشه، اصلاً نمیخوام بشنوم. حتماً هَول بازیاش رو میخواید بزنی...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 54
_پاشو خودت رو جمع کن. همیشه وقت نشناس بودی و هستی. حرفت رو بزن تا بریم یاسی رو با خودمون بیاریم همینجا. به نظر پارک خوبی میاد. تخمه هم میخریم و یه ساعت دور هم خوش میگذرونیم. _تخم.ه هم برات میخرم. چند تا چند تا هم بهت میدم، نگران نباش. _قاطی کردی؟ آره؟ _میذاری اخلاقم سگی نشه یا نه؟ من دارم باه...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 55
_عزیزجون یه بار منو دعوا میکنه، یه بار تو رو. ناراحت نباش. حالا میریم خونه خاله مژگان خوش میگذرونیم. _قربون دختر خوشگلم. آره بهمون خوش میگذره. شادی سکوت کرد و دیگر هیچ نگفت تا کمی اعصابش آرام شود. هیچ وقت عادت نداشت غمش را خانه کسی به مهمانی ببرد. نزدیک خانهی خاله بود که پیاده شدند که یاس پرس...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 56
_قربون خب گفتنت بشم من! میدونستی تو هم خودت خوشگلی و هم صدات خوشگله؟ _ممنون خاله. _نمیخوای بازم بپرسی اون اتاق چی توشه؟ شادی میان حرفشان آمد و گفت: _خاله شما یاس رو ببخشید. کنجکاویش یکم زیاده. یاس که از مهربانی مژگان لبخند روی لبانش نشسته بود، اخم کرد که مژگان گفت: _اگه یاسمن خانم دختر خالهست ...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 57
_نمیخوام دیگه بهش فکر کنم. کاش توی این محل نبودم تا حتی اسمش رو بشنوم. _باید بری. _چی؟! _باید جدا بشی... یه روز بهت گفتم برو سر کار و حالا بهت میگم تلاش کن تا بتونی خرج خودتون دو تا رو تنهایی دربیاری. میدونم سخته، اما من و امیر پشتتیم. _فکر نکنم بتونم خاله. _تو میتونی، مطمئن باش. شادی ذهنش کشی...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 58
شما دو تا هم به کلاس درستون ادامه بدید. فکر کنم اینجا تو شدی معلم؟ حرفای آخرتون رو ناخودآگاه شنیدم. حرفی نیست، قبوله عموجان، فقط!... _فقطش رو بذار برای بعداً... برو که یاسمن منتظره. مژگان این را گفت و نگذاشت حرف امیر تمام شود. شادی میدانست که آن دو برای هر چیزی با هم تصمیم میگیرند و این وقفها...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 59
اما شادی برخلاف مادر با شنیدن صدای مرد خوشحال شد و زودتر از اینکه او متوجه حضورش شود سلام داد. مرد برگشت و او هم مثل شادی خوشحال شد و مثل کسانی که بال در آورده باشد گفت: _سلام خانم عارفی. حالتون خوبه؟ _ممنون، ببخشید معطل شدید. اصلاً فکرش رو نمیکردم انقدر زود بیایید. من هنوز جنسایی که چند روز پی...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 60
شادی که اوضاع را اینگونه دید دیگر سراغ بقیه ماجرا را نگرفت تا در خلوت حال خراب شیرین را با حرف زدن خوب کند. شیرین هم ساکت شد و بقیه غذایش را با عصبانیت و به زور آب خوردن قورت داد. وقتی ظرفها را شستند و نشستند، شادی در کمال تعجب دید که مادر میخواهد برای آنها رختخواب پهن کند. شیرین هیچ وقت شب را ...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
