لیست کلیه پارتهای رمان حدشکن : پارت های 121 تا 137
تعداد کل پارت های منتشر شده : 137
-
رمان حدشکن - پارت 121
شادی با غصه گفت: _خدا بیامرزدش، سیما خیلی خوب بود. _آخرشم نگفتی چرا خودکشی کرد. همه اتفاقایی که براش افتاد رو برام تعریف کردی، اما فرصت نشد از اون لحظه آخرش بگی؟ _سیما خودکشی نکرد، کُشتنش... مریم با تعجب به سمت شادی برگشت. _اون داداشای بیهمه چیزیش، به خودشون حق داده بودند که خواهرشون رو به حکم خ...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 122
دور ایستاد تا یاسمن را ناراحت نکند. چراغهای آموزشگاه هنوز روشن بود. دیروقت بود که یاسمن را شانه به شانه یاسین دید که از در خارج میشدند. شادی عینک دوربینش را زد. باید درست میدید که چه اتفاقی بین آنها قرار است بیفتد که او غافل مانده. هیچ کس پشت سر آنها خارج نشد و همین شادی را به اضطراب انداخت. ی...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 123
_نه، چه چیزی؟ ما فقط رسیدیم کارتون رو ماست مالی کنیم. _از اول که سوار ماشین شدم، رفتارش منو به شک انداخته. با خودم درگیرم که چرا یدفعه رفتارش نود درجه تغییر کرد باهام. _مگه قبلا چه جوری بود؟ _قبلنم همش نصیحت میکرد، ولی نگاهش فرق داشت. نمیدونم، شایدم من برای خودم قصه بافتم... البته خدا خدا میکن...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 124
_یه ربع دیر کردی خانم آن تایم. _سلام. یاسمن منو گرفته بود به حرف. خوبی؟ بچهها خوبند؟ _خداروشکر. امروز با دخترا اومدم. کاش گفته بودم توام یاس رو بیاری. _اتفاقا الان داشتم با همون سر و کله میزدم. میخواد منفرد رو دعوت کنه ویلا. هر چی بهش میگم نمیشه، گوشش بدهکار نیست. _برای چی دعوتش کنه؟ _نمیدونم...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 125
در همان پارک، قرارها بین آنها طبق برنامه گذاشته شد. پنجشنبه منفرد به کارش میرسید و برای ناهار جمعه پیش آنها در ویلا بود. صبح پنجشنبه بود که با دو وسیله راه افتادند. این دفعه احمدآقا هم آنها را همراهی میکرد. تا اینکه حوالی ساعت شش عصر بود که تلفن مریم زنگ خورد. با تعجب رو به احمد گفت: _آقای منفر...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 126
_برای دختری به سن خانم خانی بد نیست، ولی باید کنترل بشه. من چند بار خواستم براش ادای پدری در بیارم، دیدم نه، نمیشه. خودش یه پا مرده. مریم که دید شادی در تلاطم فهمیدن است. به هر دری میزند تا نظر منفرد را از زیر زبانش در مورد یاسمن بکشد بیرون. پا در میانی کرد و گفت: _و شما هم که مثل آدمهای نیک رو...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 127
احمد هم یاسین را تأیید کرد که شادی سر جایش نشست. بهار همراه بنفشه که تا آن زمان بالای سر پدر و مادرشان ایستاده بودند، وارد ویلا شدند. بنفشه دم در داد زد. _یاسی کجایی؟ ولی جوابی نشنید. هر دو شروع کردند گشتن و صدا کردن همزمان که بهار در اتاقی را باز کرد که یاسمن روی تخت آن چماله و تکیه به دیوار نشس...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 128
_استاد؟ و دوباره زیر گریه زد. _آروم باش ببینم. یه نفس بلند بکش. قرار شد به حرفام گوش بدی. قرارمون یادت رفت. بلند نفس بکش ببینم. بهار کمکم داشت صدایش را سر یاسمن بالا میبرد. _نفس! یالا نفس! دم، بازدم. بدو بدو. و خودش هم مشغول دم و بازدم شد. همان طور که استاد یادشان داده بود تا برای دوستی که وجود...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 129
_هیچی. من میخوام بدونم حرف از خواستگاری هم شد؟ _شما بچههای این دوره و زمونه چرا این طوری هستید. ما توی ده دقیقه وقت داشتیم. اصلا مگه این آدم عقلش کمه که نیومده حرفی بزنه! _خاله؛ یاسمن خیلی استادو دوست داره. _میدونم. دختر دیوونه خودمو میشناسم. گفتم هول نباش، حرف به اونجام میکشه. نکنه فکر کرده!...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 130
مادرش داشت میگفت: «قرار بود امشب شما برای بچهها جشن بگیرید، ولی من نمیدونم چرا برعکس شد.» و یاسین با لبخند به شادی نگاه میکرد. همان ذوقی که یاسمن یکسال بود دور استادش چرخیده بود تا به این نگاه جذاب و پر اشتیاق برسد، اما نرسیده بود. یاسین همیشه میان حرفهایشان نگاهش را از او دزدیده بود. یاسین ک...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 131
نگاه منفرد بین میز و یاسمن میچرخید. فقط آمده بود تا مثل داخل آموزشگاه بگوید کارت درست است. خوب انجامش دادی. آفرین. حالا برو کنار تا من و مادرت کنار هم بنشینیم. یاسمن دندان قورچهای کرد تا آرام شود. بعد خندهای تصنعی روی لبهایش نشاند. منفرد ساعتی قبل در حرف زدن با شادی، فقط به چشمهای او زل زده...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 132
_اول باید به مادرهای نمونه کادو داد. اگه بچهها موافق باشند، من این کتاب رو به شما هدیه میدم که دختر به این خوبی بزرگ کردید. درسته یکم شیطونه، اما روی هم رفته دختر خوبیه. بفرمایید! یاسمن در تمام مدت به آن دو نفر نگاه میکرد. به چشمهایشان. به چشمهای زیبای استادش که زل زده و طرف مقابلش را با عشق ...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 133
_بله، درسته، من عاشق کار چوب هستم. دست زدن به چوب به من یه حس خوب انتقال میده. درست مثل کاغذ و کتاب که این حس رو منتقل میکنه. به خاطر همین من به شما کتاب هدیه دادم. شادی از این جواب دو پهلوی یاسین منفرد برای یک لحظه شوکه شد، اما نتوانست به روی خودش بیاورد. چه در کلام پنهانش نهفته بود که تحویل او...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 134
بچهها سوار ماشین منفرد شدند تا به دریا رسیدند. بنفشه و بهار رفتند تا صدف جمع کنند. یاسمن وقت را غنیمت دید تا حرفهای دلش را بزند. باید هم انتقامش را میگرفت و هم حرفش را به کرسی مینشاند. این همه وقت یاسین او را سر کار گذاشته بود. به عشق او بیتوجهای کرده بود. ذوقش را کور کرده و با او آن قدر که...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 135
خیلی هم مهربونه. به این اخلاق تندش نگاه نکنید، توی دلش هیچی نیست. البته با شما که تا حالا مهربون بوده و از شما هم خیلی مهربونتره. مامان من فقط از زمونه بد دیده، وگرنه خیلی آدم خوبیه. همه تقصیرا پای بابام بود. مامان من... یاسین با تعجب داشت به چشمهای یاسمن نگاه میکرد که دیگران هم از دور رسیدند. ...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 136
_چرا اونا زل زدند به ما؟ دارم معذب میشم. تو داری همهی این چرت و پرتا رو راست میگی؟ من آخر تو رو یه روزی، یه جایی خفه میکنم با این کارهای سرخودت. _پس فهمیدی موضوع چیه، مامان خانم. توام یاسین رو دوست داری. دوست داری شوهرت بشه. خیلی مرد خوبیه. خودت که دیدی من انتخابم اشتباه نبود. یاسین تنها مردی ک...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 137
آنها از او دور بودند و اگر او اراده کرده بود بعد از اینهمه سال مجردی حتما به بیراهه کشیده میشد. اما منفرد حتی یک نخ سیگار هم پیش آنها نکشید. حرفهایش دور کارش و خانواده میچرخید. شادی لب باز کرد. _شما... شما آدم خوبی هستید. منو یاد یه نفر میندازید، یه نفر که باید ازش بگم. شما باید گذشته منو بدو...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
