حدشکن به قلم زهرا حاجیان (صحرا)
پارت پنجاه و هفتم :
_نمیخوام دیگه بهش فکر کنم. کاش توی این محل نبودم تا حتی اسمش رو بشنوم.
_باید بری.
_چی؟!
_باید جدا بشی... یه روز بهت گفتم برو سر کار و حالا بهت میگم تلاش کن تا بتونی خرج خودتون دو تا رو تنهایی دربیاری. میدونم سخته، اما من و امیر پشتتیم.
_فکر نکنم بتونم خاله.
_تو میتونی، مطمئن باش.
شادی ذهنش کشیده شد به خانهی خاله و اتاقی که امیرخان، یاس را برده بود تا آن را ببیند که مژگان
لطفا صبر کنید...
