پارت پنجاه و هفتم :

_نمی‌خوام دیگه بهش فکر کنم. کاش توی این محل نبودم تا حتی اسمش رو بشنوم.
_باید بری.
_چی؟!
_باید جدا بشی... یه روز بهت گفتم برو سر کار و حالا بهت میگم تلاش کن تا بتونی خرج خودتون دو تا رو تنهایی دربیاری. می‌دونم سخته، اما من و امیر پشتتیم.
_فکر نکنم بتونم خاله.
_تو می‌تونی، مطمئن باش.
شادی ذهنش کشیده شد به خانه‌ی خاله و اتاقی که امیرخان، یاس را برده بود تا آن را ببیند که مژگان

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️