لیست کلیه پارتهای رمان حدشکن : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 137
-
رمان حدشکن - پارت 101
شادی از باغ که بیرون زد یاد پدرش افتاد. چقدر خوب بود که پدر فکر همه چیز بود. در همان سالهایی که زنده بود رانندگی را به شادی یاد داد. هر چه رامین سختگیر بود، اما پدر تا بود برایش سنگ تمام میگذاشت. رانندگی را هم پنهان از چشم رامین یاد گرفت و امشب چقدر به کارش آمد. خاله مژگان هم گهگاهی ماشینش را د...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 102
_هر دوشون مال تو، مال خودِ خودت. _حالا بیا یکیش رو بردار جون من، توام دیگه مثل ما شدی رفت. _لطفاً دهنتو ببند. _اون سوئیچ ماشینو بده که هزار تا کار دارم. _دیگه در مورد من چرت و پرت نگیا؟ فکر نکن نمیدونم تو هم توی این نقشه کثیف دست داشتی؟ اما همون دیشب همهی بغضام رو قورت دادم تا همهتون رو نادیده...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 103
شادی یاد لحظه اول که سوار ماشین شد افتاد. با هر نگاه به اصغر، در دلش هزار بد و بیراه به خودش گفته بود. _تو که حاج خانم نیستی. هیچیت مثل اون نیست. هیچ وقت جلوم ننشسته تا نگام کنه. اگه یه وقتی هم منو ببینه، همش بلده ایراد بگیره... شادی در دلش خداراشکر کرد که عیبهای حاجی را در لحظه به رویش نیاورده ...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 104
_یه تپلی خانم که بیشتر نداریم. عیبی نداره، حالا بازم با هم کار میکنیم تا پولش بیاد سرجاش. توام که همیشه هوای جیب ما رو داشتی... شادی چپ به اصغر نگاه کرد که ادامه داد: _البته شما یه دونهای. با خودت رزق و روزی رو هم آوردی. شادی لبخندی زد و گفت: _مغازه بی مشتری شما رو پر رونق کردم. _البته!... با ا...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 105
حتماً خودتم توی این چند وقت فهمیدی کارایی که تو دوست نداری من به هیچ وجه انجام نمیدم، دلم نمیخواد تو کوچیکترین غمی از طرف من به دلت بشینه. _بر منکرش لعنت!... یه دقیقه پیش هنوز یادم نرفته، خوردنی من! بعد قاشق اول را در دهانش گذاشت و با دهانی پر ادامه داد: _من سعی میکنم تا جایی که در توانم هست بف...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 106
حاج اصغر تسلیتی به زنش گفت و گفت که زود خودش را میرساند. به شادی هم گفت اگر دلش میخواهد باز بماند، اما شادی اصغر را تنها نمیگذاشت، در مرامش نبود. با اینکه آنها قرار بود یک هفته باشند اما نشد، باز قصد کرد که با شوهرش برود. پس گفت: _غیرممکنه، من تو رو با این حال ول کنم که تنها بری! با هم اومدیم،...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 107
شادی فرمان را به سمت خانهی خودش چرخاند که اصغر ادامه داد: _شاید یه هفتهای نتونم بیام سر کار. تو باید به جای نایب من، حواست به همه چی باشه. فکر نکنم اینا دست از سرم بردارند. دیگه مال خودم نیستم. برم خونه ببینم چه خبره؟ تو هم برو به دختر خوشگلت برس. این دختره رو هم بذار در مغازه بمونه. نیلوفر رو ...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 108
یاسمن شاکی گفت: _خودمون پنج نفر میشیم، کسی دیگه توی ماشین جا نمیشه! _مهربون میشینید. _نه مامان، من از اون دختره خوشم نمیاد. اگه اون بیاد من نمیام. _باشه بابا، خودمون میریم. فقط بجنبید که تا ظهر نشده برسیم. شب تا صبحم نمیخوابیم و حسابی بهمون خوش میگذره. نمیدونی یاسی چه جاییه، وگرنه الان به طرف...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 109
که به جای شادی پسر گفت: _درست صحبت کن، منم میتونم توهین کنم. _عددی نیستی. _بذار پامو از رکاب بذارم پایین، بهت نشون میدم. یاسمن هم در ماشین را باز کرد. بحث داشت بین آنها بالا میگرفت که شادی در نیمه باز را روی یاسی محکم بست و رو به پسر پرسید: _چی رو میخوای بهش نشون بدی؟ من مادرشم. بگو تا خودم قض...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 110
یاسمن از همان اوایل هم دل به کار فروشندگی نداد. بیشتر دلش میخواست در خانه بماند یا با دوستانش وقت بگذراند. به خاطر همین شادی کمی از او دور شده بود. در باغ بودند که شادی از مریم در مورد دخترش پرسید. شادی تعجب کرده بود که چطور وقتی یاسمن پیش آنهاست، سر به راه است؛ اما وقتی خودشان دو تا با هم تنها ...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 111
البته پسر من خوبه، ولی وقتی جامعه بده، کاری از دست من بر نمیاد. اگه به دخترتون بگید باحیاتر بیاد بیرون، خیلی خوب میشه. _فکر میکنید تنها مشکل همینه؟! _حالا شما بگید... منم به پسرم میگم این دختر به درد تو نمیخوره، جای مامانته. _فکر کنم تفاوت سنیشون دو سال باشه. پسر شما فقط دو سال کوچکتره. _به هر ...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 112
شادی میدید که روز به روز دخترش سر به راهتر میشود. اگر یاس هنوز شیطنتهایی داشت، اما مواظب خودش بود و این تنها از لقمهی حلال بود که به دست میآمد. یاس او دختری بود که حد و حدودش را نمیشناخت و پا را فراتر از هر چیزی میگذاشت، دوست داشت همه چیز را یکبار هم که شده تجربه کند، اما حالا و به مرور ز...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 113
_راستش... از همون شب عروسی یکم از شما دلخور شد. شمام که چشم دیدن حاجی ما رو نداشتی، دیگه نخواست بیاد مغازه تا غصهت رو زیاد کنه... عوضش من هستم. هلو بیخ گلو! _قربونت برم، تو عزیز منی. راستی حالا که سیاه پوشیدی، چرا اینجایی و ختم نرفتی؟ _دیروز بود شادی خانم... حرف به سالار کشید، حاجی مامانمو یادم ...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 114
مثل برادر بزرگتر، یا پدری که حامی و حمایتگر اوست. علی محبتش نسبت به او خیلی زیاد بود و از دست دادنش به اندازه یک عمر، شادی را پیر و ناامید از دنیا و جوانی کرد. ناهار که توسط پیک آمد. شادی سوال آخرش را دوباره تکرار کرد. _داشتی عکسالعمل خانواده زند رو میگفتی، که سرگرم مشتری شدیم. نیلوفر که بوی کب...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 115
_دستت درد نکنه، خیلی چسبید. خیلی بهتر از کباب دیروزی بود. _چرا نگفتی دیروزم کباب خوردی؟! _عیبی نداره، من عاشق کبابم. _میدونم ناراحت میشی، اما بازم دوست دارم بشنوم. بالاخره آروم شدند؟ تونستند مامانت رو توی جمعشون بپذیرند؟ _دیگه یه گوشه نشستیم ما. اونام دور هم اون طرف جمع شده بودند. از حق نگذریم، ...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 116
_کی؟ اون جوجه؟ ولم کن. اینی که من ازش حرف میزنم برای خودش کسیه. _فکر کنم خواب دیدی، خیر باشه! _اگه بگم طرف چهل سالشه، شاید باور نکنی؟ ولی خیلی مَرده. خوشتیپ، خوشپوش. قد ۱۷۵، چهارشونه... چشم و ابروشم مشکیه. وقتی بهت نگاه میکنه تو شلوارت زرد میکنی، انقدر جذبه داره. مامان باید خودت ببینیش تا باور...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 117
_بله خودمم. شما چقدر سرخیز شدید؟ _زودتر اومدم باهات یکم حرف بزنم. _خیر باشه؟ _برو اون در مغازه رو ببند تا کسی نیومده تو، تا بهت بگم. شادی برگشت و در را از داخل بست. دلش کمی شور افتاد اما ظاهرش را شاد نگه داشت. کنار دست حاجی و جای نیلوفر نشست. _این دختره امروز نمیاد؟ _نیلوفر به این زودی نمیاد. جوو...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 118
یاسی هم از همان اول این مرد را نپذیرفت و حالا که عاشق شده بود، باید هوایش را بیشتر میداشت. فکرش رفت طرف یاسمن. هنوز به آرامش نرسیده دوباره یک استرس دیگر برای او جور کرده بود. شادی باید میفهمید، طرف کیست تا او را قبل از هر کاری سرجایش بنشاند. یاسی فقط نوزده سالش بود و نمیدانست چکار دارد با زندگ...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 119
پس مانتوی جلو باز مشکی بلندش که خطوطی طلایی روی آن داشت تن زد. زیر آن هم بلوز و شلوار گشاد سبز پستهای پوشید. میان شالهایش هم، شالی کمی پررنگتر از بلوزش انتخاب کرد. با اینکه قدش بلند بود ولی به سراغ کفشی رفت که پاشنهبلند باشد، تا با اقتداری مضاعف وارد آموزشگاه شود. سرش را هم بالا بگیرد تا در نظ...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 120
شادی که فامیلی دخترش را شنید، برگشت و رو به مرد عصبانی پرسید: _با دختر من چکار دارید؟ من مادر خانم خانی هستم. مرد که داشت تند به طرف بالا میرفت، در پاگرد تعلل کرد و به عقب برگشت. _مادر خانم خانی! میشه بگید چرا هیچ کس پایین نیست؟ دخترتون آموزشگاه رو سپردند به خدا؟ _همهی کارا دست خداست. لازم نیس...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
