لیست کلیه پارتهای رمان حدشکن : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 137
-
رمان حدشکن - پارت 1
شادی در یک مجتمع ۳۲ واحدی مشغول کار شده بود. بعد از یک ماه این چندمین ساختمان بود که به او سپرده میشد تا تمیزش کند. با اینکه کار سختی بود، اما برای مستقل شدن به آن نیاز داشت تا خودش را به عنوان یک زن مستقل به همه نشان داده و ثابت کند. عائلهمندی پدرش بود، اما شادی به دنبال آرزوهای بزرگی بود که ر...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 2
_وای که تو کُشتی منو با این کلاس اول. چند ماه دیگه که مهر ماه برسه تازه بدبختی من شروع میشه. _مامان؟ من برم کلاس اول، تو بدبخت میشی!؟ _ولم کن یاس. نه، پس خوشبخت میشم! هر روز باید از کارم بزنم، ببرمت مدرسه و بیارمت. _من که صد بار گفتم خودم میرم. شادی با دستکشهایی که پر از کف بود، ادای زدن به سی...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 3
آسانسور همیشه خالی بود و شادی دست یاس را میگرفت و هر وقت حوصلهاش سر میرفت، به خصوص به وقت عصر او را به محوطه پارک مانند ساختمان میبرد، تا روی تنها سرسرهی آن بازی کند. آزل هم از دور در اتاقک خود به آنها نگاه میکرد یا اگر یاس صبح میخواست بیرون بزند، شادی او را به آزل میسپرد تا از پنجره اتاق...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 4
شادی از این کار او خوشش نیامد. نوعی حس چندش به دلش نشست، اما اعتراضی هم نتوانست بکند. یاس وقتی بیرون آمدند دست روی لبهای خود کشید و سفت آنها را پاک کرد. _اًه، حالم به هم خورد. آزل رفتار خوبی داشت و مهربان بود. برای شادی سطل آب پر میکرد و دستمال میآورد و بعضی وقتها کنار او کمکش میکرد تا کارش ز...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 5
_قد و بالا؟ به این کوتوله میگید خوش قد و بالا! حداقل یکی دیگه از خصوصیاتش رو میگفتید... انقدرم لاغره مثل کتاب میمونه، همین روزاست که بشکنه. مادر شاکی شد که شادی از کنار او بلند شد تا لباسش را عوض کند. همینطور که میخندید به سمت اتاق یاس رفت. یاس هم مثل او شاد بود و این شادی حداقل باید تا انتها...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 6
شب از نیمه گذشته بود که شادی چشمانش گرم شد و گوشیاش را به شارژ زد. زندگی او با این جوانهای سرخوش که برای هم استیکر و شکلک میگذاشتند فرق داشت. او حالا مطلقه بود و نگاه دیگران روی او سنگینی میکرد. با اینکه سعی داشت همهی آنها را نادیده بگیرد و زندگی کند، با اینکه هنوز به سی سالگی نرسیده بود اما...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 7
_خدا نکنه جنگ بشه، زبونتون رو گاز بگیرید... شادی به شوخی زبانش را میان دندانهایش گذاشت که زن پرسید: _مسخره میکنید؟ شما که خانم فهمیدهای بودید، از شما انتظار چنین برخوردی رو نداشتم. والا توی این خونههای خالی آدم نمیدونه داره چه اتفاقایی میافته؟ رنگ شادی با این حرف زن عوض شد، باز هم همان نگاه...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 8
تنها دلخوشی شادی از رامین این بود که خیلی راحت، یاس را به او سپرد و از نگه داشتن بچه، شانه خالی کرد. یاس حتما الان در خانه داشت بازی میکرد و شاد بود که یک لحظه یاد او از خاطرش گذشت. شادی در سکوت خانه در افکارش غوطهور بود که صدای در او را مجبور کرد از چهارپایه پایین بیاید. مطمئن بود آزل پشت در ن...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 9
این بار انگار آزل حرف او را فهمید. شادی در نگاه او غمی ندید، اما صدایش محزون بود و زود از پیش او رفت. شادی در را بست و وارد خانهی خالی شد. دستش به کار نمیرفت. برای آزل ناراحت بود و دلش میخواست کاری برای او بکند. شاید به زودی او را از این ساختمان و مسئولیتی که داشت برکنار میکردند. با مرد همسای...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 10
اگر مادر باز هم بیشتر از این با حرفها و نصیحتهایش او را کلافه میکرد، مجبور میشد خانهاش را عوض کند. حیف که هزینه کرایه خانهای کوچک را هم نمیتوانست بدهد، وگرنه از پیش مادر میرفت. این دوران خیلی با دوران مجردیش فرق میکرد. مادر هر بار او را زیر منگنه میگذاشت و با تمام توان فشار میداد، تا ر...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 11
_شما لطف دارید. خدا بچههاتون رو براتون نگه داره. _ممنون. من دو تا پسر دارم. دختردار نشدم، شاید به خاطر همینه که دلم برای دختر بچهها غنج میره. دخترتون برعکس خودتون سبزست. _آره به باباش رفته. به ایستگاه رسیدند که از کنار زن رد شدند. ساعت حوالی نه صبح بود و کمی دیر شده بود. شادی باید زودتر کارش را...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 12
انگار کورم، که چیزی رو نمیبینم. فکر میکنم همه مثل خودم سادهاند و با هر کسی کنار میاند. این روی آزل رو ندیده بودم. چرا اینطوری کرد! چقدر شونهام درد گرفت. نمیدونم یاس کدوم گوری رفت. کارامم همش موند و الکی ساعتم رو برای یه زبون نفهم هدر دادم. اما خب، هدر ندادم. آخه طفلی گناهی نداره که میخواند ...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 13
شادی این را که برای بار دوم گفت، یاس دندانهایش به هم کلید شد و در چشمان زیبایش ترس نشست. شادی نگران و مثل کسی که تازه از خواب خرگوشی بیدار شده پرسید: _به مامان بگو چرا گریه کردی؟ کی اذیتت کرده؟ یاس با این حرف شادی صورتش را زیر دستان کوچکش پنهان کرد و زیر گریه زد. _حتما همه با ما دشمن شدند. از ام...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 14
چه کسی به خود این حق را داده بود که وحشیانه با دخترش چنین کاری کند. مطمئنا قلبی در سینه نداشت، قلبی که نشان از آدمیت داشته باشد. یاس را عقب کشید تا صورت طفل معصومش را ببیند و با او همدردی کند. به کدامین گناه دستش را دقایقی پیش به روی او بلند کرده بود؟ خواست یاس را ببوسد. یاس دستپاچه با دست جلوی ل...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 15
_پس چرا گ... گ... گریه میکنی م... م... مامان؟ مگه ن... ن... نمیگی زود خوب میشم. _چرا عزیزم. فقط تو دیگه بهش فکر نکن. سعی کن خیلی زود فراموشش کنی. بعد صورتش را پاک کرد و تمام سعیاش را کرد تا لبهایش را تا انتها باز کند و آهی عمیق از ته دل بکشد. شاید غصههایش را بتواند اینگونه بیرون بریزد تا خفه...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 16
یاس که هنوز در بغل مادربزرگش ننشسته بود، از آنها فاصله گرفت و به سمت اتاق رفت. _ای بابا شادی، توام خیلی سخت میگیری، بچهست دیگه. _امروز زودتر کارم تموم شد گفتم یکم خرید کنیم که گند زد به خُلقم. به خاطر همینم زود اومدیم خونه. از این کارمم دیگه خسته شدم. شاید از فردا دیگه نرفتم. _راست میگی مادر؟ _...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 17
_نه مامان جان. یاس یکم خوابش برد، منم پیشش دراز کشیدم. ما صدایی نشنیدیم. ناهار حاضره؟ _آره، پاشید بیایید. مادر رفت که شادی بلند شد، اما یاس از جایش تکان نخورد. _پاشو بریم ناهار بخوریم. _مامان!... شادی به یاس نگاه کرد. بغض کرده بود. با تعجب پرسید: _چرا میخوای گریه کنی؟ یاسمن لب چید و با چشم به رخ...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 18
_از مامان تا حالا دروغ شنیدی؟ _نه. _پس برو، من همینجا هستم، بدون تو جایی نمیرم. یاسمن که بیرون آمد، شادی او را آماده کرد. از خانه که بیرون زدند، در راه شادی با او حرف زد و پیشنهاد خانه مریم و بازی با بچهها را به یاس داد. یاس مثل سابق خوشحال نشد، اما چون فهمید شادی باید به آن ساختمان برود زود قبو...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 19
کجا را اشتباه رفته بود، جز اینکه همیشه هوای مادرش را داشت و سعی میکرد کار به کسی نداشته باشد یا دل کسی را بیجهت نشکند. این آدمهای اجنبی، به چه گناهی سر راه او سبز میشدند؟ چرا تمام بلاهای عالم باید سر او میآمد؟ آیا باز باید خود را در خانه مثل دو سالی که گذشت حبس میکرد؟ چه گریزی برای او از ای...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 20
شادی کمی دیگر پیش خانم عرب ایستاد و از حال خودش جویا شد. بعد تند کرد تا از آن کوچه و محله بیرون بزند. خوب شد به قول خانم عرب جلو نرفت وگرنه حالا به جرم کشتن آسیه خانم پایش به کلانتری هم باز میشد. دوباره سوار مترو شد تا این بار مثل هر روز به سمت محل کارش برود. کاش ایستاده بود و بیشتر از حال آن دخ...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
