حدشکن به قلم زهرا حاجیان (صحرا)
پارت پنجاه و یک :
گفت، به حرفای صغری خانم با اون پسرش. خوب شد اون طفل معصومش رفت و پیش باباش نمود تا این آبروریزیا رو ببینه... مامانه هم انگار مثل پسرئه عقلش رو از دست داده که میگه مال پسرم رو دزدیدند. یکی نیست بهش بگه، زن باخدا، تو چرا دل به دل پسرت میدی؟»
_دیگه چیزی نگفته بودند؟
مریم با خنده گفت:
_نه دیگه نونشون رو گرفته بودند و رفته بودند خونه.
_عجب!
_توی اون چند تا کوچه همیشه هر کس هر کاری میâ
لطفا صبر کنید...
