پارت پنجاه و یک :

گفت، به حرفای صغری خانم با اون پسرش. خوب شد اون طفل معصومش رفت و پیش باباش نمود تا این آبروریزیا رو ببینه... مامانه هم انگار مثل پسرئه عقلش رو از دست داده که میگه مال پسرم رو دزدیدند. یکی نیست بهش بگه، زن باخدا، تو چرا دل به دل پسرت میدی؟»
_دیگه چیزی نگفته بودند؟
مریم با خنده گفت:
_نه دیگه نونشون رو گرفته بودند و رفته بودند خونه.
_عجب!
_توی اون چند تا کوچه همیشه هر کس هر کاری میâ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️