حدشکن به قلم زهرا حاجیان (صحرا)
پارت پنجاه و هشتم :
شما دو تا هم به کلاس درستون ادامه بدید. فکر کنم اینجا تو شدی معلم؟ حرفای آخرتون رو ناخودآگاه شنیدم. حرفی نیست، قبوله عموجان، فقط!...
_فقطش رو بذار برای بعداً... برو که یاسمن منتظره.
مژگان این را گفت و نگذاشت حرف امیر تمام شود. شادی میدانست که آن دو برای هر چیزی با هم تصمیم میگیرند و این وقفهای که مژگان میان حرف نگفتهی امیر انداخت، شاید به نشانهی اعتراض و ندادن باشد، پس سعی کرØ
لطفا صبر کنید...
