پارت پنجاه و نهم :

اما شادی برخلاف مادر با شنیدن صدای مرد خوشحال شد‌ و زودتر از اینکه او متوجه حضورش شود سلام داد. مرد برگشت و او هم مثل شادی خوشحال شد و مثل کسانی که بال در آورده باشد گفت:
_سلام خانم عارفی. حالتون خوبه؟
_ممنون، ببخشید معطل شدید. اصلاً فکرش رو نمی‌کردم انقدر زود بیایید. من هنوز جنسایی که چند روز پیش ازتون خریدم رو دارم. وقت نکردم برم سر کار.
شادی داشت به علی نگاه می‌کرد که او معذب اØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️