لیست کلیه پارتهای رمان حدشکن : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 137
-
رمان حدشکن - پارت 61
با اینکه آن اوایل شادی فکر کرد اگر علی بفهمد یاسمن بچهی اوست، دیگر به در خانهی آنها نیاید اما برعکس؛ زند فرقی برایش نداشت و لطفش به شادی کم نشد. تنها ناراحتی شادی از رفت و آمد زند به در خانهی آنها و حرف زدن همسایههای مداخلهگری بود که برای او حرف در میآوردند، وگرنه با علی و رفتارش مشکلی نداش...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 62
_این آقا قبل از اینکه شما بیایید برخورد بدی با من داشت. نمیدونم منو از کجا میشناخت، اما تا خواستم در خونه رو بزنم، مچ دستم رو گرفت. من که اونو نمیشناختم، تا حالا هم ندیده بودمش؛ ولی انگار... شادی یاس را بالا کشید تا در بغلش درست بنشاند و دستی به زانوی یاس کشید که خاکی شده بود. خطاب به زند پرسی...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 63
_ما با هم این حرفا رو داریم خانم عارفی. هنوز با من رودربایستی دارید؟ این اصلاً خوب نیست. _بله میدونم. اینم میدونم که همیشه با هم راحت بودیم، اما!... _پس اما نداره. ما همیشه کنار هم میمونیم. هم من شما رو خوب میشناسم، هم شما منو بهتر از خودم میفهمید. _شما آقایید، حرف ندارید... _به مولا. شادی خ...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 64
اجبار واژهای بود که او را همیشه دچار استیصال میکرد. شادی حالا زنی مستقل شده بود و دیگر دلش نمیخواست به هر جبری تن بدهد، حتی شنیدن صدای کسی که روزی خاطرش را مکدر کرده و منزجر کنندهترین صدای عالم بود. صدای عشقی که خیلی زود به عذاب تبدیل شد. هنوز هم بعد از سالها وقتی تلفن رامین را میگرفت، برمی...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 65
و رامین شاکی از اینکه دوباره حرص شادی را در نیاورده با عصبانیت داد کشید: چیه؟ دوباره لال شدی؟ کم آوردی؟ راستی اسمت چی بود؟ یادم رفته! اما شادی باز هم سکوت کرد. _حالا که نمیخوای زر بزنی، بذار من برات بگم. دیگه نبینم با هر خری بپری. ولت نکردم که هار بشی. سرت تو لاک خودت باشه. اگه بازم ببینم و بشنو...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 66
شادی سرحال بود و دلش میخواست باز از محبت علی تشکر کند. _ببخشید سفارشم رو آوردید و مجبور شدید برگردونید. _نه خواهش میکنم، وظیفه بود. زن خریدش را حساب کرد و از پیش آنها کنار رفت که شادی راحتتر پا جلو گذاشت. _وظیفه که نه، شما خیلی محبت دارید... خیلی هم باگذشت هستید که هنوز هیچ بد و بیراهی به من ن...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 67
علی هم به خودش اجازه نداده بود پا فراتر بگذارد و وارد حریم شخصی شادی بشود. درست برعکس مردهایی که در اطرافش میدید و خیلی زود سر صحبت را باز میکردند تا وارد جزئیات زندگیاش شوند. این روی علی زند را شادی تا به این لحظه تجربه نکرده بود که راحت و بیملاحظه سر شوخی را باز کند. شاید هم به خاطر این بو...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 68
در تمام طول مسیر به عشق فکر کرد و عاشقانههایی که قبلا داشت و حالا دوباره از گوشهای سرش را بیرون آورده و داشت یواشکی و با لبخندی شیرین نگاهش میکرد. شادی در راه هی آن را پس میزد و باز از گوشهای دیگر بیرون زده و آن را میدید. عاشقی از پشت دیوار، آرام و بیصدا سرش را بیرون میآورد و نگاه شیطانش...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 69
_مریم جونم وایستا. مریم برگشت و لبخند زد. از همان لبخندهای همیشگی که انگار روی لبهای زیبای او جا خوش کرده بود. همین لبخند بود که دست گرمی کشید روی دلنگرانیهای شادی تا آنها را در خود ذوب کند. _سلام. امروز نوبت من بود. تو چرا اومدی؟ به کارت میرسیدی. _اگه بدونی چه اتفاقایی افتاده؟ حالا همش رو ب...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 70
شادی به خودش قول داد قوی باشد و نه گفتن را کنار بگذارد. اگر زند پدر میگفت دیگر جای هیچ بحثی نمیماند. خانواده که راضی به این ازدواج بودند، همه چیز تمام میشد. مگر او چه کم داشت از جوانهایی که دور و اطرافش بودند. شادی آب دهانش را قورت داد و خداراشکر کرد که پدر علی هم در غرفه ایستاده. هنوز چند قد...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 71
شادی زبانش خشک شده بود و نمیدانست چه بگوید. ایستاده و به زند چشم دوخته بود. انگار قفلی سنگین به پاهایش زده بودند با زنجیرهایی بر آن، که میخ زمین ایستاده بود تا شلاقهای زند بر تن و بدن بیجانش بخورد و دم نزند. او محکوم بود به این تنبیه و زمانه چادر سیاهش را بر سر او چون گردی زغال مانند مینشاند ...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 72
نازی دم اسبی زیبایی بست و بعد بالای سر گرد و بعد پخشش کرد. آرایش غلیظی هم روی صورتش داشت با آن رنگ مردمک چشمهای جذابش که میان صورتش میدرخشید. شادی اجناسش را داخل کولهاش مچاله کرد و همراه نازی در ایستگاه پیاده شد. نازی روی صندلی مسافر نشست و شادی کنارش. _چند وقته داری فروشندگی میکنی؟ _حسابش دیگ...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 73
توی قدم دومم بری و یه جورایی از زبون پسره بیرون بکشی که چقدر دوستت داره؟ حاضره پای همه چی وایسته؟ یا زود مثل گربه صفتا جا رو خالی میکنه و زرتش قمصور میشه؟ _نمیتونم بپرسم. _چرا؟ آهان فهمیدم. از این خشکاست که زود نمیگه. قطره چکونیه... اینجاست که باید از سیاستای زنونهت استفاده کنی. یکم ناز بیای، ع...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 74
در مرامش نبود که به علی زند زنگ زده یا پیام بدهد. علی اگر واقعاً خواهان او بود. هم خانهشان را بلد بود و هم میدانست موقعیت او چیست و خودش از چه موقعیتی برخوردار است. شادی میدانست که باید زمان به هر دو نفرشان بدهد تا در این مورد خوب فکر کنند. از پیش نازی که بلند شد به او گفت حتما اینکار را خواهد...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 75
شادی صورتش از عصبانیت قرمز شده بود، اما چه میتوانست در مقابل شیرین بگذارد و بر زبان بیاورد. وقتی شیرین دیگر ادامه نداد، شادی باز با کنایه گفت: _هر وقت برگشت، سریعاً به تو و متین خانتون اطلاع میدم. فعلنم برو برس به آیه و ایمان که به مامان خوبی مثل تو واقعاً احتیاج دارند. من نمیدونم اگه آبجی خوبی...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 76
زندگیش انقدر بالا و پایین داشت که دیگر دنبال التهاب دیگری نمیگشت. در خانهی عرب را پشت به خانهی آسیه کوبید تا زودتر وارد خانه شود. عرب که در را باز کرد. خود را درون خانه پرت کرد. بعد از سلام و احوالپرسی گرم از جانب خانم عرب با اضطرابی که در کوله گذاشته و با خود روی دوشش میکشید، جلوی او روی مبل...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 77
گفتم شاید راضی نباشی. گفتم حالا خودم از طرف تو ماجرا رو براش تعریف میکنم، اگه معذرت خواهیتون رو قبول کرد که هیچی. اگرم قبولم نکرد، اون وقت شمارت رو به شادی خانم میدم. _خوب کاری کردید. _بذار برم شمارش رو بیارم. شادی با دست، مانع رفتن خانم عرب شد که عرب ادامه داد: _البته اینم گفت که همشهریش یه بل...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 78
_ممنون. ولی باور کنید خانم عرب که خیلی برامون سخت بود. ترس دختر من از جنس مخالف هنوز جایی نرفته. باور میکنید با پسر بچههای هم سال خودش میجنگه؟ من میدونم که از اونام میترسه. ترسش را با جنگیدن داره نشون میده. دکترش هم همینو گفت. گفت باید بهش زمان بدم. امیدوار باشم که از ذهنش پاک بشه. بچه من او...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 79
از ته دل نفس راحتی کشید و آرزو کرد خدا کند که همیشه بچهها کودکی کنند و قاطی دنیای بزرگترها نشوند. دنیایشان خیلی ساده و زیبا بود. حیف بود که کسی ناخواسته یا خواسته این زیبایی را برهم بزند. کمی که دلش آرام گرفت بلند شد و به طرف خیابان رفت تا خود را به نزدیکترین مترو برساند. به تابلوی خیابانی که در...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان حدشکن - پارت 80
همان که پدر علی گفته بود. این آقا دنبال کسی میگشت که بتواند اعتماد کند. مغازه را نمیشد به هر کسی که از راه میرسد سپرد. ولی شادی هم هنوز مردد بود. به مترو که رسید، جنس زیادی نداشت. سوار نشد و روی یکی از صندلیها نشست. برعکس طول روز، بخت با او یار بود و زود همهاش را به فروش رساند. حالا باید راه...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
