پارت چهل و دوم :

آخه من بعضی وقتا برای سیما از زندگیم می‌گفتم و رامین که اعصاب درست و حسابی نداره و فقط منتظره تا سرم داد و هوار بکشه، البته خیلی دقیق همه چیز رو براش تعریف نمی‌کردم اما همین چند تا چیزم که گفته بودم اون روز به رخم کشید که ناراحت شدم و شاکی گفتم:
«مگه رامین با تو چه کار کرده که اینطوری میگی؟»
با این اعتراضم یدفعه هول شد و گفت: «با من!... با من کاری نکرده... ای بابا! خودت همش ازش بد میگی، Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️