حدشکن به قلم زهرا حاجیان (صحرا)
پارت چهل و هفتم :
درست مثل همین الان من که زنم و باز با این حال به فکر کار هستم تا از این روال بیرون بیام و بازم بیشتر از اون تلاش میکنم. اما رامین انگار اصلا دلش نمیخواست از تکرار زندگیش دست برداره و یکم به دور و اطرافیاش نگاه کنه.
مامانش لوسش کرده بود و هر کاری میرفت و خسته میشد، زود دل به دلش میداد و میگفت: «باشه مادر، اذیت میشی نمیخواد بری.» رامینم از خدا خواسته به ماه نکشیده میومد بیرون.
لطفا صبر کنید...
