دوست داشتی؟
رمان عاشقانه شبی که باران آمد اثر آوا موسوی

رمان شبی که باران آمد

  • به قلم آوا موسوی
  • ⏱️۱۰ ساعت و ۴۵ دقیقه ۴۶ ثانیه
  • زبان فارسی
  • 33.3K 👁
  • 602 ❤️
  • 177 💬

خلاصه رمان :

اون چیزهایی می‌بینه که بقیه قادر نیستند ببینند. چیزهایی می‌شنوه که بقیه قادر نیستند بشنوند. المیرا از جنون عبور کرده. همه تنهاش گذاشتند و اون رو داخل آسایشگاه رها کردند. حتی عزیزتریناش هم ازش ناامید شدند، چون اون قرار نیست درمان بشه. باید چی کار کنه؟ اصلا راهی هم برای نجات هست؟ شاید قراره تا ابد میون دیوارهای خاکستری آسایشگاه زندانی بمونه!

قسمتی از متن رمان شبی که باران آمد

کلید در قفل چرخاندم وارد حیاط شدم و دستی به مقنعه ام کشیدم. با دیدن کفش های اسپرت مردانه ای جلوی در خانه تعجب کردم.
این کفش ها مال هیچکدام از پسرها نبود!
شانه بالا انداختم و داخل شدم. با دیدن مردی که پشت به من روی مبل نشسته بود، بیشتر تعجب کردم.
با صدایی نه چندان بلند سلام کردم. مرد برگشت. با دیدن چهره اش جیغی از خوشحالی زدم.
_ احسان!
احسان از جا بند شد. تقریبا خودم را در آغوشش پرت کردم و از گردنش آویزان شدم. دست های مردانه اش دورم پیچیده شد و گفت:
_ خجالت بکش جغله. بزرگ تری گفتند، کوچیک تری گفتند، احسان یعنی چی؟
_ همش هشت ساله. اونقدر هم بزرگ نیستی.
با شنیدن صدای هشدارگونه مامان خندیدم و از آغوش احسان بیرون آمدم.
کنار احسان نشستم و مامان سینی چایی را روی میز گذاشت. احسان دستش را دور شانه ام حلقه کرد.
_ خب چه خبر آبجی؟
مامان با محبت لبخند زد.
_ سلامتی، تو چه طوری؟قبلا بیشتر بهمون سر می زدی.
_ ای بابا خواهر جون، کار ریخته رو سرم. یه دقیقه این مدرسه رو ول کنم، بچه ها مدرسه رو میذارن رو سرشون.
با شیطنت لبخند زدم. حرفی که می خواستم بزنم، بدجور حالش را می گرفت.
_ ببین چه قدر بدبختند که تو شدی ناظمشون.
مامان با لحنی توبیخگر صدایم کرد و احسان چشم غره ای حواله ام کرد و من فارغ و بیخیال بلند خندیدم. با سوزش ناگهانی بازویم جیغم بلند شد.
_ آخ کندی گوشتمو!
احسان لبخند عریضی زد و رو به من که داشتم بازویم را ماساژ می دادم، گفت:
_ حقته جغله.
با یک خیز خودم را روی احسان انداختم و همانطور که موهایش را می کشیدم، گفتم:
_ یه بار دیگه نشگونم بگیری، به آریان میگم.
با صدای هشدارگونه مامان خودم را جمع کردم و احسان هنوز داشت می خندید. مامان چشم غره ای به من رفت
_ خجالت بکش المیرا.
اخم کردم و مامان سرش را چرخاند و رو به احسان که هنوز می خندید، با اخم گفت:
_ تو هم نخند. این بچه رو تو خرابش کردی.
خنده احسان به طور ناگهانی بند آمد و شاکی گفت:
_ ای بابا! به من چه آخه؟
این بار من خندیدم و پیروزمندانه نگاهش کردم و مامان برای جفتمان با تاسف سر تکان داد.
تا عصر با احسان شیطنت کردیم و سر به سر مامان و الن و آرمان که سخت مشغول درس خواندن بود، گذاشتیم.
آرمان از اتاقش بیرونمان کرد و در را قفل کرد، الن هم جیغ کشان دنبال من گذاشت و من پشت سر مامان پناه گرفتم.
احسان از پشت کمر الن را گرفت و من گفتم:
_ چخه چخه، آرام حیوان.
الن پا بر زمین کوبید و جیغ کشید:
_ مامان یه چیزی بهش بگو.
_ اینجا چه خبره؟
با دیدن آریان لبخند زدم. آرش وارد خانه شد و گفت:
_ دوباره احسان اینجاست موتور این دختره راه افتاده؟
اخم کردم و برای آرش با حرص پشت چشم نازک کردم و بقیه به من خندیدند.
احسان مشغول صحبت کردن با آریان شد و آرش به طرف اتاقش رفت تا بخوابد.
کنار اپن ایستادم و پیام های تلگرامم را چک کردم. بعد از آن تلفنم را روی اپن گذاشتم و به اتاقم رفتم.
مشغول درس خواندن شدم. مدتی بود که به سختی میتوانستم تمرکز کنم این داشت آزار دهنده میشد. نمیدانم..شایددرگیری های ذهنی ام زیاد بود. قبلا این طور نبودم.
با احساس تشنگی شدید دستی به گردن خشک شده ام کشیدم و از اتاق خارج شدم. بدون معطلی به سمت آشپزخانه رفتم.
با دیدن آرش که وسط آشپزخانه ایستاده بود، جا خوردم. با کنجکاوی پشت دیوار آشپزخانه پناه گرفتم. موبایلی در دستش بود. به موبایل نگاه کردم. کم کم چشم هایم گرد شد و حیرت زده دستم را روی دهانم گذاشتم.
نه، امکان نداشت!
امکان نداشت!
وای، وای از سادگی های من!
احمق تر از من فقط و فقط خودم بودم. صدای ندا در گوشم پژواک شد
«نکنه کار آرش باشه؟»
ناباور و بهت زده نگاهش کردم. مشکل از من بود؟ چه رفتاری کرده بودم که آرش به خودش اجازه داده بود گوشی من را چک کند ؟
چه کرده بودم که برادرم، همخونم، به من شک کرده بود؟ غیر از این بود که هرگاه من را به خاطر رفت و آمدم سرزنش می کرد، احمقانه سکوت می کردم؟
ادعای مظلومیت نداشتم اما آن شب با این که همیشه دورم شلوغ بود، احساس تنهایی کردم.
آن شب با تمام وجود حس کردم مورد ظلم واقع شده ام. من دختر بی حاشیه ای بودم و به غیر از جمع خانواده شیطنت نمی کردم.
در دانشگاه حد خودم را می دانستم و جز حد نیاز با هیچ مردی سخن نمی گفتم. برایم جای سوال بود؛ مگر آرش چه اشتباهی از من دیده بود که اینگونه رفتار می کرد؟
این قصه مال دیشب و امشب نبود. دو سال بود که اینگونه شده بود. دقیقا از وقتی که وارد دانشگاه شده بودم، سختگیری های آرش شروع شد.
دلم سوخت. برادرم دلم را شکست.
این که همیشه به او صادقانه احترام می گذاشتم، دلم را سوزاند.
برادرهای من همیشه اسطوره ام بودند. حتی آرشی که بدجور دلم را سوزانده بود. آن شب آرش و هیبتش در مقابلم شکست. دیگر اسطوره ام نبود. دل چرکین شده بودم.
بغضم را فرو دادم و از آشپزخانه فاصله گرفتم.


بیشتر بخوانید
4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 606 رای
5 ★
63%
4 ★
33%
3 ★
4%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان شبی که باران آمد

  • پاییز

    0

    آوا جون جدی از زجر دادن دخترهای داستان هات لذت میبری انگار 😉 کلا دخترهای نرمالی نداری 🤨یا شر و شیطون یا افسرده ،که البته تو هر داستان هردوشون رو با هم داری 🙃 اگه شوهرم منو اون موقع ببینه فکر میکنه دیونه شدم یه بار اشک می ریزم یه بار میخندم 😂

    ۲ روز پیش
  • پاییز

    0

    طوری بود که مامانم رو به بهانه های مختلفی بیدار میکردم وقتی برق خاموش بود فکر میکردم الان اون سایه میاد دنبالم تا هشت سالگی یواشکی میرفتم تو اتاق مامان بابام که سایه نیادپیشم چندسال پیش خواهرم داشت واسه شوهرم تعریف میکرد که چقدر ترسو بودم منم دهن باز کردم گفتم جریان چی بود که با دهن باز نگاه کردن..

    ۲ روز پیش
  • پاییز

    0

    عالی بود اما من هربار که المیرا از سایه می ترسید با تپش قلب و نگرانی میخوندم ، آخه وقتی بچه بودم کابوس می دیدم دقیقا یه سایه بود که اکثر شبا با یه چاقو دنبالم می کرد یا با چیزای دیگه میگفت اگه به کسی بگی زنده ات نمی زارم منم چون خیلی سنم کم بود می ترسیدم به خانواده بگم حتی از خوابیدن می ترسیدم

    ۲ روز پیش
  • باران

    0

    داستان خیلی خوبی بود شخصیتها ،بیان جزییات . همه چی خوب بود .

    ۱ هفته پیش
  • گمنام

    0

    خیلیی عالی بود خیلی قشنگ و آموزنده بود بازم از این رمانا بنویسید

    ۱ هفته پیش
  • ھستی

    0

    بعضی جاھا معلوم نیست از زبون کی ھست

    ۳ هفته پیش
  • رستمی

    0

    با اینکه خیلی فانتزی نبود ولی عالیی بود

    ۳ هفته پیش
  • ....

    1

    پایان این رمان خوش هست؟

    ۵ ماه پیش
  • Golbarg

    1

    بله پایانش خوشه

    ۵ ماه پیش
  • کیانا

    0

    در آخر امیرعلی و المیرا بهم میرسند؟

    ۱ ماه پیش
  • کارا

    1

    با توجه به اینکه این رمان اولین رمان نویسنده قشنگمون بوده توی زمان خودش شاهکاااار بوده و حتی الان هم جذابیت خودشو داره و کسی اگه الوده به ابلیس رو بخونه متوجه میشه که چقدر قلم آوا جون قویتر و عالییی تر شده همیشه موفق باشیییییی دختر 🎀😭

    ۳ ماه پیش
  • رنیسا

    0

    واقعا رمان فوق العاده جذاب و زیبایی بود مخصوصا با شخصیت های عارفه و عرفان و احسان خیلی خندیدم😂خیلی قلم قوی ای داشت اما اون قسمت هایی که المیرا از آسایشگاه مرخص شده بود و مدام با خودش حرف میزد بنظرم برای من خسته کننده بود اما اگر اون قسمت هارو فاکتور بگیریم واقعا عالی بود.🌱🌻

    ۴ ماه پیش
  • سین

    0

    حس میکنم رمان کامل نیست مخصوصا قسمتایی که تو بیمارستان بستری بود کاملشو کجا میتونم بخونم ؟

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    واقعا رمان عالی بود توش غرق شدم اصلا از خوندنش خسته نشدم بلکه لذت بردم با یکسری از قسمت ها خندیدم و با یکسری دیگر گریه کردم مخصوصا قسمتی که ارش داشت با المیرا حرف میزد شاید تنها ایرادی که ازش میشد گرفت این بود که نبخشیدن ارش توسط المیرا یه ذره تو ذوق میزد اما در کل رمان عالی بود❤❤❤

    ۴ ماه پیش
  • Zhra

    0

    خیلی دوسش داشتمم🥹

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه کمالی

    1

    خوب بود مخصوصا آخر هاش ولی خیلی در مباحث روان شناسی غرق شده بود

    ۴ ماه پیش
  • فیوزپفیوز

    1

    این رمان عشقه عشقققققق عاشقش شدممممم

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️