رمان شبی که باران آمد
- به قلم آوا موسوی
- ⏱️۱۰ ساعت و ۴۵ دقیقه ۴۶ ثانیه
- 10.7K 👁
- 172 ❤️
- 67 💬
اون چیزهایی میبینه که بقیه قادر نیستند ببینند. چیزهایی میشنوه که بقیه قادر نیستند بشنوند. المیرا از جنون عبور کرده. همه تنهاش گذاشتند و اون رو داخل آسایشگاه رها کردند. حتی عزیزتریناش هم ازش ناامید شدند، چون اون قرار نیست درمان بشه. باید چی کار کنه؟ اصلا راهی هم برای نجات هست؟ شاید قراره تا ابد میون دیوارهای خاکستری آسایشگاه زندانی بمونه!
این کفش ها مال هیچکدام از پسرها نبود!
شانه بالا انداختم و داخل شدم. با دیدن مردی که پشت به من روی مبل نشسته بود، بیشتر تعجب کردم.
با صدایی نه چندان بلند سلام کردم. مرد برگشت. با دیدن چهره اش جیغی از خوشحالی زدم.
_ احسان!
احسان از جا بند شد. تقریبا خودم را در آغوشش پرت کردم و از گردنش آویزان شدم. دست های مردانه اش دورم پیچیده شد و گفت:
_ خجالت بکش جغله. بزرگ تری گفتند، کوچیک تری گفتند، احسان یعنی چی؟
_ همش هشت ساله. اونقدر هم بزرگ نیستی.
با شنیدن صدای هشدارگونه مامان خندیدم و از آغوش احسان بیرون آمدم.
کنار احسان نشستم و مامان سینی چایی را روی میز گذاشت. احسان دستش را دور شانه ام حلقه کرد.
_ خب چه خبر آبجی؟
مامان با محبت لبخند زد.
_ سلامتی، تو چه طوری؟قبلا بیشتر بهمون سر می زدی.
_ ای بابا خواهر جون، کار ریخته رو سرم. یه دقیقه این مدرسه رو ول کنم، بچه ها مدرسه رو میذارن رو سرشون.
با شیطنت لبخند زدم. حرفی که می خواستم بزنم، بدجور حالش را می گرفت.
_ ببین چه قدر بدبختند که تو شدی ناظمشون.
مامان با لحنی توبیخگر صدایم کرد و احسان چشم غره ای حواله ام کرد و من فارغ و بیخیال بلند خندیدم. با سوزش ناگهانی بازویم جیغم بلند شد.
_ آخ کندی گوشتمو!
احسان لبخند عریضی زد و رو به من که داشتم بازویم را ماساژ می دادم، گفت:
_ حقته جغله.
با یک خیز خودم را روی احسان انداختم و همانطور که موهایش را می کشیدم، گفتم:
_ یه بار دیگه نشگونم بگیری، به آریان میگم.
با صدای هشدارگونه مامان خودم را جمع کردم و احسان هنوز داشت می خندید. مامان چشم غره ای به من رفت
_ خجالت بکش المیرا.
اخم کردم و مامان سرش را چرخاند و رو به احسان که هنوز می خندید، با اخم گفت:
_ تو هم نخند. این بچه رو تو خرابش کردی.
خنده احسان به طور ناگهانی بند آمد و شاکی گفت:
_ ای بابا! به من چه آخه؟
این بار من خندیدم و پیروزمندانه نگاهش کردم و مامان برای جفتمان با تاسف سر تکان داد.
تا عصر با احسان شیطنت کردیم و سر به سر مامان و الن و آرمان که سخت مشغول درس خواندن بود، گذاشتیم.
آرمان از اتاقش بیرونمان کرد و در را قفل کرد، الن هم جیغ کشان دنبال من گذاشت و من پشت سر مامان پناه گرفتم.
احسان از پشت کمر الن را گرفت و من گفتم:
_ چخه چخه، آرام حیوان.
الن پا بر زمین کوبید و جیغ کشید:
_ مامان یه چیزی بهش بگو.
_ اینجا چه خبره؟
با دیدن آریان لبخند زدم. آرش وارد خانه شد و گفت:
_ دوباره احسان اینجاست موتور این دختره راه افتاده؟
اخم کردم و برای آرش با حرص پشت چشم نازک کردم و بقیه به من خندیدند.
احسان مشغول صحبت کردن با آریان شد و آرش به طرف اتاقش رفت تا بخوابد.
کنار اپن ایستادم و پیام های تلگرامم را چک کردم. بعد از آن تلفنم را روی اپن گذاشتم و به اتاقم رفتم.
مشغول درس خواندن شدم. مدتی بود که به سختی میتوانستم تمرکز کنم این داشت آزار دهنده میشد. نمیدانم..شایددرگیری های ذهنی ام زیاد بود. قبلا این طور نبودم.
با احساس تشنگی شدید دستی به گردن خشک شده ام کشیدم و از اتاق خارج شدم. بدون معطلی به سمت آشپزخانه رفتم.
با دیدن آرش که وسط آشپزخانه ایستاده بود، جا خوردم. با کنجکاوی پشت دیوار آشپزخانه پناه گرفتم. موبایلی در دستش بود. به موبایل نگاه کردم. کم کم چشم هایم گرد شد و حیرت زده دستم را روی دهانم گذاشتم.
نه، امکان نداشت!
امکان نداشت!
وای، وای از سادگی های من!
احمق تر از من فقط و فقط خودم بودم. صدای ندا در گوشم پژواک شد
«نکنه کار آرش باشه؟»
ناباور و بهت زده نگاهش کردم. مشکل از من بود؟ چه رفتاری کرده بودم که آرش به خودش اجازه داده بود گوشی من را چک کند ؟
چه کرده بودم که برادرم، همخونم، به من شک کرده بود؟ غیر از این بود که هرگاه من را به خاطر رفت و آمدم سرزنش می کرد، احمقانه سکوت می کردم؟
ادعای مظلومیت نداشتم اما آن شب با این که همیشه دورم شلوغ بود، احساس تنهایی کردم.
آن شب با تمام وجود حس کردم مورد ظلم واقع شده ام. من دختر بی حاشیه ای بودم و به غیر از جمع خانواده شیطنت نمی کردم.
در دانشگاه حد خودم را می دانستم و جز حد نیاز با هیچ مردی سخن نمی گفتم. برایم جای سوال بود؛ مگر آرش چه اشتباهی از من دیده بود که اینگونه رفتار می کرد؟
این قصه مال دیشب و امشب نبود. دو سال بود که اینگونه شده بود. دقیقا از وقتی که وارد دانشگاه شده بودم، سختگیری های آرش شروع شد.
دلم سوخت. برادرم دلم را شکست.
این که همیشه به او صادقانه احترام می گذاشتم، دلم را سوزاند.
برادرهای من همیشه اسطوره ام بودند. حتی آرشی که بدجور دلم را سوزانده بود. آن شب آرش و هیبتش در مقابلم شکست. دیگر اسطوره ام نبود. دل چرکین شده بودم.
بغضم را فرو دادم و از آشپزخانه فاصله گرفتم.
برزه
0سلام و خداقوت خدمت نویسنده محترم واقعا رمان خوبی بود و مخصوصا اینکه سعی شده که به اطلاعات مخاطبین هم چیزی افزوده بشه به نظرم عالیه👏🌹
۲ هفته پیشRaha
0خیلییی رمان فوق العاده ای بود😍 با مشکلات المیرا گریه کردم و با خوشحالی هاش، خوشحال شدم🥲 ممنونم از نویسنده این رمان که این حس رو به ما انتقال داد، عالی بود، خسته نباشید واقعااا🫂 حتمااا پیشنهاد میکنم بخونید👌🏻🎀
۲ هفته پیشثریا
0چقدر کتاب جالب وآموزنده وعاشقانه به معنی واقعی هستش وخیلی از خوندنش لذت بردم واز سرکار خانم *** بسیار سپاسگزارم وبرایشان آرزوی موفقیتهای روز افزون دارم.
۲ هفته پیشمهسا
0با سلام و عرض خسته نباشید به شما نویسنده این رمان زیبا واقعا رمان بسیار زبیا وآموزنده بود من واقعا ممنونم ولی کاشک اینقدر زندگی آرش و عرفان تلخ تمام نمی شد ولی خیلی اموزنده و زیبا بود ممنون
۳ هفته پیشرها _وفا
0عالی بود .خسته نباشید .
۴ هفته پیشساحره
1مثل بقیه رمان هاتون عالی بود خسته نباشید
۱ ماه پیشمژی
0عالی بود واقعا خسته نباشید به شما
۱ ماه پیشKiana
0اولش فکر نمیکردم بتونم ادامش بدم ولی خوشحالم که تا انتها خوندم و عاشقش شدم
۲ ماه پیشآلین
0سلام . ممنون بابت رمان زیباتون .یکی از نزدیکان من هم بیماری پارانوئید داره واقعا با همچین کسانی زندگی خیلی سخته
۲ ماه پیشمهری
0من همه رمان هاتون رو خوندم و تک تکشون رو دوست داشتم امیدوارم رمان های بیشتری از شما ببینم
۲ ماه پیشHamta
2مثل همیشه عالی بود با وجود اینکه رمان تا حدودی غمگین بود ولی من با شیطنت های احسان واقعاً از ته دل خندیدم خیلی ممنون از آوا جوووون بابت چنین رمان های زیبا😘
۲ ماه پیشسمیه
2چه لحظاتی که به همراه المیرا باهاش گریه کردم و به همراه خنده هاش باهاش خندیدم رمان خوبی بود
۲ ماه پیشماهی
2خیلی قشنگ بود خدا قوت
۲ ماه پیشهانی
2رمان خوبی خسته نباشی نویسنده جان من چندتا از داستان های شما رو خوندم و تنها نقصی که میتونم بگم قلمتون داره این هست که صحنه های عاشقانه توی داستان نسبت به این همه پارت خیلییی کمه و بیشتر به چیزای کم اهمیت تر پرداخته میشه
۲ ماه پیش
-
آدرس وبسایت شخصی https://t.me/+iinE89QVRrowYzJk -
صفحه اینستاگرام نویسنده AVA_MOUSAVI_2004 -
آیدی تلگرامی نویسنده Ava_mousavi@ -
ارتباط از طریق واتس اپ ثبت نشده است.
♡♡♡
0خیلییی قشنگ بود🥺❤