دوست داشتی؟
رمان عاشقانه شبی که باران آمد اثر آوا موسوی

رمان شبی که باران آمد

  • به قلم آوا موسوی
  • ⏱️۱۰ ساعت و ۴۵ دقیقه ۴۶ ثانیه
  • زبان فارسی
  • 30.2K 👁
  • 515 ❤️
  • 167 💬

خلاصه رمان عاشقانه شبی که باران آمد

اون چیزهایی می‌بینه که بقیه قادر نیستند ببینند. چیزهایی می‌شنوه که بقیه قادر نیستند بشنوند. المیرا از جنون عبور کرده. همه تنهاش گذاشتند و اون رو داخل آسایشگاه رها کردند. حتی عزیزتریناش هم ازش ناامید شدند، چون اون قرار نیست درمان بشه. باید چی کار کنه؟ اصلا راهی هم برای نجات هست؟ شاید قراره تا ابد میون دیوارهای خاکستری آسایشگاه زندانی بمونه!

قسمتی از متن رمان شبی که باران آمد

کلید در قفل چرخاندم وارد حیاط شدم و دستی به مقنعه ام کشیدم. با دیدن کفش های اسپرت مردانه ای جلوی در خانه تعجب کردم.
این کفش ها مال هیچکدام از پسرها نبود!
شانه بالا انداختم و داخل شدم. با دیدن مردی که پشت به من روی مبل نشسته بود، بیشتر تعجب کردم.
با صدایی نه چندان بلند سلام کردم. مرد برگشت. با دیدن چهره اش جیغی از خوشحالی زدم.
_ احسان!
احسان از جا بند شد. تقریبا خودم را در آغوشش پرت کردم و از گردنش آویزان شدم. دست های مردانه اش دورم پیچیده شد و گفت:
_ خجالت بکش جغله. بزرگ تری گفتند، کوچیک تری گفتند، احسان یعنی چی؟
_ همش هشت ساله. اونقدر هم بزرگ نیستی.
با شنیدن صدای هشدارگونه مامان خندیدم و از آغوش احسان بیرون آمدم.
کنار احسان نشستم و مامان سینی چایی را روی میز گذاشت. احسان دستش را دور شانه ام حلقه کرد.
_ خب چه خبر آبجی؟
مامان با محبت لبخند زد.
_ سلامتی، تو چه طوری؟قبلا بیشتر بهمون سر می زدی.
_ ای بابا خواهر جون، کار ریخته رو سرم. یه دقیقه این مدرسه رو ول کنم، بچه ها مدرسه رو میذارن رو سرشون.
با شیطنت لبخند زدم. حرفی که می خواستم بزنم، بدجور حالش را می گرفت.
_ ببین چه قدر بدبختند که تو شدی ناظمشون.
مامان با لحنی توبیخگر صدایم کرد و احسان چشم غره ای حواله ام کرد و من فارغ و بیخیال بلند خندیدم. با سوزش ناگهانی بازویم جیغم بلند شد.
_ آخ کندی گوشتمو!
احسان لبخند عریضی زد و رو به من که داشتم بازویم را ماساژ می دادم، گفت:
_ حقته جغله.
با یک خیز خودم را روی احسان انداختم و همانطور که موهایش را می کشیدم، گفتم:
_ یه بار دیگه نشگونم بگیری، به آریان میگم.
با صدای هشدارگونه مامان خودم را جمع کردم و احسان هنوز داشت می خندید. مامان چشم غره ای به من رفت
_ خجالت بکش المیرا.
اخم کردم و مامان سرش را چرخاند و رو به احسان که هنوز می خندید، با اخم گفت:
_ تو هم نخند. این بچه رو تو خرابش کردی.
خنده احسان به طور ناگهانی بند آمد و شاکی گفت:
_ ای بابا! به من چه آخه؟
این بار من خندیدم و پیروزمندانه نگاهش کردم و مامان برای جفتمان با تاسف سر تکان داد.
تا عصر با احسان شیطنت کردیم و سر به سر مامان و الن و آرمان که سخت مشغول درس خواندن بود، گذاشتیم.
آرمان از اتاقش بیرونمان کرد و در را قفل کرد، الن هم جیغ کشان دنبال من گذاشت و من پشت سر مامان پناه گرفتم.
احسان از پشت کمر الن را گرفت و من گفتم:
_ چخه چخه، آرام حیوان.
الن پا بر زمین کوبید و جیغ کشید:
_ مامان یه چیزی بهش بگو.
_ اینجا چه خبره؟
با دیدن آریان لبخند زدم. آرش وارد خانه شد و گفت:
_ دوباره احسان اینجاست موتور این دختره راه افتاده؟
اخم کردم و برای آرش با حرص پشت چشم نازک کردم و بقیه به من خندیدند.
احسان مشغول صحبت کردن با آریان شد و آرش به طرف اتاقش رفت تا بخوابد.
کنار اپن ایستادم و پیام های تلگرامم را چک کردم. بعد از آن تلفنم را روی اپن گذاشتم و به اتاقم رفتم.
مشغول درس خواندن شدم. مدتی بود که به سختی میتوانستم تمرکز کنم این داشت آزار دهنده میشد. نمیدانم..شایددرگیری های ذهنی ام زیاد بود. قبلا این طور نبودم.
با احساس تشنگی شدید دستی به گردن خشک شده ام کشیدم و از اتاق خارج شدم. بدون معطلی به سمت آشپزخانه رفتم.
با دیدن آرش که وسط آشپزخانه ایستاده بود، جا خوردم. با کنجکاوی پشت دیوار آشپزخانه پناه گرفتم. موبایلی در دستش بود. به موبایل نگاه کردم. کم کم چشم هایم گرد شد و حیرت زده دستم را روی دهانم گذاشتم.
نه، امکان نداشت!
امکان نداشت!
وای، وای از سادگی های من!
احمق تر از من فقط و فقط خودم بودم. صدای ندا در گوشم پژواک شد
«نکنه کار آرش باشه؟»
ناباور و بهت زده نگاهش کردم. مشکل از من بود؟ چه رفتاری کرده بودم که آرش به خودش اجازه داده بود گوشی من را چک کند ؟
چه کرده بودم که برادرم، همخونم، به من شک کرده بود؟ غیر از این بود که هرگاه من را به خاطر رفت و آمدم سرزنش می کرد، احمقانه سکوت می کردم؟
ادعای مظلومیت نداشتم اما آن شب با این که همیشه دورم شلوغ بود، احساس تنهایی کردم.
آن شب با تمام وجود حس کردم مورد ظلم واقع شده ام. من دختر بی حاشیه ای بودم و به غیر از جمع خانواده شیطنت نمی کردم.
در دانشگاه حد خودم را می دانستم و جز حد نیاز با هیچ مردی سخن نمی گفتم. برایم جای سوال بود؛ مگر آرش چه اشتباهی از من دیده بود که اینگونه رفتار می کرد؟
این قصه مال دیشب و امشب نبود. دو سال بود که اینگونه شده بود. دقیقا از وقتی که وارد دانشگاه شده بودم، سختگیری های آرش شروع شد.
دلم سوخت. برادرم دلم را شکست.
این که همیشه به او صادقانه احترام می گذاشتم، دلم را سوزاند.
برادرهای من همیشه اسطوره ام بودند. حتی آرشی که بدجور دلم را سوزانده بود. آن شب آرش و هیبتش در مقابلم شکست. دیگر اسطوره ام نبود. دل چرکین شده بودم.
بغضم را فرو دادم و از آشپزخانه فاصله گرفتم.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان شبی که باران آمد
  • سین

    0

    حس میکنم رمان کامل نیست مخصوصا قسمتایی که تو بیمارستان بستری بود کاملشو کجا میتونم بخونم ؟

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه

    0

    واقعا رمان عالی بود توش غرق شدم اصلا از خوندنش خسته نشدم بلکه لذت بردم با یکسری از قسمت ها خندیدم و با یکسری دیگر گریه کردم مخصوصا قسمتی که ارش داشت با المیرا حرف میزد شاید تنها ایرادی که ازش میشد گرفت این بود که نبخشیدن ارش توسط المیرا یه ذره تو ذوق میزد اما در کل رمان عالی بود❤❤❤

    ۱ هفته پیش
  • Zhra

    0

    خیلی دوسش داشتمم🥹

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه کمالی

    1

    خوب بود مخصوصا آخر هاش ولی خیلی در مباحث روان شناسی غرق شده بود

    ۳ هفته پیش
  • فیوزپفیوز

    0

    این رمان عشقه عشقققققق عاشقش شدممممم

    ۳ هفته پیش
  • ....

    1

    پایان این رمان خوش هست؟

    ۴ هفته پیش
  • Golbarg

    0

    بله پایانش خوشه

    ۴ هفته پیش
  • M.E

    0

    رمان قشنگی بود. خیلی خوب نوشته شده. شخصیت ها هم عالی بودن.

    ۴ هفته پیش
  • nrs

    0

    قلم قوی داشت قشنگ بود من شخصیت امیر علی رو خیلی دوست داشتم

    ۴ هفته پیش
  • عشق رمان

    0

    عاشق شخصیت احسان و عارفه و عرفان شدم 😭🎀🤣عالی بودی نویسنده جونی بوس💘✨

    ۱ ماه پیش
  • سحر

    0

    واقعا نمی دونم هیچ ایرادی بگیرم ازش شاهکار بود طوری که اصلا دوست نداشتم تموم بشه 💔 این جور رمان های روانشناسی خیلی دوست دارم به من معرفی کنید دوستان 👍🏻

    ۱ ماه پیش
  • یاس

    0

    جالب بود : آدم هایِ نرسیدن ...! :))))

    ۱ ماه پیش
  • Erica

    1

    قلمتتت واقعا از قبل خیلی بهتر شده به عنوان اولین کارت واقعا عالی بوددد

    ۱ ماه پیش
  • شیدا

    0

    رمان قشنگی بود و اطلاعاتی که در مورد بیماران روان پریش داد جالب بود و المیرا خیلی با خودش حرف میزد که خواننده رو خسته میکرد و بعضی جاها هم از کلمات تکراری زیاد استفاده شده بود در کل خوب بود پیشنهاد میکنم رمان هیچ کسان پادشاه رو بخونید

    ۱ ماه پیش
  • رویا

    1

    یه ایراد هایی جزیی داشت ولی برای اولین رمان عالی بود،اونجایی که روز خواستگاری المیرا دایش احسان گوش وایساده بود از خنده روده بر شدم

    ۱ ماه پیش
  • نهان

    2

    بنظرم برای اولین بار مخصوصا تو اون زمان بدون هیچ فیلم آموزشی عالی بود.✨️

    ۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!