دوست داشتی؟
رمان یک شبانه روز اثر mahtabi_22

رمان یک شبانه روز

  • به قلم mahtabi_22
  • ⏱️۵ ساعت و ۱۶ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 69K 👁
  • 58 ❤️
  • 50 💬

خلاصه رمان :

رمان در مورد دختر چهارده ساله ای هستش که یک روز تمام از خونه فرار می کنه ، اتفاقاتی که توی این یک روز فرار کردنش توی انزلی براش پیش میاد ، توی این رمان شرح داده میشه ….

قسمتی از متن رمان یک شبانه روز

نه آنها که پدر و مادرش نبودند.
آن ها فقط پرویز و ماهرخ بودند.
آن ها فقط به او پناه داده بودند.
چون او پرورشگاهی بود، آنها به او ترحم کرده بودند.
از آن بدتر! آن ها حقیقت را از او پنهان کرده بودند. به او نگفته بودند که پدر و مادر واقعی اش نیستند. او باید خودش تصمیم می گرفت تا با چه کسانی زندگی کند. نه این که او را مجبور به زندگی با پرویز و ماهرخ کنند. دیگر زمان دست دست کردن نبود. او باید همین امشب از خانه فرار می کرد. باید به دنبال پدر و مادر واقعی اش می رفت. چقدر خوب بود اگر همین حالا از مطب خارج می شد. نگاهی به منشی جوان کرد که با کنجکاوی براندازش می کرد.
نه...
بهتر بود عجله نکند. همه ی وسایلهای مورد نیازش داخل خانه بود، دفترچه ی حسابش که هر ماه پدرش مبلغ قابل توجه ای به حسابش واریز می کرد، لباس های رنگ و وارنگش، و از همه مهمتر شنل مشکی رنگ حاج خانم نور،
همان شنلی که حاج خانم نور به او بخشیده بود، یک ماه قبل از مرگش...
و بهاره جانش به جان آن شنل بسته بود. از آن شنل مشکی هنوز هم بوی تن حاج خانم نور، به مشام می رسید.
بدون آن شنل که اصلا از آن خانه بیرون نمی رفت.
پس بهتر بود عجله نکند. امشب همه ی وسایل هایش را جمع می کرد و در کولی پشتی اش می چپاند. همان کوله پشتی کوه نوردی اش...
شنل را هم می پوشید، هوا کم کم وارد سرمای آبان ماه می شد. آن وقت با خیال راحت و جیب پر پول از خانه فرار می کرد. آن وقت طعم آزادی را می چشید و به دنبال پدر و مادر واقعی اش می رفت. مانی هم به او کمک می کرد. دیگر کسی نبود تا برای هر مسئله ی کوچک و بزرگی او را مورد مواخذه قرار دهد. قید درس و مدرسه را هم می زد.
او جیب هایش پر از پول بود.
درس و مدرسه به چه دردش می خورد؟
او مانی را داشت.
او شنل حاج خانم نور را داشت.
حاج خانم نور...
حاج خانم نور مهربان که او را تنها گذاشته بود
حاج خانم نور مهربان بی معرفت... دو سال بود که او را تنها گذاشته بود.
چقدر دلش برای حاج خانم نور تنگ شده بود،
چقدر...
بهاره نفس عمیق کشید و به ساعت روی دیوار نگاه کرد. ساعت هفت شب بود. به در بسته ی اتاق مشاوره چشم دوخت، و با خودش فکر کرد که آن سه نفر چقدر با یکدیگر صحبت می کنند. از هر سه نفرشان بیزار بود. این بار چشم چرخاند و نگاه کنجکاو منشی جوان را غافلگیر کرد که روی پاهای برهنه و تپلش می چرخید. موقعیت خوبی نصیبش شده بود تا ناراحتی اش را بر سر کسی خالی کند. با قیافه ی حق به جانب رو به منشی کرد:
«چیِ؟ نگاه دارم؟»
منشی جوان جا خورد و خودش را جمع و جور کرد و نگاهش را روی صفحه ی مانیتور ثابت نگه داشت. بهاره خیال نداشت کوتاه بیاید:
«به جای این که من و نگاه کنی، برو خودت و تو آینه نگاه کن تا خسته نشی»
باز هم منشی جوان چیزی نگفت. بهاره ته دلش خنک شد.
روانشناس رو به پرویز کرد و گفت:
«پس تصمیمتون جدیِ، درستِ؟»
پرویز سری تکان داد و گفت:
«آره، جدی، بزارین یک شبانه روز این دختر بیرون از خونه بودن و تجربه کنه»
ماهرخ هم چنان اشک می ریخت و به پرویز نگاه می کرد. روانشناس لب هایش را به هم فشرد و سری تکان داد و گفت:
«آقای حکمت، خوب گوش کنین ببینین چی می گم، اول مطمئن بشین که آقای بهزاد همکاری می کنه، بعد از اون این کارو انجام بدین، نظر من اینِ که بهاره صبح زود خونه رو ترک کنه، تا بتونه یه کم با محیطی که به قصد فرار توش قدم می ذاره آشنا بشه، معمولا برای یک دختر نوجوون چهارده ساله شب ترسناک ترِ، آقای بهزاد باید به طور نامحسوس پا به پای بهاره همه جا بره، خیلی مراقب باشین، باور کنین من همین الانم که دارم این حرف ها رو می زنم ته دلم یه جوریِ، اصلا به آقای بهزاد بگین در صورت تمایل برای همکاری تشریف بیارن این جا تا بهشون بگم چی کار کنن، بهاره به هیچ عنوان نباید وارد خونه ی هیچ فرد غریبه ای بشه، تاکید می کنم هیچ فرد غریبه ای، از آقای بهزاد مطمئن باشین و بعد این کار و انجام بدین»
ماهرخ با ناراحتی رو به روانشناس کرد:
«خانم پس شما هم بالاخره موافقت کردین؟»
روانشناس بلافاصله گفت:
«نه من هنوزم می گم که موافق نیستم، اما اگه شما حریف شوهرتون می شین، منم حریفش می شم»
پرویز مداخله کرد:
«لازمِ این بچه یه مقدار سختی بکشه تا قدر عافیت و بدونه»
روانشناس آخرین تلاشش را کرد:
«می تونیم به جای این کار، ببریمش بهزیستی تا وضعیت دخترها و پسرهای فراری رو از نزدیک ببینه، حتی می تونیم عکس های اونا رو نشونش بدیم تا بدونه چه وضعیتی دارن»
پرویز چانه بالا انداخت:
«نه خانم، نه، اگه به عکس و از نزدیک دیدن بود که این بچه تا الان باید اوضاعش بهتر می شد، من می خوام این بچه خودش تجربه کنه، می خوام بدونه پدر و مادر بودن فقط به تولید بچه و زایمان نیست، به اون عشق و علاقه ایِ که ما براش کم نذاشتیم، می خوام بفهمه که ما فرقی با پدر و مادرهای واقعی نداریم»
روانشناس چند لحظه سکوت کرد و در جواب پرویز گفت:
«باشه آقای حکمت، ولی شما رو بخدا حواستون باشه، این آقای بهزاد چند سالشِ؟»
-:«جوونِ، سی، سی و دو سالشِ»
-:«واقعا می تونه کمکمون کنه؟»
-:«آره می تونه، مطمئن باشین»
-:«خیلی خوب، فقط امیدوارم همه چیز خوب پیش بره، همتون باید گوش به زنگ باشین»
پرویز لبخند بی جانی زد و به همسرش نگاه کرد. رنگ از روی ماهرخ پریده بود، پرویز با دیدن چهره ی بی رمق همسرش، دلش گرفت. دستش را روی شانه ی ماهرخ گذاشت و گفت:
«قول می دم سالم بره و برگرده»
چند قطره اشک از جشم ماهرخ چکید. با بغض گفت:
«بگو به روح حاج خانم نور، سالم بر می گرده»
پرویز نفس عمیق کشید و گفت:
«به روح حاج خانم نور سالم برش می گردونم...»
بهاره با دیدن پرویز و ماهرخ که از اطاق مشاوره خارج شدند، با حرص از روی مبل قهوه ای رنگ بلند شد و گفت:
«چه عجب، چونه زدن هاتون تموم شد؟»
پرویز بی توجه به نگاه متعجب مراجعه کننده ای که تازه وارد مطب شده بود، در جواب بهاره گفت:
«زود باش بریم»
بهاره با سرکشی جواب داد:


بیشتر بخوانید
4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 58 رای
5 ★
64%
4 ★
33%
3 ★
3%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان یک شبانه روز

  • ریحانه

    0

    قشنگو آموزنده بود ...

    ۷ ماه پیش
  • محدثه

    0

    سوتی ک داشت دختر ۱۴ ساله کارت ملی داشت.. و اینکه کجا یه شبانه روز بیرون بود از پنج صبح بیرون بود تا اخر شب یکمم کشش داده بودن ولی پیامی ک رسوند خیلی خوب بود

    ۷ ماه پیش
  • رستا

    7

    مگه هر دختری ک کوله پشتی داره فراریه یا دختر خوبی نیساصن دلش میخاد بد بپوشه چ ربطی داره ک بهش بگن فراری درسته این دختر فرار کرده بودولی دلیل نمیشه هرکی تو خیابون کوله داشت فراری باشه خ حرص دراربود😐

    ۴ سال پیش
  • محدثه

    0

    خو توی شهر کوله کوه نوردی نمیندازن برا اون و سر وضع بهم ریخته میفهمن

    ۷ ماه پیش
  • Sara

    0

    رمان خوب و آموزنده ای بود ارزش خوندن داشت ولی من فکر کردم که شاکری با بهاره ازدواج میکنه که متوجه شدم رمان تموم شد🤌😐

    ۹ ماه پیش
  • ازیتا

    3

    خوب بود ارزش خوندن رو دادشت دست نویسندش درد نکنه م فق باشید

    ۳ سال پیش
  • Nothing

    2

    خیلی خیلی داستان زیبا، واقع بینانه و آموزنده ای داشت از خط به خطش لذت بردم. واقعا ارزش خوندن داره. کاش واقعا بچه های فراری آگاه باشن و فکر نکنن که بیرون گل و بلبله. هیچ جا خونه خود آدم نمیشه...

    ۳ سال پیش
  • مهلا

    13

    من یع سوال دارم؟ کجای این رمان عاشقانه بود...؟

    ۵ سال پیش
  • دلیار

    4

    خوب مگه فقط عشق جنس مخالف داریم؟عاشقانه منظورش این بود که عشق ماهرخ به بهار.

    ۳ سال پیش
  • ᬊᬁᴺᴱᴳᴵᴺ

    2

    رمان بدی نبود اما یکم زیادی بچگانه بود دختره بی دلیل از خونه فراری شدمیتونس عاشقانه هم بشه مثلا شاکری سن دختره هم خیلی کم بودیکم میتونست هیجانی ترباشه

    ۴ سال پیش
  • saba

    5

    دلم ب حال اونایی سوخت که بهزاد وشاکری نداشتن که تعقیبشون کنه

    ۴ سال پیش
  • پریسا

    1

    جالب بود من از دیدگاه و قلم قوی نویسنده خوشم اومد ممنون😍😍

    ۵ سال پیش
  • ....

    14

    چرا یه سریاتون نمیخواین با واقعیت زندگی روبه رو بشید؟؟؟همش میخواین رمان کلکلی یا عاشقانه بخونید داریم تو این دنیا که به خاطر اینکه بچه ی اون خانواده نبودن از خونه فرار کردن و پشیمون شدن یا بدبخت شدن

    ۵ سال پیش
  • ....

    8

    عالی بود اینایی ک میگن بده چون به رمانای عاشقانه ابکی و طنز عادت کردن محشر بود

    ۵ سال پیش
  • گل رز

    30

    مگه میشه دختر 14 ساله کارت ملی داشته باشه من18 سالمه هنوز کارت ملی ندارم 😂

    ۵ سال پیش
  • کوثر

    4

    اصلا ب نظرم قشنگ نبود فقط وقت گرفت

    ۵ سال پیش
  • !ب ط چ...؟

    6

    خیلی چرته ا نظر م این دخدره چارده سالش بد کارت ملی دره؟! بعضی تیکه هاش بیخود

    ۵ سال پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️