حافظه ی روشن آب به قلم رویا ملکی نسب
پارت دویست و دوازده :
صدای آشنای مرد افکارش را پس زد و از جا پراندش. به جمشید نگاه کرد. پیر و فرتوت گشته بود و متکی به عصا و مثل سابق خوش پوش. با نگاهی پرغرور و موهای حجیم و یک دست سفید. نگاه متحیرش
همگام جمشید شد و پای پنجره رفت. صدایش سخت به گوشش رسید: تو!
_ پیر نشدی. انگار روزگار چندان بهت سخت نگرفته!
اخم به صورت فریبا نشست. از طرز نگاه و حرفش خوشش نیامد. حس خوبی به حضور ناگهانی اش نداشت: برو بیرون!
مطالعهی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

هدی
0بیچاره فریبا که انقدر از دست جمشید زجر کشید ولی آفرین بهش که انقدر خوب جوابشو داد دلم خنک شد