حافظه ی روشن آب به قلم رویا ملکی نسب
پارت دویست و یازده :
هرمز روی صندلی جای گرفت و میعاد بی فوت وقت پرسید: چی شد؟
هرمز عکس ها را مقابل چشمانش گرفت. یک به یک همه را رد و روی نزدیک ترین و واضح ترینش زوم کرد. مهلا بود همراه یک زن در زوایای مختلف. چهرۀ زن در عکس آخر شفاف و عیان بود. خودش بود؛ پرستار متواری.
_ خود ناکسشه؟
میعاد پیروزمند و حرصی مشت به فرمان کوبید: خود لعنتیشه. خونهش کدومه؟
انگشت هرمز چند خانه دورتر و دروازۀ رنگ پریدۀ ط

لطفا صبر کنید...

هدی
0یا خدا گفتم جمشید بی کار نمیمونه خدا به خیر کنه