پارت دویست و یازده :

هرمز روی صندلی جای گرفت و میعاد بی فوت وقت پرسید: چی شد؟
هرمز عکس ها را مقابل چشمانش گرفت. یک به یک همه را رد و روی نزدیک ترین و واضح ترینش زوم کرد. مهلا بود همراه یک زن در زوایای مختلف. چهرۀ زن در عکس آخر شفاف و عیان بود. خودش بود؛ پرستار متواری.
_ خود ناکسشه؟
میعاد پیروزمند و حرصی مشت به فرمان کوبید: خود لعنتیشه. خونه‌ش کدومه؟
انگشت هرمز چند خانه دورتر و دروازۀ رنگ پریدۀ ط

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • هدی

    0

    یا خدا گفتم جمشید بی کار نمیمونه خدا به خیر کنه

    ۹ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    🥺🥺🥺

    ۹ ماه پیش
کپی شد!