پارت صد و سی و پنجم :

گندم


تقلا می‌کردم از دستش جدا شم اما لعنتی، زورش خیلی زیاد بود. با قدم‌های تند از پله‌ها پایین رفتیم و از باغِ بزرگ عمارت گذشتیم. منو روی صندلی جلوی ماشین پرت کرد و قفل رو زد.
خودش هم نشست و بدون حرف روشن کرد و پاش رو، روی گاز فشار داد و دنده عقب گرفت. مهیار داشت به سمتمون می‌اومد که ماشین با صدای بدی از جا کنده شد و سنگریزه‌های توی حیاط صدای وحشتناکش رو تشدید کردن.
آب ده

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت پرهام در رمان گورستان پرهام
تصویر شخصیت پردیس در رمان گورستان پردیس
تصویر شخصیت پدرام در رمان گورستان پدرام
تصویر شخصیت گندم در رمان گورستان گندم
تصویر شخصیت مهیار در رمان گورستان مهیار
آخرین نظرات ارسال شده
  • رایکا

    1

    وای صبا تروخدا پارت هدیه، هی دارم تو خماری میمونم روزی هزار بار چک میکنم اپو..پارت هدیه تروخداا

    ۷ ساعت پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    چشم، گذاشتم

    ۵ ساعت پیش
  • کیانا

    0

    مرسی همه ی نوشته هات عالین😍

    ۳ ساعت پیش
  • بی نام

    2

    خیلی نمی دونم چی بگم

    ۷ ساعت پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    چرااا؟؟😄

    ۵ ساعت پیش
  • بی نام

    0

    پارت عالی بود از اون نظر آدم مست باشه بازم بتونه از اون همه آدم کسی که دوسش داره رو بیا ره بیرون دگه من چیزی ندارم بگم

    ۴ ساعت پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    آره درسته، پدرام بنده خدا زیادی پوستش تو بدبختی کلفت شده😅😅

    ۴ ساعت پیش
  • Darya

    0

    نمیدونم چرا یه لحظه اون آهنگه خدا برسه به دادت .. تو مغزم پلی شد 😂😂

    ۵ ساعت پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    وااای😅😅

    ۴ ساعت پیش
  • مسیحا

    3

    ام میگم صبا می دونم پرویی ولی اگه میشه لطفاً بهمون پارت هدیه میدی ؟

    ۷ ساعت پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    پررویی نیست مسیحا جانم، 😍😍اگر شما بخواید میدم

    ۷ ساعت پیش
  • راز

    2

    صبا جونم به جون ننم منم پارت میخوام بزار پرور بشم ولی شما لطف کن ی پارت دیگه به ما بده واای چقد خوب پیش میره

    ۶ ساعت پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    راز قشنگم گذاشتم😍

    ۵ ساعت پیش
  • پرنیا

    1

    ما پارت هدیه می خوایم لطفاا

    ۶ ساعت پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    چشم گلم

    ۵ ساعت پیش
  • ماهرخ

    1

    چه جای حساسی موند خداقوت عزیزم عالی بود

    ۶ ساعت پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    مرسی ماهرخ جانم♥️

    ۵ ساعت پیش
  • رایکا

    2

    همه با هم یک صدا: ما پارت هدیه میخوایمم تروخداا

    ۷ ساعت پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    مرسی از حمایتات عزیزم♥️

    ۵ ساعت پیش
  • کیانا

    2

    ممنون میشیم یه پارت دیگه مهمونمون کنی عزیزجان

    ۷ ساعت پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    گذاشتم قشنگم

    ۵ ساعت پیش
  • کیانا

    1

    به نظرم کارگندم خیلی احمقانه بودچرا مایادنمیگیریم فقط به دیده هایاشنیده ها اعتمادنکنیم وبدون وتوضیح واثبات قضاوت نکنیم دلم واسه پدرام میسوزه😔

    ۷ ساعت پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    ادم عاشق و شکسته، احمق هم میشه!

    ۵ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️