پارت صد و بیست و سوم :
بعد ده دقیقه ذهن به هم ریختهمو جمع کردم و از جام پاشدم. پرهام و نگرانیش تا وقتی برام اهمیت داشتن که توی یه خونه زندگی میکردیم و هنوز کلی گند بالا نیومده بود.
وقتی که پردیس هنوز با سی سال بزرگتر از خودش ازدواج نکرده بود.
نگاهی به گوشیم انداختم. پیامی که میخواستم رسیده بود. توی کارهام راجع به فهمیدن دلیل مرگپردیس به چیزای خوبی رسیده بودم. چیزایی که ممکن بود همهچیز رو مشخص کنه.<
لطفا صبر کنید...

رویا
0آخه چقدر این پدرام باید سختی بکشه تازه میخاست نفس راحتی بکشه خداکنه اخرش قشنگ تموم بشه