پارت صد و بیست و سوم :

بعد ده دقیقه ذهن به هم ریخته‌مو جمع کردم و از جام پاشدم. پرهام و نگرانیش تا وقتی برام اهمیت داشتن که توی یه خونه زندگی می‌کردیم و هنوز کلی گند بالا نیومده بود.
وقتی که پردیس هنوز با سی سال بزرگتر از خودش ازدواج نکرده بود.
نگاهی به گوشیم انداختم. پیامی که می‌خواستم رسیده بود. توی کارهام راجع به فهمیدن دلیل مرگ‌پردیس به چیزای خوبی رسیده بودم. چیزایی که ممکن بود همه‌چیز رو مشخص کنه.<

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت پرهام در رمان گورستان پرهام
تصویر شخصیت پردیس در رمان گورستان پردیس
تصویر شخصیت پدرام در رمان گورستان پدرام
تصویر شخصیت گندم در رمان گورستان گندم
تصویر شخصیت مهیار در رمان گورستان مهیار
آخرین نظرات ارسال شده
  • رویا

    0

    آخه چقدر این پدرام باید سختی بکشه تازه میخاست نفس راحتی بکشه خداکنه اخرش قشنگ تموم بشه

    ۲ ساعت پیش
  • رویا

    0

    وای ازش عکس گرفته با دختره ک برا گندم بفرسته 🤦🏻 ♀️🤦🏻 ♀️ واقعا کاش به پرهام گوش میکرد

    ۲ ساعت پیش
  • لیلی

    1

    وای منظورش گندمکه🫣پدرام گیر افتاد😑

    ۲ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️