پارت پنجاه و نهم :
ساعت کاری امروزم هم تموم شد. بعد از انجام کارهای دفتر در رو قفل کردم و بیرون زدم. آروم و قدم زنون به سمت خیابون اصلی راه افتادم. فکرم پیش اون بود. همونی که این اواخر چشمهاش رنگ صداقت به خودش گرفته بود و حرفهاش بوی اعتماد میداد. با وجود تمام احساساتِ قوی و مطمئنی که بهش داشتم اما باز هم برای قبول کردنش دو دل بودم. نمیدونم... این به خاطر این بود که تا حالا کسی توی زندگیم نبود و کسی رو دوست ن
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

atiii
0عاا فک کنمم این ناشناسه از طرف پدرامه؟؟