پارت پنجاه و پنجم :
"پرهام"
بعد از قطع کردن تماس روی اون دختر احمق به قاب عکس روی میز خیره شدم. تصویر مامان، من، پردیس و پدرام. خانوادهی شادی که ازش فقط همین قاب عکس باقی مونده بود.
به عکس پدرام خیره شدم...به لبخند عمیقی که دیگه چندسالی بود که روی لبش ندیده بودم. به اون دوتا تیلهی سرکش که همیشه جون میدادن برای دردسر درست کردن برای صاحبشون.
نیشخند زدم... قطع به یقین کار خودش بود. جز اون کار کس دی
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آدولفا
0آخی پرهام هم بچه ی بدی نیستا کلا این سه تا خیلی سختی کشیدن و سرنوشت شون حالا یا با حماقت خودشون یا بی رحمی اطرافیان واقعا بد رقم خورد. امیدوارم حداقل پدرام و پرهام نجات پیدا کنن.
۱۴ ساعت پیشنورا
0عالیی بودد😭💕
دیروزدلارام
0شخصیت های رمان همشون از سره اجبار و سختی ادم بده شدن بنظرم همون سعید گور به گوری هم دلیل داره
دیروزNana
0چرا من فکر میکردم پرهام خانوادشو دوست نداره ولی الان فهمیدم دوستشون داره اما بروز نداده
دیروزRosw
1پرهام احم.ق گا.و بی خا.صیت
دیروزفاطمه
1دستت طلا نویسنده جانم قلمت همیشه مانا.
۲ روز پیشفاطمه
1پس معلوم شد همه چی زیر سر سعیده.حالا مهیار اگه بفهمه اصل کاری باباشه..و پرهامی ک من از اول خیلی ازش بدم میومد اما الان معلوم شد عاشق خانوادشه و همنشینی و کار کردن واسه سعید،باعث نابودی خانوادش شده.
۲ روز پیشمحیا
1وایی عالی بود همه ی رمان تا اینجا خوندم خیلی تاسف باره آدم دلش میگیره برا مسائل همچنینی واقعا سخت برا خواهر برادری این مصیبت
۲ روز پیش
لطفا صبر کنید...

افسون
0عزیزمی گلم صبا جون دق مرگ کردی ما رو با این آرامش قبل طوفان پدرام و خانوادش قربانی خواسته ها و جبر زمانه ی بی رحم شدن و آدمی که از ضعف بقیه تغذیه میکنه اما یه چیزی و خوب میدونم که این پادشاهی ها سست و بی پایه اند و یه روزی حتما پایین میریزن🥺