پارت پنجاه :
صدای قدمهاش نشون میداد که گورش رو گم کرده و بغضی که قصد خفه کردنم رو داشت شکست و بیصدا از گلوم بیرون اومد.
پشت دستم رو به صورتم کشیدم و باز همهچیز یادم اومد.....
"فلشبک"
یک ماهی از روزی که از اون شرکت لعنتی زده بودم بیرون گذشته بود. دنبال کار نگشتم و ترجیح دادم فعلا با پس اندازی که دارم بگذرونم و یهکم استراحت کنم.
شرایط خونه به طرز عجیبی افتضاح شده بود. هرروز صدای دعوای
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

صبا سروین | نویسنده رمان
اره خدایی
۵ روز پیشزری
0رفتم امیر بی گزند و بخونم چرا پارتا پاک شدن🥺🥺
۶ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
گفتم چرا پاکش کردم😢
۵ روز پیشزری
0صبا جونم دلم برات تنگ شده که🥺🥺🤕🤕
۶ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
دل منم برات تنگ شده زری جانم🫂🫂♥️
۵ روز پیشزری
0وای وای چقدر دلم برا این رمان تنگ شده🤕🤕🥺🥺 اصلا نمیدونم تا کجا خوندم😖😖🥺🥺
۶ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
عزیزمم😍🥲
۵ روز پیشفاطمه
0چقد گند زده
۶ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
زیاااد
۵ روز پیشسهیل۳۰
1یعنی هممه ی این بدبختیها زیر سر بابای مهیار عوضیهه 😳😳 اگه مهیار بفهمه چه واکنشی نشون میده که اونهمه در حق پردیس و برادرش بد میگفت و بد میکرد!!
۷ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
اره متاسفانه... میفهمه بالاخره
۵ روز پیشآرزو
1بی صبرانه منتظر ادامه اش هستم .
۷ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
چشم قشنگم💋
۷ روز پیشنورا
1وایی پردیس عالیی بودد😭💕
۷ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
ممنونم با محبت من♥️
۷ روز پیشمرضیه
2خسته نباشی مهربانوجان قلمت مانا ☺️
۷ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
ممنونم عزیز دلم💋♥️
۷ روز پیش
لطفا صبر کنید...

زری
0پرهام بیچاره نمی دونی تو چه هچلی افتادی😒😒😖😖